20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکی‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

02:01 پنجشنبه، 8 ژوئن 17

اتفاقاً برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد،
«گم‌شدن»
گاهی – و کاملاً هم کانتراینتوییتیو -
نیاز به جرأت و شجاعت و جسارت دارد.

این را ریچارد و امثال‌هم خوب می‌دانستند. می‌دانسته‌اند. می‌دانسته‌اند که زیسته و گریخته و برنتابیخته‌اند؛
یک عمر.

و من هنوز در عمق چشم‌های گاه و بی‌گاه و ناآگاه،
قفل می‌شوم.
مکث می‌کنم و در خودم مارپیچ‌وار آن‌قدر غوطه‌ور می‌شوم که جاذبه شرم‌ش می‌شود.

بعد به شب‌های تابستان شک می‌کنم.
؛
ترس از شجاعت، گاهی، دلهره‌آور است.
رو به آینه می‌ترسم و به همه‌ی حرف‌هایی که پشت‌سرم می‌زنند فکر می‌کنم. از ایمپاسترِ بی‌چاره‌ی لعنتی هم می‌ترسم. و تنها زل زدن به اعماق دریاچه و لب‌خندهای گرم توست که شب‌ها کمک می‌کند بخوابم.
؛
شب‌های تابستان، گاهی، دلم حساب لک می‌زند برای یک سوزش باد قرمز قبل از برف‌های پیش از بلوغِ کامل. بادِ قرمزِ خودم؛ که کسی نخواهد از من بگیردش به جرم/تهمت این‌که تهدیدی برایش حساب می‌شوم. بادِ قرمزِ خدا، خودِ خدا، و بندگانِ لایق‌ش.

در باد می‌خوابم تا خوابِ بقیه‌ی باد را ببینم.

و خواب گاهی موهبت می‌شود.
هر چه باشد یک سوم از عمر را به انتخابِ عامدانه‌ی ضمیر ناخودآگاه و چالش‌ش با مغز می‌گذارنیم. کاملاً خلاقانه. و گاهی بی‌رحمانه.

و گاهی از موهبت‌ها می‌گریزیم.
هر چه باشد طعم تمام طمع‌ای که در طول تمام این سال‌های تخیلی به منتهای تخلخل‌های شخصیت‌‌های تخماتیک‌مان تزریق کرده‌اند، تدریجاً مطبوع‌تر می‌شود؛ بعد هم همیشه بیش‌تر می‌خواهد و موهبت‌ها را تِیک-از-گرنتد تلقّی می‌کند. و چه زود می‌پرند و جای‌شان حسرت. تهی. تنها. گریز.

و گاهی از گریز خسته می‌شویم.
هر چه باشد پیرتر که می‌شویم یک‌جاهایی صدای فنرهایمان می‌زند بیرون و کلافه‌گی از زیر جمجمه‌مان زوزه می‌کشد. شاید از نگاه خارجی نوعی جاافتادگی و متانت باشد، اما در عمل اهل رضایت نیستیم که ساکت می‌مانیم و فقط ساده زل می‌زنیم گاهی. یک‌جور موهبت ناخواسته‌ست این توانایی در زل زدن و با دمای منفی ۴ درجه‌ای که از سوقِ چشمانِ سردمان ساطع می‌شود فقط سر تکان دادن و بعضاً سهوی و/یا تصنّعی لب‌خند زدن.

و گاهی از خستگی می‌خوابیم.
هر چه باشد خواب جک‌پات‌ای از جنس پناه هم می‌تواند باشد. شاید زد و امشب فری‌اسپین آمد تا من زرتی پرت بشوم جایی که یک‌بار دیگر سال‌ها در دنیایی باورنکردن‌ای و موازی (با زوایای غریب ِ پر از زائدگی) باز-زائیده بشوم و زندگی کنم.
شاید امشب ترشح هورمون‌های من در دنیای موازی، مساوی‌تر بشود.
شاید امشب من…

تو خوابی و من،
چشم‌هایم را می‌بندم و ایجکت می‌کنم. و تمام مدت به‌جای این‌که دنبال بند چتر نجات بگردم، سعی می‌کنم از وزش باد روی صورتم لذت ببرم. چندان مکرّر نیست در زندگی زمان‌هایی که آدم حسابی مطمئن است همین ۸ ثانیه‌ی آتی بسیار عزیزتر و غنی‌تر و متعالی‌تر از ۸۰ سالِ بعدش است.

نقطه،
معجونِ تمام‌میکس‌شده‌ی یک سوم کارپه‌دیم، یک‌سوم کارما، یک‌سوم کاریزمای رقیق و اصیل و خوش‌دست.

نقطه،
ابر. اقیانوس.

نقطه،
حس می‌کنم وقتی تهرانِ من از بی‌اعتنایی مردم در نوامبر هم رنجیده‌تر می‌شود. حس می‌کنم. حس می‌کنم وقتی تمام چیزهایی که یک‌زمان در سلول‌های من جریان داشتند، زخم می‌شوند. حس می‌کنم وقتی… حس…

نقطه،
می‌دانم بدون آن‌که منتظر بمانی، نگاهت را دریغ نخواهی کرد.

نقطه،
پنجره، فرار، رسیدن، آرامش،
و افسوس‌ش بماند برای همه‌ی تیره‌قلب‌ها.
آمین.

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

23:41 دوشنبه، 12 می 14

می‌گه تو که نوشتن دوست داری، خب برو بنویس…
می‌گم مارکز به اون مارکزیش دووم نیاورد، من چند سال بنویسم آخه؟!

دسامبرک جان،
اینرسی نیست. به‌خودم نمی‌خوام دروغ بگویم. من هیچ‌وقت خیلی موفق نبوده‌ام در فریضه‌ی خودم‌-نبودن. پس متهم نکن. من اگر خودم هستم، اون‌قدر خودم می‌مونم تا مطمئن شم به دروغ دچار خودزدگی و از خودبیگانگی نشده‌م. تو که داری قضاوت‌ت رو می‌کنی، حداقل یه‌کم منصف باش لطفاً. خواهشاً. عزیزم.

دسامبرک جان،
آدمی که در گذشته زندگی می‌کنه واضحه که از آینده می‌ترسه. من رو پس به ترس‌هام متهم نکن. منِ دیروز که همون دیشب مُرد؛ شما دقیقاً با کی کار داشتی الآن که زنگ ما رو زدی؟

دسامبرک جان،
این دایره آخرش تماماً طی می‌شه و من برمی‌گردم به همون اوایل — بخاری داغ داغ، خونه‌ی سرد، تلویزیون با حداکثر سه کانال مفید و به‌خاطر سپردن زمان فیلم‌های هفته‌گی‌شون، گذر زمان در واحد عینیت. از تو چه پنهون، دایره‌‌ی نوک‌تیزی بود؛ جاهایی از ما رو زخم کرد که وقتی خوب شدن، گوشت اضافه آوردن. همینه که می‌بینی دوست دارم تا سر حدّ پلک‌های پایین زیر پتو باشم و به تلویزیون زل بزنم.

دسامبرک جان،
من خیلی بعدتر از تو موهام رو اولین بار با تیغ زدم. و بعد که جالب از آب در نیومد، فکر کردم جوابش لای بقیه هست. نمی‌دونستم فقط باعث می‌شه گم‌تر بشم و کچل‌تر و مچل‌تر و بس…
نه؟

انزوا.
لمس تن یک درخت گاهی لذت‌بخش‌ترین لمس‌ها خواهد بود.
و الئو که هر چند ماه یک‌بار سر می‌زند. دل‌مان تنگ می‌شود. اما ظرف ۱۰ دقیقه دوباره دعوای همیشگی! بعد الئو می‌رود و من جلوی همه‌ی هم‌سلولی/هم‌زیست هایم فقط خوبی‌های الئو را خواهم گفت. نه که بخواهم از بازتاب‌ش روی خودم چُسه‌کلاس بسازم! الئو واقعاً بهترین دوست من بود؛ اما … اما بهترین دوست من بود.

ان. زِ. وا.
تمام درخت‌ها و گنجشک‌ها و برگ‌ها و نیم‌چه سرما و سوزها.
پاییز ِ تهران و الئو اگر قول بدهند حداقل یکی‌شان هر ۳ ماه یک‌بار سر بزنند، من قول می‌دهم همین‌طور بنویسم.
راستی نگفتم…! آخرین متهم‌کنندگان‌م هم‌سلولی‌ها‌یم هستند. واسه خودشان می‌بافتند. و دکتر هم‌چنان گفته که باید اجتماعی باشم! ز گهواره تا گور اجتِ.ما.عی باید بود!
لعنتی نمی‌فهمد من از تهران فقط هوای آلوده و آواز تک و توک کلاغ‌ها و برگ‌ها و پیاده‌روهای کج و کوله‌اش را می‌خواهم. زخم‌های اجتماع حتی با دست کشیدن روی پوست زانو و ساق‌هایم هم معلوم‌ند.

ساده‌ترینش همین ۴۰۱. وعده داده شده به ۶۳ سالگی! آخه پدرآمرزیده من بیشتر از ۱۰ درصد سلول‌هام هم امید به بقا در اون حد رو ندارن. شما دقیقاً‌ با کی کار دارین که واسه ما ایمیل ایمپورتنت ریماندر می‌زنی؟
منی که ۱۰ دلار ۱۰ دلار دارم سیو می‌کنم عزیز جان، تکلیفم با خودم روشنه. وقتی گم بشم، می‌رم بغل همت یا تو بام تهران وای می‌ایستم و به همه اونایی که دارن با چشمای بسته و نیش از بناگوش در رفته می‌دوئن، همه‌تون رو لو می‌دم! می‌گم که تهش همه‌ش با پاییز و اینورژن هوای تهران باید بره تو حلق‌مون. خیلی هم حلق‌پر‌کن‌تر از کاپیتالیسم نیست. این‌که فراموش بشی و فصل به یادت بیافته، خیلی به‌تر از این‌که همه‌ی روزهای اداری به یادت باشن و باشن و باشن تا جایی که اول بار ازت در بره و بعد حتی فرایدی ایونینگ هم تو تقویمت گم بشه و نذاره لمسش کنی…
خلاصه که اخوی هرچی بیشتر عرق بریزیم، بیشتر نمک می‌ره تو معده‌مون. نمکِ زیادی هم که می‌دونی اصصصصلاً واسه بدن ما مفید نیست!

حالا باز می‌خوای دو دو تا چهارصد و یک تا بکنیم به امید هپی فمیلی با نون هلالی.
نون هلالی و قطار برقی.
قطار برقی و افسردگی موضعی.
افسردگی موضعی در ماه اردی‌بهشت.

الئو،
من هرگز به اردی‌بهشت بر نمی‌گردم.
تولدت همیشه مبارک؛ اما مرامی ببرش پاییز.
من رو هم تو پاییز خاک کنین. خیلی دورتر از تابستونِ کوتاهِ لاشی و اردی‌بهشتِ در گریز و مسترس و …
و همه‌ی دور بودن‌هام.

ممنون.

03:15 سه شنبه، 17 ژانویه 12

الئو،
بدی فارسی‌زبان بودن این نیست kbdfa.dll استاندارد 64 بیتی نداره.
این نیست که توی کیبرد ابداعی اصغرآقا اینا برای پیدا کردن تنوین باید شیفت رو بگیری و یه رقص عربی رو کی‌برد بری، بعد که پیداش کردی یه مشت بک‌سپیس بزنی آخرش یادت بره شیفت اصغر بود یا شیفت کامبیز. (تایپ یک‌دهم انگشتی!)
این نیست که آخرش پرینتش که می‌کنی می‌بینی سکون بود و نه تنوینِ اَن!
این نیست که ک فارسی با ک عربی متفاوت هست و اون وسط ممکنه لابه‌لا فارسی و عربی بری.
این نیست که مرد چهل ساله‌ش کامنت که می‌ذاره می‌گه «دختره من کتابه فارسیه پارسالش گم شده».
این نیست که استاد دانشگاهش فرق بین «تصحیح نکرده‌ام» و «تصحیح نکردم» رو نمی‌دونه.
این نیست که نه تنها 4 تا ز/ض/ظ/ذ داریم، بلکه سه تا 5/٥/۵ داریم (5 انگلیسی، 5 گرد عربی، 5 دندونه‌دار از پایین فارسی).
این نیست که از مردم تو خیابون بپرسی زبانت چند تا حرف داره، جواب‌هات اصلاً یکسان نیست.
این نیست که هنوز بین «است» و «می‌باشد» دعواست.
این نیست که فصل سوم معلوم نیست پائیزه یا پاییز.
این نیست که معادل “the cat was blind” رو اگه بخوای عامیانه بگی معلوم نیست باید بگی «گربهه» یا «گربه‌هه» یا «گربه».
این نیست که در فارسی محاوره‌ای زمان آینده نداریم!
این نیست که would نداریم. که حرف تعریف معین (معادل the) در فارسی رسمی نداریم ولی در فارسی عامیانه ابداع شده به همت رفقا (ه در «پسره که قدش بلند بود»)!
این نیست که من وقتی می‌گم «داشتم نمی‌گفتم» همه‌تون بهم می‌خندین و می‌گین «داشتم+نـِ+فعل» تو فارسی نداریم. بعد من کلی فکر می‌کنم و این مثال رو می‌زنم که: فرض کن من دارم ظرف می‌شورم که بابام می‌یاد خونه. بعد می‌گه بیا بشین ببینمت. بعد یهو ده دقیقه بعدش گیج خرزوخانی می‌زنه و می‌گه «پس ظرف‌ها چرا کثیفه هنوز؟» و من می‌گم «مگه من xxx ظرف‌ها رو؟! خودت گفتی بیا بشین». جای xxx چی می‌گن؟ …
این نیست که اگه داری نمایشنامه می‌خونی و نوشته « – پسر: شامبازغولا داره می‌یاد. – دختر: کی می‌یاد؟» نمی‌فهمی منظورش «چه‌زمانی می‌یاد» هست یا «چه کسی؟ (شامبازغولا؟ درست شنیدم؟)».
این نیست که تنها کشوری هستیم که رو پرچم‌مون متنی به‌زبان سوم رایج مملکت‌مون نوشته شده.
این نیست که جوانان مملکت برای تمایز «تو» (ضمیر دوم شخص مفرد) و «تو» (درون) به اولی می‌گن «یو»!
این نیست که «من می خورم تا تو بیایی» به معنای «من شرب خمر می‌کنم تا زمان وصل تو برسد» هست یا «اگه صبر کنم برای تو، از دهن می‌افته».
این نیست که مدرنیته و پست مدرنیته بیداد می‌کنه و کلماتی مثل «اولن» باب می‌شن (به‌جای «اولاً»).
این نیست که من می‌رم سر کلاس می‌گم implicit و 90 درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!» و وقتی می‌گم «یعنی تلویحاً» و 100 درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!».
این نیست که …

اینه که آخرش که می‌خوای یه وردنت یا lexicon آدمیزای فارسی (ترجیحاً شامل فنتیک با حروف انگلیسی) پیدا کنی و با فیل-خشک شکن می‌ری کاری تحقیقاتی کنی، می‌خوری به تیم دانشگاه تهران، یا دانشگاه شریف، یا دانشگاه شهید بهشتی که همه معتقدن یا باید یه پول خوبی بدی یا باید اثبات کنی که جزو بادکنک در حال بادترشدن هستی! بابا ناسلامتی «زبان»مونه… نمی‌خوام که بخورمش یا تحریم رو دور بزنم. بعد می‌گن چرا صنعت مهندسی نرم‌افزار در ایران در حد اتوماسیون مرغداری و پرتال جامع جوملا-بیسد اصغرنیوز باقی می‌مونه و مهندس‌های نرم‌افزار باید متخصص نصب ویندوز و وی.پی.ان و فتوشاپ بشن.

فعالیت مفید رفقا هم در چارچوب از چشم نیافتادن به همچین چیزایی می‌رسه.

بدبختیم و بدبختیمون از خودمونه الئو.
لیاقت‌مون همینه. آره، خر منم که فکر می‌کنم باید همه‌چیز رو به همه داد که پیشرفت کنیم. خر منم که گلوبال نگاه می‌کنم نه در حد «آزمایشگاه خودمون و مقاله‌های خودم برای ارتقای رتبه استادفلان به دانش فلان»…

دلم شعرهای ریچارد رو می‌خواد که همون‌جور که نوشته می‌شه، خونده می‌شه — آزاد، قانون‌مند، دوست‌داشتنی، رایگان. رایگان نه این‌که پول نداریم بدیم بخریم، یعنی اون‌قدری شخصیتمون ارزش داره که با 100 تومن و 200 تومن به هم نمی‌فروشیم برای پیشرفت‌های دوست‌داشتنی مشترک.
آخه مگه من آدمی نوعی جز یه کلبه برای خواب و یه چس‌مثقال غذا برای خوردن چی می‌خوام که حرص پایین کشیدن بقیه رو (نه از شلوار،‌ بلکه از یخه) بکشم؟
الئو، باز خوابت گرفت؟ باز مزخرف دارم می‌بافم و دلت گرفته؟ باز حوصله‌ت سر رفته؟ باز فکر می‌کنی قربانی‌شدن برای یک کانسپت (به مثابه پرتوهای انرژی/نوری خورشید که مستقل از این‌که به چه جسم مادی‌ای می‌خورن که گرمش کنن، فی‌سبیل‌الله تابانیده می‌شن…)، یه حماقت ابزارگونه‌ست؟ باز فکر می‌کنی خورشید هم ابزاره؟ اگه یه روز صبح پا شدی و نخندید چی؟

.

می‌خوابم.
امیدوارم تا صبح یا آن‌قدرش یادت مانده باشد که ببخشی‌ام؛ یا کلاً یادت رفته باشد. من و خورشید و غم‌های ریچاردگونه‌ام را.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.