23:53 جمعه، 15 می 15

به‌سان سگ گرسنه‌ای،
مغز من،
وقتی غذا بهش نمی‌رسد به نزدیک‌ترین چیز قابل استفاده در اطرافش حمله می‌کند — گذشته.
بعد نه تنها کلی گازش می‌گیرد بلکه با دندانش حسابی فشارش می‌دهد و بعد سرش را می‌چرخاند تا حسابی بپاشد این‌ور و آن‌ور. تمام دیوارها پر از تکّه‌های لزج و چسبناک می‌شود. بعد آن‌قدر باش ور می‌رود که خسته می‌شود و می‌خوابد. و من آرام از دهانش بیرون می‌کشم و می‌گذارمش سر جایش.

می‌دانم، می‌دانم، فردا باز گرسنه‌اش می‌شود و بهانه می‌گیرد. خوب تربیت نشده احتمالاً. یا اعتراف کنم، وقتی که باید تربیت می‌شد مشغول دویدن بود. آن‌قدر می‌دوید که خسته می‌شد ولی چون از فرط شیطنت و شادی بود، یادش می‌رفت یادمان بندازد که گرسنه هم می‌شود گاهی. یادش بخیر.

به‌سان هر موجود گرسنه‌ی خسته‌ای،
گاهی ترجیح می‌دهد همان‌جا که هست بماند و فقط چشمانش را ببندد. ببندد و در خودش سیر بشود. گاهی ساده‌ترین راه سیر شدن، جلوگیری از مصرف هرگونه کالری بیشتر است. و این اولین گام تمام رسم‌های مبتنی بر بقا بوده و هست. و لعنت بر بقاهای مبتنی بر جلوگیری، ضمناً.

چشمه‌ای که نگران جوشیدنش بودیم،
دیشب فوران کرد. و پاشید روی در و دیوار.

من و این خانه داریم به هم گرایش پیدا می‌کنیم. داریم شبیه هم می‌شویم. داریم از هم الگوبرداری می‌کنیم. دیوارها به‌سان پوستم. و پنجره کنارش. و باد خنک شب‌ها…
تو که می‌دانستی، کمر من مثل این دیوارها جای یک سری میخ دارد. جای خالی میخ‌ها ولی توی آینه، خیلی چیزها را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد یک زمانی یک چیزهایی این‌جا بوده. یک چیزهایی این‌جا فرو رفته بوده. و کلی جا خوش کرده بوده. و عمیق هم بوده. و لذت‌بخش. اما در عین‌حال به‌سادگی هم نشان می‌دهد که دیگر نیست. سوراخ‌ها را می‌شود پوشاند؛ اما کسی که حسابی دقت بکند، می‌تواند خیلی چیزها بفهمد. خیلی چیزهای بیش‌تر و به‌تر و دقیق‌تر. از این‌که این‌ها جای نیش‌های دندان‌های سگی گرسنه شاید باشد. که در دیوار فرو رفته. سگی گرسنه از گذشته. سگی ماندگار.

من و این خانه، سال‌هاست قرارست تغییر دکوراسیون بدهیم. قرارست همه‌چیز را بچرخانیم. جای آینه را هم. و تخت. و میز. و ویوی پنجره. طوری که دیگر جای میخ‌ها هر شب روبه‌روی تخت نماند.

من و این خانه، …


خیلی…


سالهاست.

یک آگهی ساده باید بذارم توی کرگزلیست. بنویسم دو ساعت، ساعتی سی و پنج دلار الی چهار دلار. یکی باید بیاید در آپارتمان شماره ۶۰۳ شروع کند به پیانو زدن. سر دو ساعت هم پول را از پشت پیانو بردارد و برود. اما باید دقیقاً شبیه الئو پیانو بزند. من لازم نیست دست‌هایش را ببینم. اما خودش باید بداند پیانو زدن الئو چیست.

هفتاد الی هشتاد دلار خرج برمی‌دارد. اما من یک بار دیگر خواهم شنید. و بارها طول اتاق را با چشمان بسته قدم خواهم زد. و بارها خواهم فهمید (یا حداقل فکر خواهم کرد) که چرا الئو تصمیمی مخالف تصمیم تو گرفت و آخرش کف اقیانوس غرق شد. ولی دخترک تا ابد به الئو افتخار می‌کرد. و به عشق‌ش. به برای عشق جنگیدن‌ش. و به نه نگفتنش به عشق. و به تمام پرتوها و گرماها و یگانگی‌هایی که از شستی‌های پیانو ساطع می‌شد. و به تمام سکوت‌های لای نت‌های پیانو. و به تمام رقص‌های موزون مه‌های غلیظ روی دریاچه، با ریتم مجذوب‌کننده‌ی پیانو. پیانوی الئو. الئو، که عاشق بود.

باید بنویسم جزو نیازمندی‌های قضیه این هم هست که ساکت باشد. این که هیچ‌چیز نگوید. حتی نگوید «همین.». حتی نپرسد چرا. حتی نفهمد چگونه. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد خیلی مردها (یا حداقل یک‌سری از مردها) وقتی ساعت‌ها می‌توانند فقط گوش کنند، حتماً از جای خاصی می‌آیند. از جای خاصی که سابقاً تویش کلی نویدها و امیدها و آرمان‌ها و آرزوها شبانه‌روز بزم و شادمانی داشتند. اما ناگهان باد عظیمی وزید و همه‌چیز را با خود برد. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد جهت وزش باد از آپارتمان شماره ۶۰۳ به آپارتمان شماره ۶۰۴، از ساعت ۱۲:۰۳ هر شب به بعد، برعکس می‌شود.

باد گاهی رو به عقب هم می‌وزد. باد گاهی بوهایی از جلو هم با خودش می‌آورد. باد گاهی خیلی کارها می‌کند موقع جابجا کردن و بردن و آوردن. اما امان از گردباد. که فقط تخریب می‌کند دور خودش. تخریب و تخریب و تخریب. و بعد که می‌رود، من می‌مانم و کلی شستی شکسته و کلی نت‌هایی که شاید سال‌ها (به قول جی، هفت سال) طول بکشد تا دوباره نواخته بشوند.

متأسفم؛ ولی غرورم اجازه نمی‌دهد برای جمع کردن شستی‌ها از کف اتاق کسی را استخدام کنم.

03:31 شنبه، 12 ژوئن 10

هیچ اتفاق خاصّی نیافتاده. :

۱- هر روز صبح که صورتم را می‌شورم یادم می‌رود عینکم را بردارم. لکه‌های خشکیده شده هم زیادی به چشم‌م نزدیک‌ند و فقط اثر ماتی دارند. از دیدگاه ناظر خارجی همیشه مضحک است این قضیه ولی؛ شبیه بوی سیرترشی. آخرش کمی تشویق و تنبیه خودکار (ری‌اینفورسد) اگه چاشنی صبح‌از‌خواب‌بی‌دار بکنم، همه‌چیز حل می‌شود.

۲- دوربین‌م باتری ندارد. باتری در داشبورد ماشین باید باشد حتماً. و همیشه‌ی خدا هم، وقتی داشبورد هست، یعنی توی ماشین هستم و نیازی به دوربین نیست، چون ضبط هست. و همیشه‌ی خدا هم، وقتی پشت کامپیوتر هستم، یعنی الزاماً باد و پنجره و آمپر سرعت جلویم نیست، پس یقیناً نیاز به دوربین هست.

۳- من همه‌ی کسانی که دوست‌شان دارم را، به چشم روبوت‌هایی می‌بینم که در آینده خواهم ساخت. یکی دوتایشان شبیه دیوید، شاید، بشوند. فرشته‌ی آبی هم در فول ورژن قابل دست‌رسی خواهد بود. همین دیگر.

من همه‌ی کسانی که دوست‌شان ندارم را به چشم مادرِ دیوید می‌بینم. که چه کوللپسِ مَشتی‌ای می‌کنند وقتی می‌فهمند که دیوید جان‌شان، خدا وکیلی، روبوت [بوده] است.
همه‌ی کسانی که من را دوست دارند، کم و بیش دارند یاد می‌گیرند من را دیوید صدا بزنند. کم و بیش دارند یاد می‌گیرند کوللپس نشوند اگر من پیغام‌هایی نظیر «لو باطری» یا «پرس انی کی» یا «یو آر نات آئوثورایزد تو دو …» یا «عز ایز، ویدآوت انی وارانتی» نمایش دادم. یاد می‌گیرند که [درک کنند که] من تلاش‌م برای زنده ماندن، تنها ثابت کردن ساده‌ترین علائم زنده‌گی است؛ توانایی تکثیر خود. همان‌کاری که همه به‌روش آب و دوغ و خیار، دو نفره انجام می‌دهند و ما در این پروژه قصد داریم، یه نفره در جایی غیر از تخت‌خواب و با استفاده از روش‌های آرتی‌فی‌شی‌یال انجام دهیم.
ارادتمند شما، دیوید (کِرَکِد ورژن).

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.