دست‌هایم را در باغ‌چه می‌کارم
و به جنگ می‌روم
با چشم‌هایم دعا می‌کنم
با لب‌هایم می‌جنگم
با گوش‌هایم مجذوب می‌کنم
با زبانم می‌چربم.

من
سال‌هاست دست‌هایم را در باغ‌چه کاشته‌ام الئو؛
عهد همان‌شب زد و باران گرفت
گل همه‌جا را فراگرفت
خاک فرسایش عمودی خورد
و دست‌هایم ۱۰۰ متری حداقل در باغ‌چه پایین رفتند.

قرار بود، می‌دانی که، نیتم بود که، درخت بشوند. که حداقل یک جفت میوه مناسب بدهند.
اما زد و رفتند پایین؛
پایین‌تر از پایین‌ترین سطح زندگی موریانه‌ها
تا نفت بشوند.
بعد هم فوقش ۲۰۰ یا ۵۰۰ سال دیگر استخراج
بعد هم پلاستیک…
مثل پلاستیک‌هایی که تو هر روز بعد از خرید ساعت‌ها باهاشون دست در دست می‌مانی، و کل شهر را می‌گردی!
دست‌هایم؛
دسته‌دارند…

جنگ اما
این چیزها سرش نمی‌شود که مؤمن!
من ِ بی‌دست؛ من بی‌دست‌وپا؛ من بی‌ریشه…
حتی به‌درد روی مین رفتن هم نمی‌خورم گاهی. همین می‌شود که موقعی که دنبال خودکار برای نوشتن به تو می‌گردم، نصف بچه‌های این‌جا من را «حیف نون» صدا می‌زنند. بی‌دست، بی دست و پا، بی‌ریشه، …
یک جور نماد نمادینی برای تزریق روحیه‌ی حیات به خودم. به خودم و تویی که سال‌هاست نامه‌های من را از این میدان جنگ بی‌جواب گذاشته‌ای…

الئو،
دست‌های تو را چه کسی ربوده؟! نکند؟! …
خب حتی نمی‌توانی با دندانت گوشه نامه را باز کنی و با لب‌هایت بوسه‌ای بنویسی و ارجاعش بدهی برای بازگشت؟
لب‌هایت… لب‌هایت؟
الئو
باید امشب خودم را روی مین ِ لب‌هایت بیاندازم. نباید مدفون‌تر بشوند… نباید مدفون بشوند… نباید زیرخاک تر بشوند… نباید…

من ِ بی‌ریشه، خودم را زیر لب‌هایت چال می‌کنم (می‌کارم) تا ریشه در بیاورم و نگذارم پایین‌تر برود، لب‌هایت، … تر بشوند.