با دامن خال‌دارش و خنده‌هایش،
خواسته یا ناخواست
دلبری می‌کند.

من،
بی‌ترس و بی‌دغدغه می‌دوم
و می‌خندم
و توپ‌م را به هر طرف پرت می‌کنم.

می‌خندد،
به من،
با من،
از من،
تا من…

باران می‌آید.

او، از ترس خیس‌شدن، می‌دود، پر می‌کشد، می‌رود؛
و من، در جا خشک‌م می‌زند که،
مگر زیر باران نمی‌شود خندید؟
مگر زیر باران نباید خندید؟
مگر او هم داشت نمی‌خندید؟
مگر کلی ذوق باران…
مگر …

زیر باران، مغزم و من، به انتهای کوچه زل می‌زنیم.
حلزون‌ها بیرون آمده‌ند، و توپ پلاستیکی را، جوجه‌تیغی بی‌رمق‌ای آرام سوراخ کرده. شاید فقط می‌خواسته عبور کند. شاید فقط می‌خواسته یادآوری کند. شاید…
شاید…

من،
حلزون‌ها،
جوراب های خیس و شلوارک دوبندی‌ام،
توپ سوراخ شده،
و جوجه‌تیغی،
هر پنج‌تایمان ترجیح می‌دهیم همه مستقلاً نیم‌نگاهی به باران داشته باشیم از این بعد. و دیگر هرگز خودمان را، به‌خاطر آماده‌کردن ذهن‌مان به تلخیِ این‌که باران همیشه باریدنی‌است، شماتت نکنیم.

حتی اگر روزی باز خال‌های دامن‌ت…
مخصوصاً اگر روزی باز خال‌های دامن‌ت…

تا روزی که باز خال‌های دامن‌ت…