شاید امسال زمستان حسابی تعطیل بشود.
شاید امسال من بتوانم با چوب‌های نیمه‌سوخته‌ی هُرم، ماشین تایپم، و سازدهنی قدیمی‌ام فرار کنم و بدون این‌که از شدت برونشیت احساس کنم گلویم سوراخ شده توی جنگل بنویسم و بنویسم و بنویسم.
شاید امسال اطرافیان من باور کنند که من «خانه» ندارم. که خانه‌ی من سال‌هاست گم شده. که من توی ذهن خودم هم شب‌ها در حال فرارم و روزها گوشه‌ی کلیسای خیابان ششم می‌خوابم. ذهنِ من. ذهنِ بی‌خواب و ترسیده و سرد و بی‌خونِ من.

بعد نیمی از مبارزات من می‌شود بین خودم و عادت‌هایم،
نیمی دیگر بین ترس‌هایم و همه‌ی «نگفتم‌ت نَـ…»های اطرافیان،
و نیمی هم بین انکارِ این‌که اگر مانده بودم و رفاه اجتماعی را بهانه نکرده بودم، شاید غم غربت شانه‌هایم را افتاده نمی‌کرد.

و اگر بتوانم بگشایم این بند را
و رها شوم از قافله‌ی همه‌ی طمع‌کارانِ رقابت‌گری که جمعیت کره‌ی زمین را با «میلیارد» و نه با «نفر» می‌سنجد
خیلی خیلی عمیق آرام می‌شوم! خیلی خیلی عمیق‌تر از آن‌که «سالی» بخواهد پای تلفن من را به گذشته‌اش ربط بدهد؛ من را با لفظ «خلاقیت» انگشت‌نما کند و بعد بکوباندم به گذشته‌ی ناکام و ناکاملِ خودم با سایکو… با همه‌ی سایکوهای انتهاییِ دهه‌ی دوم؛ با همه‌ی بعدازظهرهایی که دیر آمدم خانه.
فرار می‌کردم؛ آری.


از آن دست ترس‌هایی که
چشم انسان بازتر
و مغز انسان پوک‌تر
و عزم انسان جزم‌تر
می‌شود.

(و لب‌خند‌هایت را هم می‌گذارم توی جیبم و می‌برم.)