23:17 شنبه، 13 ژوئن 15

همان مرز باریکی که بین شجاعت و حماقت هست، بین نارسیسیسم و مازوخیسم هم هست. و امان از این مرزها که گاهی من بدجوری بین‌شان جهش می‌کنم. و این فقط اطرافیانم هستند که متوجه خروجی قضیه می‌شوند؛ وگرنه از دیدگاه خودم من هم روی ۳۶۰ درجه هستم و هم روی صفر درجه. و مادامی که دارم می‌رقصم دور خودم، برایم فرقی نمی‌کند مبدأ را چه‌کسی کجا تعیین کرده باشد.

همه‌ی زندگی ولی گرد نیست. من دیده‌ام که Care Takerها و Soul Suckerها چه‌قدر با هم فرق دارند. واقعاً دیده‌ام.

بی‌مرز یا بامرز، خطی یا گرد، من وقتی گم می‌شوم سال‌ها طول می‌کشد تا باز پیدا بشوم. بعد چندین سال اضافه‌تر هم طول می‌کشد که سعی کنم یادم بماند که چه‌قدر گم‌شدن و گرسنه‌گی و بی‌خوابی ناشی از آن، طاقت‌فرساست. و دو سال و نیم بعدش هم طول می‌کشد که همه‌ی این‌ها را با فشار آرنج و بازو به قسمت‌های تحتانی و ناخودآگاه مغزم فشار بدهم — که یادم بماند. اما بعد، در یک لحظه، ناگهان آن‌قدر احمقانه-جسور/جسورانه-احمق می‌شوم که برمی‌گردم به ۱۱ سال قبلش. و متأسفانه هنوز نه لاک‌پشت خانگی دارم، نه خرگوش؛ که بتوانم به این راحتی‌ها بفهمم دور زده‌ام.

جالب‌ست که «این بار ولی» یکی از زیباترین توجیه‌های حلقوی ارتجاعی رایج در چنین شرایطی است. که متأسفانه یا خوش‌بختانه، من بی‌شرمانه و OCD-وار حتی این توجیه را هم دریغ می‌کنم. من هرگز Soul Sucker نخواهم شد.

درون من یک باغ‌وحش هست. و من سالهای سال‌ست با این باغ‌وحش زندگی می‌کنم. و سالهای سال‌ست این باغ‌وحش در من زندگی می‌کند.

درون من یک گربه هست که گاهی گربه‌گی می‌کند — کش می‌آید، روی تخت ولو می‌شود، دلش می‌گیرد، بعد ساعت‌ها با وقار و آرامش خاص خودش از پنجره کمی بیرون را نگاه می‌کند. بعد برمی‌گردد روی تخت ولو می‌شود و سعی می‌کند تمام ناملایمت‌ها و ناپاکی‌های موضعی‌اش را کمی لیس بزند؛ بعد در کمالِ اتکا به کمالِ موضعیِ تازه کسب کرده‌اش، آرام ریلکسد کند خودش را روی تخت، روی پاهای من، روی هر جای معتمد ای، و بعد چشمانش را ساده ببندد و بخوابد.

درون من یک سگ هست؛ که گاهی پاچه‌ی خودم و بقیه را می‌گیرد. تقریباً همواره نیت‌ش خیر است. منتهی خروجی قضیه گاهی به زخمی شدنش و شل و پل برگشتنش به باغ‌وحش منتهی می‌شود.

درون من یک بُز کوهی ورّاج هم هست؛ که قوانین باغ‌وحش را به‌خوبی و بادقت یاد می‌گیرد و بعد خوب تقلید می‌کند. خودش البته گه‌گاه روی گلبول‌های قرمز و نرون‌های اعصاب من این طرف و آن طرف می‌پرد و حسابی سر خودش را گرم نگه می‌دارد. از نگاه بیرونی هم بسیار اکستروورت و مصمم به‌نظر می‌رسد. اما اتفاق می‌افتد که وقتی پایش می‌شکند ساعت‌ها و روزها به روی خودش نمی‌آورد و حتی سینه‌خیز هم شده، به فعالیت‌های روزمره‌اش ادامه می‌دهد. بعد بعضی شب‌های ناباور رو به ماه می‌نشیند و سعی می‌کند سلف‌آنالیز کند که دقیقاً از چه زمانی بُزکوهی به‌دنیا آمد و تا چه زمانی قرارست بُزکوهی بماند — به‌عبارت دیگر اگر تناسخ‌ای در کار است، آیا احتمال دارد یک روز صبح بی‌دار بشود و طی یک فریضه‌ی مسخ بسیار عادی، به هیبت یک انسان بسیار متوسط هبوط کند؟

درون من یک خفاش هم هست. که استعداد خاصی در تشخیص مغناطیس‌ها و تله‌پاتی‌ها و همه‌ی چیزهای عجیب غریب – که غالباً در نیمه‌ی شب از شبانه‌روز اتفاق می‌افتد – دارد. بعد مثلاً پنج صبح یهو پاهایش که از داخل به سقف جمجمه‌ام چسبیده است را باز می‌کند و شروع می‌کند آن‌قدر داخل کله‌ام پرواز کردن و خودش را به در و دیوار کوبیدن که من بی‌دار می‌شوم. بی‌دار می‌شوم و می‌ترسد. خفاش‌ها هم گاهی می‌ترسند. خفاش‌های داخل جمجمه‌ی من وقتی می‌ترسند همه رنگ می‌بازند و می‌ریزند روی زمین؛ پشت پلک‌هایم. خفاش‌های ساده و ترسوی عزیز.

درون من یک روباه هست؛ که گاهی هم‌زمان توجیه و سرلوحه‌ی همه‌‌ی علاقه‌هایم به تک‌نوازی‌های پیانوی یان می‌شود. همین دیروز بود اصلاً که سالی من را «روباه عزیز!» صدا کرد. و من خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم از کی دقیقاً لوگوی باغ‌وحش ما نارانجی شده که من «روباه عزیز» خطاب می‌شوم. اما هرچه باشد، روباه عاشق تک‌نوازی‌های یان و کیهان است؛ بدجور و مصمم.

درون من یک جغد اخیراً پیدا شده. کسی نمی‌داند از کجا آمده؛ اما تا هوا تاریک می‌شود، می‌آید می‌نشیند و فقط زل می‌زند. آن‌قدر زل می‌زند تا من خوابم ببرد. و بعد هم‌چنان باز زل می‌زند. به یک نقطه‌ی ثابت دوردست. اوایل فکر می‌کردم قرمزی بالای گلدن‌گیت را دارد نگاه می‌کند. خواستم بهش پیشنهاد کنم که می‌توانم اگر خواست، یا اصلاً هروقت که خودش خواست، ببرمش گلدن‌گیت. اما فقط گردنش را چرخاند سمت من، لب‌خندی زد، پلک‌هایش را بست، صبری کرد توی صورتم و بعد گردنش را برگرداند دوباره سمت آن نقطه‌ی گم، و به زل‌زدنش ادامه داد. مطمئنم، حاضرم شرط ببندم یعنی، که موقع زل زدنش، درونش یک زالوی وحشی دارد جیغ می‌زند. اما بنده‌خدا بدجوری پروفشنال رفتار می‌کند. جغد پروفشنال گم‌نام و گم‌نگاه.

درون من یک باغ‌وحش هست. و آخرین باری که به کسی تور شخصی باغ‌وحش را دادم در یک رستوران سرخ‌پوستی بود. که چند وقت بعد طرف ناپدید شد کلاً. و کلاغ باغ‌وحش من یک‌بار داشت به همه می‌گفت که خودش دیده که طرف داشته تبخیر می‌شده لای جنگل‌های بکر و استوایی هسته‌ی آمیگدال باغ‌وحش…

حتماً یک اسم علمی دارد فاصله‌ی لازم بین هر دو زایمان. یک اسم روانشناسی هم احتمالاً دارد. یک اسم عامیانه هم شاید… احتمالاً همه‌ی این‌ها با یک پیش‌وند …-dead تبدیل می‌شوند به فاصله‌ی بین دو زایمانِ کودکِ-پیش-از-تولدِ-کامل-مُرده.

علمی و عامیانه‌اش را نمی‌دانم، اما واژه‌ی معادل روانشناسی‌اش برای کودکان مُرده احتمالاً به یک گپ بزرگ هم اشاره می‌کند. اصلاً روانشناس‌ها همیشه همین‌طور واژه می‌سازند. با نویسنده‌ها فرق دارند. نویسنده‌ها «لفظ» را برحسب لُختی و لَختی لازم برای لذت بردن از لحظه می‌سازند. اما روانشناس‌ها کمی عمیق و کاربردی نگاه می‌کنند. مثلاً اگر جایی گپ لازم است، حتماً در واژه قید می‌کنند — مبادا جاهل‌ای پیدا بشود و فردای سقط جنین‌ش بخواهد دوباره باردار بشود.

من روانشناسی و نویسندگی را دوست دارد. الزاماً هم دو سر یک خط، دایره، مثلث یا مربع نیستند این دو. اما فی‌الحال این روزها شغل شریف من شده تزریق وریدی امید به اطفالِ هنوز-زنده‌ی جانورهای باغ‌وحش فوق‌الذکر.

این وسط ولی انگار فقط جغد درون من است که درک می‌کند. طوری درک می‌کند که انگار همه‌ی کتاب‌های روانشناسی لازم برای آزمون ورودی پسادکترای بالینی را خوانده. و طوری مصمم به نقطه‌ی گُم نگاه می‌کند که ناخواسته ازش الهام‌ای لَخت و مه‌آلود ساطع می‌شود. من چیزی نمی‌گویم. فقط می‌نشینم کنارش و چشم‌های‌م را می‌بندم و هم‌گام می‌شوم. نقطه‌های گُم زیادی در زندگی هستند برای زل زدن. منتهی گام اول بارور شدن همیشه باور گم بودن است.

من آبستن تمام گُم‌گیجه‌گی‌های مضاعف این شهر هستم. منتهی صبورانه از جغد آرام‌ام تقلید می‌کنم. جغد آرام من هرگز برنامه‌ای برای آبستن‌شدن ندارد. کسی به عقیم بودن متهم‌ش نکرده. کسی هم نمی‌داند که آیا الزاماً از فوبیای شکسته‌شدن تخم‌های درون لانه‌اش توسط بچه‌جغدهای مُرده است یا چیز دیگری. کسی فکری نمی‌کند اصلاً راجع بهش. و همین کافی‌ست تا بهترین الگوی این روزهای من بشود — جغد گم‌نام ای که یک شب دیگر به جایی زل نزد.

02:39 چهار شنبه، 2 ژوئن 10

دیگر
هیچ‌وقت
لالایی نخواهم گفت؛
برای جغد افسرده‌ای که فردا صبح، دلش برای کرم‌های شب‌تاب تنگ می‌شود.

من نه هیچ‌وقت مادر خوبی برای بچه‌های یک جغد خواهم بود، نه شوهر خوبی برای یک کرم شب‌تاب. من را، با اسب سفیدم در دربار سلطنتی – با هم – این جماعت پاپیولار اکثریت، به خاک نشانده‌اند. همین شده که به‌جای کودک‌یاری و انگل‌شناسی، ترجیح می‌دهم مِیجِر دومم جامعه‌شناسی باشد. تا دفعه‌ی بعد که نصفه‌شب خواستم از خیابانی عبور کنم، بدانم که در همین لحظه هزاران کرم شب‌تاب (اکثریت) می‌درخشند، برای دل‌خوشی هزاران و یک (اقلیت) جغد افسرده‌ی خواب‌آلود.

لالا لالا لالایی…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org