کوه‌های مارین،
حتی اگر گلدن‌گیت هم معلوم نباشد، یا گم بشود،
هم‌چنان برپا هستند.

نارنجیِ سرخ،
ناخن‌هایم؛
خاکستری تیره‌ی دودی،
فریادهایم؛
خط‌ی خوانا و سلیس،
نگاه‌هایم.

تمام تلاش‌هایم این روزها برای اثبات توانایی بازتثبیت کردن ثبات پشت‌کارم شاید باشد؛ صرفاً به خودم. یا شاید ملغمه‌ای مرسوم از نوسانات بین ایمپاستر و دنینگ-کروگر. یا شاید صرفاً آخرین خاطره‌های شیرین قبل از بیدار شدن در ظهر تابستان زیر سایه‌ی مزرعه — وقتی مترسکِ متعرّق زیر ظلّ آفتاب، با گوشه‌چشم و لب‌خند مهربانانه ولی آلوده به دلخوریِ قابل اغماض، نگاهم می‌کند و من، به‌سان کودک‌ی که قلک‌ی پر از کوپن‌های تخفیف در کوتاهی از وظایف محوّله‌اش دارد، می‌خندم و چشم‌هایم را می‌مالم تا بی‌دار شوم.

همه‌چیز خوب‌است، آن‌قدر خوب و بی‌دغدغه که ممکن‌ست تا قبل از غروب حوصله‌ام سر برود. آن‌قدر بی‌استرس که بو و لمس و صدای باد را، هر سه را همزمان، بدون نیاز به اپلیکیشن‌های مدیتیشن و تمرکز عمیق و لیزرفوکِس، به‌راحتی و حتی حین قدم‌زدن حس می‌کنم.

سراغ جالیز هندوانه‌ها که می‌روم، تلفیق زیبایی از تضاد تشنگی عام و وفور در قالب‌های خاص و محدود را می‌بینم — همان اختلاف طبقاتی روبه‌رشد در جوامع مدرن. من راست‌ش سوم‌شخص خوبی بوده و هستم همیشه. حتی در دوم‌شخص بودن هم گاهی موفقیت‌آمیز یا موفقیت‌انگیز ظاهر می‌شوم. اما صرفاً گاهی عمق نگاه‌م در آینه، در سلف‌رفلکشن‌های درونِ جمجمه‌ام، در چراغ‌قوه‌هایی که روی خودم می‌گیرم، باعث می‌شود ذوب بشود جامدهای عزم‌هایم. و بعد به‌سان کَره‌ی در حال ذوب‌شدن در ماهیتابه، در انتظار سرخ‌شدن و ایفای منفعلانه نقش جانبی و پوششی‌ام، به اختلاف عقربه‌های ساعت با شب‌بخیر عزیزم‌ها زل می‌زنم و تدریجاً جذب محیط و نهایتاً محو می‌شوم.

من،
شاید از خودم، از بازترسیدن از خودم خیلی بیشتر از همه‌ی زخم‌های گذشته‌‌ام و بازنرسیدن‌های مه‌آلود و گم‌نام می‌ترسم.

من،
شاید باید از کرم دورچشم‌م بیش‌تر به کف دست‌ها و پاهایم بزنم.

من،
شاید باید مناجات‌های شبانه‌ام این بشود که کمی قاطعانه‌تر، مصمّم‌تر، و با عنایت حداکثریِ بالفعل به چشم‌های گرگ درونم زل بزنم؛ تا در شب‌های تابستان هم به شدت و حدّت برف‌های زمستان، برایم با همان غرش همیشگی زوزه بکشد.
همان زوزه‌ی برف‌های ونک، میرداماد، دولت، تجریش؛
همان زوزه‌ی مارین، فورت‌بِرگ، مندوسینو، بولیناس.