بعد شروع می‌کنم به یاد گرفتن چیزهایی که
نه به نفع من بود الزاماً، نه به نفع تو…
هزار تا اسم رویشان می‌شود گذاشت. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها یکی‌مان مجبور می‌شویم دیگری را لعنت بفرستیم.

بعد شروع می‌کنم به کُشتن خیلی چیزها؛
چیزهایی که نه من دوست داشتم بمیرند، نه تو…
هزار تا بهانه هم می‌شود برای سلاخی‌شان آورد. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها ناگزیرانه باید دوئل کنیم.

بعد شروع می‌کنم به ساکت و بی‌تفاوت گذشتن از کنار خیلی چیزها؛
چیزهایی که یک زمانی هم برای من افتخار بود، هم برای تو ارزش…
هزار تا ادویه و سس و رُب هم بزنند باز می‌گذرم. ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها خیلی سرد از کنار هم گذشتیم.

… آن‌قدر سرد که هیچ‌کدام‌مان نفهمید چه‌جور بهار و تابستان و پاییز گذشت.
(پالتو سنگین و شال و یخه‌ی بالا کشیده تا زیر بینی)
فقط سرمان را تکان دادیم و دیگر هم‌دیگر را ندیدیم. آن‌قدر ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم که احتمالاً اگر دوباره همدیگر را تصادفاً ببینیم، دیگر نخواهیم شناخت.

درست یا غلط،
یک‌سری تلخی‌های توی دهان را
فقط می‌شود قورت داد.
و بس.