09:26 دوشنبه، 26 ژوئن 17

پشتِ کوه‌ها،
لایِ درختانِ نم‌ناک،
جیغ

من،
منِ دوم شخصِ مفرد،
این بار من
پرواز…

09:51 شنبه، 25 مارس 17

بین قلب و غرور
معمولاً فقط یک‌کدامش برای شکسته‌شدن
انتخاب می‌شود.

ببخش که من
بی‌رحمانه
و دومینووار
هر دوی تو را …

02:22 جمعه، 7 اکتبر 16

آلفا مرا می‌مَکَد.
من از نامنتظره‌ها (ولو زاییده‌شده از یک مجموعه‌ی متناهی و نسبتاً معلوم) خسته‌ام. اما این مغزِ نارسیسیست‌تر از خودم است که که لجام‌گسیخته‌وار می‌خواهد تا صبح خودش را ارضا کند.

آلفا مرا می‌مَکَد.
من تازه ۱۷ ساعت و ۱۱ دقیقه است که برای بار هزار و دویست‌اُم به بی‌دار شدن و بعد برای لحظاتی ناباورِ‌موضعی‌بودن، عادت کرده‌ام. برای چند ثانیه دل‌تنگیِ وحشیانه برای برف اوّلِ صبح پشت پنجره‌. برای لالایی‌ها و فرارکردن‌های مجاز و غیرمجاز؛ و فکر کردن به آرزوی استخدام شدن در شرکتِ معظمِ گوگل!

آلفا مرا می‌مَکَد.
من به خودم شک دارم. اما با تو خیال‌م حداقل از این دنیا راحت است. می‌دانم منتظرم می‌مانی؛ و برای همین حداقل دوستانه هم که شده مطمئن هستم که اگر بی‌دار بشوم یک‌هو نمی‌زنم‌ زیر گریه.

دارد پاییز کامل می‌شود. و من به آلفایِ پایانیِ برگ‌ها فکر می‌کنم.
خاطراتِ تمام و تک‌تکِ خاطره‌هاشان، بدفُرم، و تنهای تنها، ابدی می‌شوند — در حسرتِ ساقه.
زمین آن‌ها را می‌مکد.
زمین، حتی اگر «ناجوانمردانه‌ترین» هم صدایش کنیم، باز هم آخرین مکنده‌ی قاهرِ آخرِ داستان است.
همه‌ی داستان‌ها.
داستان‌ها.
آن‌ها.

من
با
تو.

01:14 چهار شنبه، 5 اکتبر 16

جایی میان همه‌ی رفتن‌ها و به‌جا‌گذاشتن‌ها و دوباره تکرارشدن‌ها،
به درد عادت می‌کنیم.

آستانه‌ی تحمل‌مان خیلی نرم و تکامل‌گونه، آرام آرام و در حد چند دهم میلی‌متر در روز، بالا می‌رود. تا جایی که فقط موقع نتوانستن‌ها و دیگرنکشیدن‌ها صدای استخوان‌های‌مان در می‌آید.
و من به ابتدای زمستان بدجور زل می‌زنم، روزها و سال‌ها.

تو هم اقرار کردی که گاهی گذشته‌ی لعنتی بدجور می‌مکد تمام ذهن‌مان را‌. می‌کِشَد و جذب می‌کند و عمیق و عمیق‌تر می‌کند لامصب. در حدی‌که کلاً تصوّرِ تحمّلِ تصوّرِ تحمّلِ آینده قهراً غیرممکن می‌شود.
و این‌جور وقت‌ها من دلم می‌خواهد هیچ‌وقت به‌م یادآوری نکنی که چای من دارد سرد می‌شود.

راستش، ببخش که گاهی برای بهتر پذیراشدنِ وجودِ تو مجبور می‌شوم تا چند قدم‌ای عقب بروم، تا تو به گذشته تعلّق بگیری، و من مطمئن شوم نه کسی تو را از من خواهد گرفت و نه خودت خودت را؛ ولو در گذشته‌ای که هزاران بار مرورش کرده‌ام.

نگفتم‌ت؛
جاهایی هست در گذشته که حتی با هزار بار روی‌شان عقب جلو کردن هم نه تنها صاف نمی‌شوند، بلکه هربار زخمی‌کننده‌تر می‌شوند.

نگفتم‌ت، چون، تو حالا و همین امشب نبشِ درِ درگاهیِ همین گذشته‌ی پیش‌ِ پای خودت (که خواب‌ت برده حالا) سایه افکنده‌ای بر کلی از آلام و زخم‌ها. زخم‌هایی که عادت‌نکردن به‌شان برای‌م عادت شده. زخم‌هایی که زالووار، با هر نگاه، خونِ تازه می‌مکند. زخم‌های قدیمیِ همیشه نو.

نگفتم‌ت چون ترجیح دادم همان وقتی که قرارست صرف داغ شدن گذشته بشود را صرفِ لالایی خواندن برای تو بکنم. خصوصاً وقتی این روزها که آرام‌تر شده‌ای دریاچه پشت پلک‌های تو آرام خمیازه می‌کشد، می‌رود زیر پتو، و می‌خوابد.
مخصوصاً این روزها که من به خوابِ دریاچه بدجور محتاج‌م.
مخصوصاً این شب‌ها که تعبیر فالِ من، لب‌خند روی لب‌های توست، وقتی تو خواب‌ی و من تا زیر چانه در سرمای ابدیت‌ی دریاچه مغروق می‌شوم و با آرامشِ گونه‌های سرخ‌ات صبح دوباره می‌دوم و می‌دمم.

شب‌بخیر گذشته‌ی نزدیک‌ترین به من.

22:33 سه شنبه، 12 جولای 16

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول‌هایِ مضطرب من مدام فرو می‌روند و می‌روند و می‌روند. من اگر یک عمر دیگر هم در «اگر» بمانم باز توضیح خاصی نخواهم داشت برای‌ت از ساعت‌ها خیره‌شدن و با خودم حرف‌زدن و وجهه‌ی پوست‌کلفت‌ای به تمام سکوت‌های زیرپوستی‌ام بخشیدن. و متاسفانه تو بدجور همیشه ردّ مغز من را می‌خوانی.

من خیره می‌مانم و تصمیم می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم در سکوت‌م، هم‌چنان خیره، باقی بمانم. باقی بمانم و بمانم و بمانم تا تو برگردی و لب‌خند بزنی. لب‌خند بزنی و من درجه‌ی «اگر»سنج این دستگاه جدید متصل به مغزم به سطح سبز (نرمال) برسد. در سطح نرمال من خیلی طبیعی‌تر و آرام‌تر خیره می‌شوم. و تو وقتی شب‌بخیر می‌گویی و چشمان‌ت را می‌بندی نگران خیره زل‌زدن‌های من نیستی دیگر.

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول هایِ مضطرب من هم خسته می‌شوند. هر چه باشد روز طولانی‌ای بوده؛ و همه خسته‌ایم. می‌توانیم برای فردای‌مان دعا کنیم — که صبح که بی‌دار شدیم همه‌ی اضطراب‌ها رفته باشند. می‌توانیم هم نکنیم. می‌توانیم هم بپذیریم. می‌توانیم هم بدون انتظار بپذیریم همین‌ی که هست را، و اگر به‌تر شد صرفاً شکر کنیم. و لب‌خند بزنیم. و با آرامش قبل از خواب بیش‌تر و عمیق‌تر و محبت‌وارتر ببوسیم، قبل از خواب. مثل تو؛ که من را، و تمام بیش‌فعالی‌ها و ناباوری‌ها و اضطراب‌های من را، از ته قلب‌ت پذیرفته‌ای.

شب تو هم بخیر، کوچولو.

16:00 دوشنبه، 2 می 16

وقتی آرام در آغوش می‌گیرمت
دست‌هایم از دو سوی تن‌ت به هم می‌رسند.
هر کدام مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند؛
و آن پشت،
بدجور غریبی می‌کنند.

تنِ تو، بویِ نرمِ گردنِ تو، و سینه‌های گرم و پذیرنده‌ات، مانع نبوده اند؛
اما آن پشت
این دست‌های غریبانه‌ترینِ من تنها چیزی‌ست که
مطمئن‌ام با من می‌ماند.

تو می‌خوابی و من
آرام دست‌های تنیده شده دورت را باز می‌کنم و می‌خزانم بیرون
بدونِ آن‌که در خودآگاهت بی‌دار شوی
و در تاریکی، در لانه‌ی خودم، در سوراخِ مخفیِ کنجِ دنجِ دیوار که قطرش فقط اندازه‌ی مچ‌های من است،
دست‌هایم را تا صبح قایم می‌کنم.

تو می‌خوابی و من
از نداشتن‌ت بدجور تا صبح، تا خودِ صبح، در آلفا زندگی می‌کنم — نمی‌بینی مگر حتی وقتی چهار صبح روی تنِ بی‌دست من پتو می‌کشی چه‌طور با صدای صاف و رسا، فارغ از هر گرفتگی و خواب‌آلودگی، خیلی با عزت و احترام می‌گویمت که سردم نیست.

در آلفا من، و نبودنِ تو، حضور داریم.
آلفا کم‌کم غالب دارد می‌شود، راستی، می‌دانستی؟
یادت هست که بعد از چهار روز زندگی با تو گفتم دارم از زندگی واقعی دایورج می‌کنم… یادت هست گفتم‌ت این خوابی است که با تو دارم شروع می‌کنم… یادت هست؟
آن موقع‌ها فکر می‌کردم در بدترین حالت یک‌هو از خواب می‌پرم – ولو بعد از ۱۰ ماه – و تو ناگهان دیگر نیستی… نمی‌دانستم ممکن‌ست نفرین‌ت من را به آلفای ابدی فرو ببرد.

تو خوابی و من
به حرف‌هایت راجع‌به ابرام بر آغازِ مرحله بعدی بدجور بیش‌فکر می‌منم.
برای من‌ای که در آلفا زیسته‌ام، مرحله‌ی بعدی لیمبوی ابدی خواهد بود. جایی که دست‌های از کتف قطع شده‌ام در خلأای بدون اصطکاک تا ابد بچرخند و بچرخند و بچرخند… و من آن‌قدر به چرخیدن‌شان زل بزنم و بشمارم‌شان که نرسیده به ۷۳۶ خوابم ببرد.

در لیمبوی ابدی خواب می‌بینم تو باز برگشته‌ای. برگشته‌ای و من باز بدون هیچ قصد و غرضی، صرفاً من‌باب خنده دارم عکس‌های خنده‌دار پی‌.ام‌.اس ها را نشان‌ت می‌دهم. و نمی‌ترسم که تا سال‌ها من را به بی‌پروایی متهم خواهی‌کرد.

تو می‌خندی و می‌خوابی و من می‌خندم و هرگز نمی‌خواهم بدانم در کدام لیمبوی لامصب خوابم برده که الآن تو، با لب‌ای مملو از خند، توی بازوهای‌م آرمیده‌ای.

تو می‌خوابی و من
آن قدر محوِ آرامشِ بی‌انتظارِ خنده‌هایِ نخستین‌ت می‌شوم که
خوابم می‌برد
و دیگر هیچ بی‌داری‌ای را یادم نمی‌ماند.

09:25 پنجشنبه، 10 مارس 16

من مشغول سفارش دادم «همان دروغ همیشگی» بودم. گارسنه اومد بالا سرم. لب‌خند زد. همان لب‌خند همیشگی. من هم همان باز‌لب‌خند همیشگی خودم را که پوششی برا معذب‌شدن همیشگی‌ام بود تحویل‌ش دادم. رفت.

که ناگهان تو آمدی لای همه‌ی شلوغی‌ها.

و من بدجور درگیر همان همیشگی بودم. مغز من گاهی لج‌بازی می‌کند و همیشگی را ول نمی‌کند. تو خودت پریشب گفتی… من آخرین وارث این قبیله‌ام که به‌هیچ مهاجرت و محو شدن تمام تمام تمام بقیه‌ی افراد قبیله را باور نمی‌کند.

من با فیلم‌هایی بزرگ شده‌ام که ته‌شان یا قتل‌عام خواهد بود و انتقام در قسمت بعدی، یا هپی‌لی اِوِر افتر. این وسط این‌که یک عده – یا دقیق‌تر بگویم، همه‌ی بقیه – بخواهند بی‌تفاوت بگذرند برایم غم‌انگیز است. غم‌انگیزتر از همه‌ی سناریوهای غم‌انگیزی که فیلم‌نامه‌نویسان فیلم‌های دهه‌ی شصت به‌خودشان می‌دیده‌اند، هرگز.

من کم‌کم سوگواریِ درونی‌ام هم داشت به زمره‌ی روزمرگی‌های زیرپوستی تبدیل می‌شد…
که تو آمدی.

دیروز به پسره‌ی موبور بغل‌دستی همیشگی‌م گفتم پست‌-تراما‌ش معمولاً یه چند روز بعد از خود واقعه اتفاق می‌افته. یه نگاهی کرد. فکر کنم نفهمید. اما حس‌ش رو گرفت.

تو آمدی و من
هنوز تمام روح و جسم و قلب و جان‌م پر است از خُرده‌لینک‌هایی به گذشته. به کلفتی تارعنکبوت‌اند؛ اما یک‌سرشان گره خورده به پوستِ من و یک سر دیگرشان به زیر ۷ سالگیِ من. همین پریشب باز سعی کردم در زمان مقتضی نشان‌ت بدهم، همه‌ش را؛ اما انگار ترسیدی. انگار نمی‌خواستی. انگار دوست داشتی من را متهم کنی و با آمدن و فشار دادن به سمت جلو (رو به من) کمک کنی من هم به انکار برسم. کمک کنی من هم تمام فرضیه‌های خودم و این‌که مقلّدم زیگموند است، را به‌دست خداحافظی بسپارم.

تو آمده‌ای و من
هنوز گه‌گاه و گاه و بی‌گاه خواب همیشگی‌های قدیم را می‌بینم. بعد صبح می‌گردم ببینم کدام سوراخ پوستم روز قبل تحریک شده که شب‌ش آن سر تار باریک – که به گذشته برمی‌گشته – به خواب‌م آمده. بعد که فاتحانه پیدایش می‌کنم، لب‌خند رضایتی می‌زنم و می‌دوم. ساعت باز ۹:۵۰ به وقت ساعتی که بیست دقیقه جلو است شده. این یعنی فراموش کردن تمام نخ‌ها و تارها و همیشگی‌ها. این یعنی رفتن به سمت همیشگی‌های جدید.

تو آمدی و من
گاهی کم می‌آورم توضیح، برای خودم بودن. و تو اصرار می‌کنی که من کافی‌ام. و من بدجور می‌فهمم باز خسته‌کننده خواهم شد. همیشگی‌های من برای خودم عادی شده. اما امان از روزی که من، خودم، برای تو «همیشگی» بشوم.

12:47 شنبه، 24 اکتبر 15

وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی،
من ساکت نشسته بودم و زل زده بودم. به آسمان. به دریاچه. به شهر. به افق‌ای از گذشته. به همه ردپاهایی که قرار نبود دیگر جای‌شان پا بگذارم. به همه‌ی ناباوری‌های سال‌های جدید. به خندیدن به ۲۰۱۶. به باور نکردن زمان. و مکان. و خنده‌های از ته دل.
اما تو آمدی.
و من خیلی خودم را منعطف کردم تا تو جا بشوی. و جا شدی. و طول کشید، اما شدی. و خندیدیم.
اما رفته‌رفته تو رو به پریشانی گذاشتی…

وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی،
آسمان دل‌ش گرفت. تو قرار نبود پریشان بشوی. تو قرار نبود خیلی چیزها.
می‌خواستم یک گنجینه‌ی سی‌صد و پنجاه صفحه‌ای از تو قرار نبودها بنویسم.
اما حیف که قرار نبود من شروع به نوشتن گنجینه‌ای از قرارنبودن‌های تو بکنم.
این شد که نگاه کردم فقط،
کمی پریشان هم شدم.
همین…

وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی،
من نه به جلو نگاه کردم، نه به عقب.
نه حتی به زیر پایم.
خودم گفته بودم چشم‌های‌م را هم با خودت ببری
لطفاً.

20:01 شنبه، 26 سپتامبر 15

من از خیلی از اینتروورت‌های اسمی اینترورت‌تر می‌شوم.
و در شرف سی‌سالگی سرشار از شرمساری می‌شوم وقتی یک‌هو همه‌ی وحشت‌هایم بالا می‌زند و دوست دارم بدوم. دوست دارم فرار کنم و فرار می‌کنم؛ از آدم‌های غریبه، لهجه‌های غریبه، خنده‌های غریبه، شوخی‌های غریبه، زبان‌های غریبه. زبان‌های غریبه‌ای که قبل از گفتن هر شوخی جدیدی باید پنج بار در پس ذهنم زمزمه کنم و مطمئن باشم که خیلی تابلو نیست که به‌صرف مشارکت کردن در جمع، گفته می‌شوند.

فرار می‌کنم و تو دنبال من می‌آیی.
من باید به تو توضیح بدهم. باید که نه، اما احساس مسئولیت/وظیفه می‌کنم. و احساس مسئولیت/وظیفه‌ی خوبی هم هست؛ چون تو از زبان من می‌آیی. از شهر من می‌آیی. از زمستان‌های من می‌آیی. از غم‌ها و دلتنگی‌ها و دغدغه‌های مشترک می‌آیی. و این انگزایتی من را تسکین می‌بخشد. و تسکین خوب‌ست. و تسکین‌های «واقعی» خوب‌ند؛ حتی اگر اعتیادآور باشند. و من با تو ان‌قدر راحت‌م که نمی‌ترسم جمله‌هایم را بعد از نقطه، با «و» شروع کنم.
و حتی بروم سر خط و با «و» شروع کنم.
و تو هستی.
هستی.

اتهامِ به‌خودم‌متهم‌شدن کم‌کم دارد برایم به یک ارزش درونی مبدّل می‌شود. و دارم عادت می‌کنم بهش. عادتِ خوب. عادتِ راحت. عادت‌ی که حتی بازفکر نمی‌کنم که از خود‌آگاه‌م می‌آید یا از ناخودآگاه. عادتِ عادی.
شاید به‌خاطر سن‌م باشد ولی. مثل آن که می‌گویند «هنوز جوونی که به درد عادت نکرده‌ای!»؛ و من با عادت‌هایم می‌خوابم.

تو را کم‌کم دارم از دروازه‌ی سنگ‌-ین و سنگین ورودی به خودِ خودم عبور می‌دهم. عادت یا غیرعادت، تو داری می‌آیی داخل، بالاخره. بالاخره‌ی خوب، نه بالاخره‌ی بد. و بعد وارد هزارتوهای عجیبی می‌شوی که من هر چند وقت یک‌بار روی‌شان دستمال می‌کشم؛ مراقب‌شان هستم؛ و جزئیات ظریف‌شان را با دست بافته‌ام. این‌ها خودِ من هستند؛ خودِ خودِ سالیانِ من. و تو بسیار خوش آمده‌ای!

شاید دل‌ت بخواهد به خیلی چیزها دست بزنی. مثل کمد نزدیک دست‌شویی که کامل به‌هم‌ش ریختی و از نو همه‌چیز را مرتب کردی. و من تا ماه‌ها دنبال همه‌چیز باید بگردم بعد از بازچینی تو! اما من خوبم. من راحتم. من خودم زیر دروازه‌ی سنگین سنگ‌-ین ایستادم و به‌زور بالا بردم‌ش که تو از زیرش بدویی بیایی تو. خودم خواستم. و حالا که اینجاها هستی و کلید داری می‌فهمی وقتی از آدم‌های غریبه فرار می‌کنم کجا قایم می‌شوم.

من درست‌ست که در فانتزی‌های تو جایی ندارم؛ درست‌ست که شاید خیلی تو را نفهمم؛ درست‌ست که شاید غرق بشوم در خودم و حتی با بال‌هایی که تو به‌م دادی هم نتوانم برسم به بالاها و رویاهای تو؛ اما راضی‌ام. اما خوش‌حال‌م. اما نگاه می‌کنم و گه‌گاه می خندم. می‌خندم و مسرور به سرورهای سرمست تو در توان خودم تلاش می‌کنم باز. برای پرواز کردن به آسمان تو. برای باز کردن این قفل‌هایی که من را به این کشتی مغروق در زیر این لایه‌ی یخی هنوز گیر انداخته‌اند. و تویی که از آن ور سطح یخی که هوا و خورشید و آسمان هست، پای این سوراخ گرد نشسته‌ای و سرت را می‌کنی توی آب تا داد بزنی برای من‌ی که این پایین این زیر دارم گم می‌شوم. پرتو نورهای زمستانی خورشید روی بال‌هایت بازتاب پیدا می‌کنند تا این ته اقیانوس. و من را غلغلک می‌دهند. و من تلاش کرده نکرده می‌خندم.
کشتی و قفل و بال و زمستان همه بهانه‌اند. این خنده‌های تو و خنده‌های من‌ست که می‌مانند. : )
آرامش من،
و آرامش تو
یی که هستی. : )

00:01 دوشنبه، 1 ژوئن 15

بعد شروع می‌کنم به یاد گرفتن چیزهایی که
نه به نفع من بود الزاماً، نه به نفع تو…
هزار تا اسم رویشان می‌شود گذاشت. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها یکی‌مان مجبور می‌شویم دیگری را لعنت بفرستیم.

بعد شروع می‌کنم به کُشتن خیلی چیزها؛
چیزهایی که نه من دوست داشتم بمیرند، نه تو…
هزار تا بهانه هم می‌شود برای سلاخی‌شان آورد. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها ناگزیرانه باید دوئل کنیم.

بعد شروع می‌کنم به ساکت و بی‌تفاوت گذشتن از کنار خیلی چیزها؛
چیزهایی که یک زمانی هم برای من افتخار بود، هم برای تو ارزش…
هزار تا ادویه و سس و رُب هم بزنند باز می‌گذرم. ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها خیلی سرد از کنار هم گذشتیم.

… آن‌قدر سرد که هیچ‌کدام‌مان نفهمید چه‌جور بهار و تابستان و پاییز گذشت.
(پالتو سنگین و شال و یخه‌ی بالا کشیده تا زیر بینی)
فقط سرمان را تکان دادیم و دیگر هم‌دیگر را ندیدیم. آن‌قدر ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم که احتمالاً اگر دوباره همدیگر را تصادفاً ببینیم، دیگر نخواهیم شناخت.

درست یا غلط،
یک‌سری تلخی‌های توی دهان را
فقط می‌شود قورت داد.
و بس.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.