00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ اینم من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

16:48 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

توجیه می‌کنم که توفیر چندانی ندارد که از روی اثر انگشت پیدا کنیم کسی را که سال‌های ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ زندگی را روی کروز-کنترل گذاشته. خودم هم می‌دانم شاید توجیه مذبوحانه‌ای باشد؛ اما بهترین گزینه‌ی موجود است. فرضاً هم که من تمام پنجره‌ها را ببندم و به صدای هوای محبوس شده در این استودیوی ۵۱۰ فوت مربع‌ای زل بزنم تا بتوانم «لحظه» را، آن‌طور که می گویند، به چنگ بیاورم…
خُب؟
بعدش؟

شرط می‌بندم شبِ قبل از خواب‌ای که همه‌ی این دنیا(یی که درش زندگی می‌کنم) رؤیایِ درونِ آن خواب است، من به یک رستورانِ کاملاً کلاسیک با پرده‌ها و گارسون‌های مشکی در نیویورک رفته‌ام. تنها. بعد هیچ استرسی هم از بابت دیر شدن، یا تلفظ ناصحیح واژه‌های منو، یا بلد نبودن آداب تمام انگلیسی خوردن غذا، یا گیر افتادن با دهان پر هنگامِ ساختِ خنده‌ی تصنعّی ِ در پاسخ به چک کردن ناگهانیِ گارسون میز از بابت «ایز اوری‌ثینگ اوکی» هر چهار دقیقه و سی‌ثانیه با شروع از سرو غذا، نداشته‌ام. برای خودم هم یک پرس میگوی سالم، یک سالاد سزار، و یک لیوان شراب تیره‌ی تیره‌ی تیره که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه هر ده دقیقه یک‌بار تمدید بشود سفارش داده‌ام. با موسیقی زنده‌ی پیانوی رستوران و موهای خاکستریِ طبیعیِ نوازنده هم ارتباط برقرار کرده‌ام چون تنها وقتی که چشم‌تو‌چشم شدیم خیلی طبیعی لب‌خند زد و رساند که از زندگی‌اش راضی است و دلیل پیانو زدن‌ش فقط لذت بردن از ساخت و انتقال‌ِ احساس خوشی به هم‌نوعان‌ش است و بس. آخرش هم انعام عادی ۱۷ درصد داده‌ام. و بعد با یک تاکسی زرد رنگ مستقیم آمده‌ام هتل و بدون این‌که دو سه دقیقه‌ی‌ آخر را یادم بیاید افتاده‌ام روی ملافه‌های سفید و تا کرده به‌زیرِ تشکِ تخت هتل.

شرط می‌بندم وقتی بی‌دار بشوم، اولین چیزی که دلم برایش تنگ بشود تایپ کردن آدرس blog.horm.org خواهد بود. فکر نکنم آن‌قدر دیوانه باشم که بعد از بی‌داری این‌کار را بکنم. شاید هم، اگر به دوستی کسی بگویم و بخندد و تشویق شوم، این‌کار رو بکنم و ببینم به مبلغ ۲۵۰۰ دلار قابل فروش است دامنه‌ی horm.org. و خب من احتمالاً کارهای مهم‌تری در زندگی دارم تا نوشته‌ی یک مشت خزعبلات به‌مدت ۱۲ سال؛ حکماً.

شرط می‌بندم تمام تلاشم را خواهم کرد تا یادم برود. تا به توجیه کردنِ خودم ادامه بدهم که نیویورک جای این ملق‌بازی‌ها نیست. به خودم ادامه بدهم که دنیا ساخته شده برای دویدن، آن‌هم طوری که کسی نفهمد با چه سرعتی و در چه جهتی داری می‌دوی و نفس‌نفس‌زدن‌های متوالی‌ات را نبیند. کسی یعنی همه، یعنی خودت هم. و به خودم ادامه بدهم که اگر گردنم را ۱۸۰ درجه بچرخانم و یاد کودکی‌هایم بیافتم، ممکن‌است از روبه‌رو تصادف کنم. به خودم ادامه بدهم. ادامه بدهم. بدهم. بدهم.
به خودم.

و شاید از ترس دوباره رخ‌دادن‌ش، مشروب خوردن را هم ترک کنم دیگر.

مهم‌ترین مزیّتِ نوشتن اتوبیوگرافی، جدای از اعترافات روزمره، این‌ست که سال‌ها بعد لازم نیست با هیجان بسیار بالا گذشته‌ی کاملاً عادی را برای دوستان کاملاً عادی که کاملاً عادی دارند گوش می‌دهند، صد بار تعریف کنی. اصلاً لازم نیست تعریف کنی. کسی اگر آن‌قدر بی‌کار باشد می‌رود می‌خواند. و بدون شک بی‌کارترینِ همه‌ی آن‌ها خود نویسنده است.

اما، به عقب که برگردیم خیلی از چیزهایی که در زمان خودشان یونیک بوده‌اند، واقعاً کاملاً عادی به‌نظر می‌آیند. و اگر خوش‌شانس باشیم و همین تابع را به‌صورت معکوس در مورد آینده هم اجرا کنیم، احتمال دارد که همین آینده‌ای که الآن دارد کاملاً عادی به‌نظر می‌آید، در زمان خودش حسابی هم یونیک بشود!

تحلیل‌های بی‌ربطِ من به‌کنار، قطعاً دز زندگی چیزهایی باید باشند که سبک و نوعِ یونیک بودن‌شان هم به‌خودیِ‌خود یونیک باشد.
مثل روزهایی که من آن‌قدر می‌ترسم تا روز، به خودیِ خود، شب می‌شود.
مثل شب‌هایی که تو، و همه‌ی مردم شهر، می‌خوابید و من آرام آرام پنجره‌ها را کمی باز می‌کنم و با جذب حداقلیِ اکسیژن ورودی از درز پنجره، شروع به نوشتن می‌کنم…

01:56 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

از ترس‌های‌م خیلی بی‌پروا سخن می‌گویم،
چون‌آن فاحشه‌ی باکره‌ی ۴۰ ساله‌ای که به این باور رسیده
که چیزی برای از دست دادن ندارد؛
و همه‌ی چیزایی که ارزش‌داشته را همین حالایش هم از دست داده؛
و همه‌ی چیزهایی که برای‌ش باقی مانده، همه …
همه‌شان…

نمی‌توانم تمرکز کنم روی به یاد آوردن (یا حتی حدس زدن) این‌که آیا تاکنون ملتفت شده‌ای که وقت‌هایی که سردم می‌شود نباید الزاماً قسم بخورم که سردم است تا باور کنی، یا نه؟ البته چندان هم مهم نیست. بزرگ‌ترین درد انسان همان عادت کردن به درد است — بعدش دیگر سرازیری است… و وای بر روزی که دردها را توی صورت آدم یادآوری کنند.

دردهای سردی‌های گذشته،
سردی‌های دردهای گذشته،
عادت…

نکند این نیلوفرهایِ آبیِ چمباتمه‌زده روی مُردآب‌های گذشته را کسی تابه‌حال توجیه نکرده که رسالت‌شان، حتی به نوبه خودشان، می‌تواند مشتاقانه و خلاقانه هم باشد؟ نه؟ واقعاً؟!
امان از رکود،
و دل‌بستن به تنگ‌ترین سوراخ‌های غیرقابل‌عبور،
خصوصاً وقتی یک ارزشِ نادرست اپیدمیک و عامیانه می‌شود.

دارد از من می‌رود…
یک‌جور بلیدینگ ناخواسته. یک‌جور بلیدینگ ناشی از فرسودگی. یک‌جور بلیدینگ کاملاً ناخواسته و به قول همه‌ی اطرافیان، کاملاً طبیعی که انگار من زودتر از بقیه مبتلا شده‌ام. یا من شاید حساس‌تر از بقیه شده‌ام. یا من دلم برای تمام سلول‌هایم که روزبه‌روز دفن می‌شوند تنگ می‌شود.
و از تک‌تک‌شان خداحافظی می‌کنم؛ اگر بشود.

دارد از من می‌رود…
و من یادم نمی‌آید، کجا. و من یادم نمی‌آید از کِی. و من یادم نمی‌آید چرا. و من مغزم بدجور سردش شده و باز ترسیده. و من مغزم می‌ترسد بیرون بریزد. و من مغزم از کپیتالیست‌ها و جبر زمانه و انتظارها و سرزنش‌ها می‌ترسد. و من بدجور گم می‌شوم باز در حین چرخش‌های گردآب‌گونه‌ی زندگی به‌دور خودم — رأس ساعت‌های ثابت.

دارد از من می‌رود…
و من فقط دلم تنگ می‌شود. و فراموشی ناشی از فرسودگی مغزم باعث می‌شود حتی نتوانم درست پیدا کنم که دلم برای چه‌چیزی تنگ شده دقیقاً… صرفاً تنگ… آن‌قدر تنگ که آخرین قطره‌اش هم می‌چکد و می‌رود.

همه‌ی سلول‌های باقی‌مانده‌ی مغز من از همین‌جا به همه‌ی سلول‌های ترسیده و لال‌شده و رو به افولِ پست شب‌بخیر می‌گویند.
و خداحافظی…

09:14 چهار شنبه، 27 آوریل 16

ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟

00:12 سه شنبه، 19 آگوست 14

یه «شنبه» عصر،
میلیون‌ها سال پیش،
اون چیزه تازه به‌جایی رسید که اسمش رو بذاریم «رابطه».
بعد مثل همه بقیه چیزهای الکی-پیچیده‌ ی دنیا، میلیون‌ها سال طول کشید تا به تکامل برسه. بین من و تو.
که آخرش بخوای بگی «پیچیده» شده دیگه.

حداقل نیم میلیون‌سال [نوری و تصویری] دنده عقب…
لطفاً.
اون‌ور چهارراه من پیاده می‌شم.

الآن چه سالی هستیم؟
یه چهارشنبه شبِ سال هشتاد و خورده‌ای،
تو رفتی،
چون ترسیدی،
نه از من البته.
و من این رو خیلی بعدترهاش فهمیدم.
یادم نیست اول فهمیدم که ترسیدی اون شب، یا اول فهمیدم از من نبوده.
یا اول فهمیدم رفتی.
یا اول فهمیدم خودت خواستی که بری.
یا اول فهمیدم فقط دوازده دقیقه بود…

اما حالا، هم تو می‌دونی، هم من می‌دونم، که چهارشنبه شب بود. و دنیا توی دود و عود و سلکشن مشترک و داغی و گرمی و حرارت خلاصه نشد.
بشین بگو نمی‌شد که بشه! تو می‌دونی، من هم می‌دونم، می‌شد.
می‌شد نترسی.
از من نبود؛ تو می‌دونی، من هم می‌دونم. اما من می‌تونستم آرامش‌بخش‌تر باشم که ازش، هر چی که بود، هر چی که هست، که نه تو می‌دونستی، نه من؛ که نه تو می‌دونی، نه من؛ نترسی.

یک‌شنبه صبح زود.
این‌که با دست بتونم نشون بدم که تفاوت داره آفتاب ۷ صبح با آفتاب ۵ عصر، با این‌که توی یه زاویه شیبی تیری-دی هستند نسبت به سطح زمین.
و بعد بخوابم.
برای خوابیدن یه «ساعت چنده» + «به‌اضافه ۸» کافیه که ببینم کِی بیدار می‌شم. برای بیداری هم آلارم ازم سؤال می‌پرسه که ۷ بعلاوه ۸ چند می‌شه. تنظیمش کردم که هوشیار بشم مثلاً. نمی‌دونه/نمی‌دونم که من توی هوشیاری فقط غم‌انگیزناک‌تر می‌شم، و نه خنگ‌تر.

سه‌شنبه‌ها روز الکی-اسمارت بودن و مبارزه مدنی با دی-دریم‌ینگ هست.
و من باید تمام بقیه هفته رو با همین ضرب‌آهنگ بدوم. یک، دو؛ یک، دو؛ یک، دو؛ …
من سربازی نرفتم، اما تو خدمت یه پسره بود اراکی بود، اون خیلی بامعرفت بود. ضرب‌آهنگ رو اون یادم داد. سر پست که وای می‌ایستادیم، بهم می‌گفت به‌جای گوش دادن به صدای قلبم، «قدم رو» برم. تا ته سالن. پاهام رو هم محکم بکوبم که صدای قلبم رو نشنوم. و یادم نیاد که هر پستانداری عمر سلول‌هاش تنظیم شده برای یک میلیون ضربان قلب. و بعدش زوال تدریجی. یک، دو؛ یک، دو.
من سربازی نرفتم، اما تو خدمت اون پسر اراکیه خیلی چیزا بهم یاد داد. خیلی. نمی‌تونم بگم تف تو روحش، چون اولاً وجود خارجی نداشت که بخواد روح داشته باشه. ثانیاً حق باهاش بود. یعنی خیلی هم نبود، اما خب لازمه‌ی معاف شدن این بود که عوض بشم. بشیم.
اون نیومد. اولاً چون وجود خارجی نداشت. دوماً چون وجودش قائم به ذات دوران خدمت بود. آدما رو می‌فرستن خدمت که سفت شن. همین.
یه پسره بود. عوض شد.

پنج‌شنبه عصر بود.
پنج‌شنبه عصر اینجا، که می‌شه جمعه بامداد اونجا.
و جمعه بامداد اونجا یعنی یه روز تعطیل؛ که می‌شه یک‌شنبه بامداد اینجا.
… که من بدجنس شدم.
به همه دروغ گفتم. حتی به خودم. گفتم گردنم بوده. و بود. اما نه اون‌قدر.
درد و بلای آگوستی بود.
دفع؟ رفع؟
خاک‌شیر می‌خورم به‌جای شیوازرگال.

دوشنبه‌ها من بی‌دارم ولی.
من خیلی بی‌دارم.
من از ابتدا تا انتهای روز بی‌دارم. بی‌دارم و سعی می‌کنم با اصل لانه کبوتری بگردم ببینم توی لونه‌ی کدوم کفتر، تونسته این آگوستِ لعنتیِ تقویم، چهارده‌تا دوشنبه کار بذاره. با تخمین خوبی می‌شه گفت نصف روزهای آگوست دوشنبه شده امسال، سگ‌مصّب. باز به ما که رسید کوپنی شد! حالا ما دعا می‌کنیم سپتامبر بیشتر از هفت تا دوشنبه نداشته باشه به امید خدا. حداقل مرامی واسه ما که خودمون سپتامبری هستیم! واسه ما که توی شهری زندگی می‌کنیم که ابریه هواش، و خیلی وقته که شده‌یم درگیر شباش.
ما حتماً مشارکت می‌کنیم توی سرنوشت خودمون. ما دوست‌داریم سالی برسه که اولش وقتی با کلّی ولع تقویم رو باز کردیم و چاردست‌وپا پریدیم روی آگوست، ببینیم خداییش و به‌پاس قدردانی از زندگی شرافت‌مندانه‌مون، دوباره تحریم‌ها رو برداشتن و آگوست پنج تا دوشنبه داره! تازه زیرش هم فوت‌نت گذاشتن اگه بچه خوبی باشیم ممکنه تا ۴ تا هم کم بشه سال آتی‌ش — که خب این در نوع خودش (برای من نوعی) یه رکورد جهانی هست.

دوشنبه‌ها ولی، من پر از آگوستم.
یعنی معلوم نیست از خط‌های زیر پلک‌م؟

جمعه که بشه، من می‌ترسم.
از همین الآن و از پشت همین تریبون اعلام می‌کنم. من جمعه که بشه می‌ترسم.
نه از شنبه بعدش، نه از یک‌شنبه بعدش. از خودِ خودِ خودِ خرِ جمعه. غروب. و همه مردم این شهر. و همه مردمی که دوشنبه باز می‌پرسن «ها واز یور ویکند!» بدون این‌که ته جمله‌شون علامت سؤال خاصی باشه. و من باید یادم باشه. که خوب فکر کنم. و بعد جواب بدم.
من از جمعه می‌ترسم. میشا هم می‌ترسه. دوست‌دختر کفش‌دوزک‌ش هم می ترسه. جفت عینک‌های جدیدم هم می‌ترسن. می‌ترسن دوباره تو به خودت سرایت کنی. می‌ترسن دوباره تو دهنت رو تا ته باز کنی و خودت رو ببلعی.
یادته؟

جمعه که بشه، می‌ترسم اون‌قدر سلول‌های مغزیت هم‌دیگه رو بخورن که منو پاک یادت بره. بعد ازت بپرسم منو یادته؟ و تو نگی یادمته…
و تو هیچ‌چی نگی؛ یا مثل همیشه بی‌ربط‌بازی در بیاری. بگی مثلاً «آره برای من بدون خیارشور لطفاً». بگی مثلاً «دو هیچ به نفع کیه؟». بگی مثلاً «ایمیلش رو جواب ندادم چون می‌دونستم راحت‌تره».
و تو هیچ‌چی نگی؛ اون‌قدر که من مجبور شم خودم رو بهت معرفی کنم. آیدین هستم. و تو این‌قدر بی‌تفاوت باشی که حتی نتونی لینک کنی تصویر ذهنی‌‌م‌ت رو. و خاطره‌هامون رو. همون خاطره‌های میلیون‌ها سال پیش‌مون رو که کلی این وسط کربن سوزونده شده تا به این تکامل برسن. به این تکاملی که این‌قدر تو ازش بی‌اعتنا می‌گذری که من هم یادم می‌ره. و همین می‌شه که من هم می‌پرسم آیدین کیه؟

بعد می‌ترسیم.
جمعه که بشه، من اون‌قدر فراموش می‌شم که دیگه چیزی یادم نمی‌یاد. مطلقاً هیچ‌چیز از همه جمعه‌های قبلی. جز این‌که ترس‌ناکه. و ترس‌ش به‌وضوح بیش‌تر از به‌یادآوردن مصور ترس‌ناک‌ترین لحظه‌هاست. فقط همین ترس جمعه شدن. ترس این‌که رکابی سفید من که پایین حلقه‌ی یقه و آستین راست‌ش یه مقدار ریمل سیاه خشک‌شده جا انداخته؛ رو بخوام نگاه کنم و یادم نیاد.
و بدترش ترس این‌که این چیزا بخواد یادم بندازه و انکار کنم.
و بدترش ترس این‌که هفته‌ها رو بخوام انکار کنم.
و بدترش ترس این‌که اتوبیوگرافی من، بخواد هر فصل‌ش یک هفته باشه و کل‌ش توی سه فصل، به همراه مقدمه‌ی ویراستار و ناشر، جا بشه.
دوباره.

00:04 سه شنبه، 22 مارس 11

نیستی الئو؛
دردسترس نیستی؛
اما می‌دانم اگر سه‌گانه‌ی معروف فرهنگ/محیط/اجتماع می‌گذاشت، الآن بی‌شک این‌جا بودی.

می‌ترسم.
می‌ترسم پنجره را باز کنم — از این‌که مگس‌های جدید وارد شود.
می‌ترسم.
می‌ترسم صندوق نامه‌هایم را چک کنم — از این‌که باز متهم شده باشم و توبیخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم شماره‌ی غریبه را جواب بدهم — از این‌که غریبه‌های مضحک و استهزاگر باشند.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های فنی بخوانم — از این‌که باز بفهمم اشتباهات نافرمی کرده بوده‌ام و هیچ‌کس آرام درگوشم تصحیحم نکرده بود.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های رسول یونان یا پیمان‌شان یا مصطفی یا رضا را بخوانم — از این‌که یکی از نوشته‌هایم را آنجا بیابم و همه به جعل و سرقت متهمم کنند، بدون لحاظ کردن تاریخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم بازی‌های فوتبال تیم‌هایی که سابقاً مورد علاقه‌ام بوده‌اند را ببینم — از به‌یاد نیاوردن نام بازیکنانی که به‌وضوح می‌شناسم، از تبدیل شدن «چند مثال» (که امکان تعبیرشدن به خطای آزمایش دارند) به «یک مصداق» (که …) درباره‌ی آلزایمر زودرسم می‌ترسم.
می‌ترسم.
می‌ترسم الگوهای سندرم‌نمای (سندرم‌های الگونما؟ی) موجود در بستارهای بالقوه‌-حاضرآماده‌ی روان‌پژوهشی ِ ضمنی در بستگان درجه‌یک‌ام را با خود زمزمه کنم — بدبختانه، خودم درجه‌یک‌ترین بسته‌ی خودم هستم که متأسفانه برخی صبح‌های زود نام و نام‌خانوادگی مربوطه را فراموش کرده و چند ساعتی مراجعت نمی‌‌کنم.
و این، خودِ ترس است؛
ناک.

می‌ترسم.

ورک آفلاین می‌کنم.
این‌طور خیلی مطمئن‌ترم. حداقل فاجعه جدیدی رخ نمی‌دهد؛ که فوبیای پیش و حین و پس از ظهورش بیشتر همین یک‌وجب باقی‌مانده از مغزم را [هم] بترکاند.
فقط مشکل، آمدن تو هست. که خوش[؟]بختانه اینتراپتِ ورودت، در کَشِ سیستم موجود …
در کش سیستم …
در کش (cache، کاشیانه) …؟

نه!
من بوی همیشگی و قدیمی تو را الئو، تازه می‌خواهم.
درست مثل عطر و طعم ِ تازه‌گی ِ همان سبزی‌پلو با ماهی همیشگی. که چیز تازه‌ای هم نیست ولی هم‌ایشه سرشار از تازه‌گیست.

الئو،
خودت هم می‌دانی که جذابیتش به این‌ست که شاید یک درصد دست‌پخت مامان این‌بار شور بشود.
استرس مطبوعش به این‌ست که شاید یک درصد تو نخندی.
دلهره شیرینش به این‌ست که شاید نیایی.
نیایی…
نیایی… مثل آن سال که نیامدی… مثل همان یک‌سال عید که نبودی…
(و حتی مورفی هم حالش گرفته بود).

الئو،
می‌ترسم.
ورک آفلاین می‌کنم و می‌خوابم. پسوردش یک دو سه چهار است. لطفاً وقتی آمدی اوّل کامل دورم تنیده بشو، بعد با آخرین عضو ِ هنوزنتنیده‌شده‌ات، از منوی فایل تیک کنار ورک آفلاین رو بردار.
با تو آنلاین شدن، ترس ندارد.
فوقش می‌میریم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.