بازتعریف می‌کنم،
خودم را،
و همه‌ی جاه‌طلبی‌های قانونی‌ام را،
طوری که کمک کنند صبح‌ها منظم‌تر از خواب بپرم؛ و الکی حرص D&P روزانه را نخورم.
طوری که ترس‌هایم و زنجیرهای مکرّرالوقوع، مسیر خودشان به /dev/null را بیابند و بس.

یادم می‌اندازم
که گاهی نداشتن هیچ عطری برای جا نگذاشتن هیچ ردّپایی می‌تواند مفید هم باشد؛
خصوصاً برای من‌ی که در شُرُفِ بیرون‌آمدن هستم
از همه‌ی چاه‌های گذشته.

این وسط تمام تجربیات‌م را
بدون این‌که تضادِ منافع ایجاد کند برای کسی یا جایی، حقیقی یا حقوقی،
زیر نرون‌های‌م حفظ می‌کنم و هفته به هفته، اسپرینت به اسپرینت، به‌شان آب می‌دهم.
و یاد خودم می‌اندازم که چه شد و کجا شد و برای چه شد که من تصمیم گرفتم جز برای تفریح و ملاقات‌ها،‌ دیگر به شهرِ شلوغِ نه‌چندان خاطره‌انگیز، تردّد نکنم.

منِ جدیدم دریاچه و ریچارد و تو و باد را فراموش نخواهد کرد؛
صرفاً نگاه‌م را کمی پرگماتیک‌تر خواهم کرد با بریدن تمام گوشه‌کنارهایی که قابل بریدن هستند. نه از باب استرس و واهمه آن هم، صرفاً برای این‌که هم‌چنان سبک‌تر و سفیدتر و باآرامش‌تر روی خور کنار اقیانوس، ظهرهای آفتابی، در جهت باد خودم را توی هوا ولو کنم و از عمق بودنِ طبیعت‌ش لذت ببرم. – این همان چیزی‌هست که مرغ‌های دریایی فورت‌برَگ یادم دادند؛ یادم انداختند؛ باز[تر] ساختندم.

این‌بار
من،
خودم را…