خیلی هم تخمی-تخیلی نیست اگر اذعان داشته باشم که
مفهومِ انتزاعیِ «تو»،
ماهیتاً چیزی نیست جز جمیع شکست‌های خورده و هضم نشده‌ام
[منهایِ شکست‌های نخورده و هضم شده‌ام]
که سوراخ‌های پدیدآورنده‌ی تمامیِ نقاطِ متخلخل در مغزم،
با نرسیدنِ دوپامینِ مناسب (بعضاً به اوکسی‌توسین هم تعبیر می‌شود در مراحل حاد)
فریادشان
می‌زنند،
بهانه‌گیرانه، غیرخطی، و با کمالِ احترام و ملاحظه.

مَرَضِ عجیب و نامتقارنی است
که من باید هربار به تک‌تکِ دیوایس‌های‌م بگویم «مرا به‌خاطر بسپار [چک باکس]»
و تو …
و حتی خودم
سرِ تفاوتِ Aideen و Aidin و EyeDean، بارها، رو به آینه،
ساعت‌ها زل بزنم تا مغزم چشم‌هایم را با نوک انگشتانش،
آرام و به‌معنایِ «تو بخواب، من حواسم هست؛ لازم نیست حتی در آلفای استندبای و آن‌کال بمانی»
فقط
مرحمانه/مترحّمانه
ببندد…

«تو» هم یک‌روز بی‌دار می‌شوی
و من را به‌خاطر می‌آوری
- حکماً و شرعاً و اخلاقاً قبل از این‌که یک عتیقه‌فروش این نوشته‌ها را در گوشه‌ی تاریک و بن‌بستی از آرشیوِ اینترنتِ چهار الی هفده سالِ اولِ هزاره‌ی سومِ پس از میلادِ مسیح پیدا بکند -
و آن روز
چشم‌هایت باز
و زیرِ ناخن‌هایت پر از کان‌فبیولِیشن.

من اما،
تا آن روز
خروارها بیل خاک ریخته خواهم بود، روی چیزی که اسمش را مرگِ تو در گذرِ روزمره‌ی زمان گذاشته‌ام؛
و در تمامیِ این سال‌ها، تمام ساین‌های سمبولیکِ تو را از گوشه‌گوشه‌ی این داستان ربوده‌ام؛ و حواس‌ِ خودم را پرت کرده‌ام که حتی یک رویال فلشِ کامل در سردست هم می‌تواند یک خروجیِ کاملاً محتمل از یک تابعِ رندومِ منصف باشد.
منصف، نه مثلِ تو
نه از آن جنس که اعتقادی به ریسایکل ندارند و به‌دنبالِ «خوشی»، هزینه‌ها می‌دهند؛ ولو از جیبِ سایرین.

من اما،
از فرداهایم می‌دزدم، شب‌ها،
هر شب،
هنوز،
و می‌شمارم، گاهی…
و می‌دوزم، گاهی…
و می‌رقصانم خودم را، گاهی…
فارغ از این‌که سرِ پلِ صراط اعضا و جوارح‌ام چه‌قدر مترحمانه بی‌خیالِ شهادت‌دادن برعلیه‌ام می‌شوند!

مغزِ معیوبِ خودم گاهی، دوست‌داشتنی‌تر از مژه‌هایم می‌شود. مژه‌هایم که همه‌ی این روزها و ماه‌ها و سال‌ها فارغ از این‌که خودم نارسیست حساب بشوم یا نشوم به رشد خودشان ادامه داده‌اند… و به پوشاندنِ چیزهایی که نیم‌کره‌های مختلفِ مغزم بعضاً سرشان گلاویز هم شده‌اند – مورد داشته‌ایم.

و من هنوز بوی هتل‌های تازه‌ی سفیدِ حداکثر سه و نیم ستاره‌ای را می‌دهم که نه از سر وظیفه، بل از سرِ ذوق (نگوییم امید، ننویسیم امید، دروغ نقبولانیم، حتی به سوپرایگوی‌مان)، هر روز رأسِ ساعتِ چهارِ عصر به‌وقتِ چک-این، خودشان را بانشاط‌تر از دیروز در باطن‌ای مجرّب‌تر از پریروز، عرصه می‌کنند.

و من سال‌هاست که با کلیدِ مخفی هرازگاهی به اتاقِ سیصد و ریچاردِ طبقه‌ی سوم سرک می‌کشم.

شاید آخرش هم هیچ‌کس نتواند به توجیهِ علمی، منطقی، و احساسی‌ای، که در پاسخ به این‌که «آدم‌های مُرده آیا فراموش می‌شوند و پذیرفته، یا پذیرفته می‌شوند و فراموش» پاسخ بدهد.
خیلی هم مهم نیست، آخر…
مهم، گاهی، رسمِ خوش‌آیندی است که در باران‌های کوچه‌هایی که پیاده از آن گذشته‌ایم؛ و ما را
بد جور،
عبور کرده‌اند،
هنوز زنده است؛
می‌باشد؛
و خواهد بود.

باید لباس‌هایم را بپوشم و بخوابم،
تا فردا ساعت ۸ صبح بیدار بشوم –
مثل تمام گاینکالژیست‌ها،
سایکالاژیست‌ها،
شاعرهای گرسنه،
و هوم‌لث‌هایی که ساعت ۶ صبح در کلیسای سنت جودِ روبه‌روی خیابان ششم، می‌خوابند تازه.
و بگذارم حسابی دم بکشد، و حتی زیرِ لایه‌های ته‌دیگِ کورتکس مغزم، نرسیده به آمیگدالا رسوب ببندند
همه‌ی «تو»های مجازیِ ناکامل‌ای که
وقتی می‌خوابم بوی ملحفه‌هایم را
عوض می‌کنی با بویِ آخرینِ باری که تن‌ت در آغوش‌ام آرام آرام
خواب‌ش…