بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول‌هایِ مضطرب من مدام فرو می‌روند و می‌روند و می‌روند. من اگر یک عمر دیگر هم در «اگر» بمانم باز توضیح خاصی نخواهم داشت برای‌ت از ساعت‌ها خیره‌شدن و با خودم حرف‌زدن و وجهه‌ی پوست‌کلفت‌ای به تمام سکوت‌های زیرپوستی‌ام بخشیدن. و متاسفانه تو بدجور همیشه ردّ مغز من را می‌خوانی.

من خیره می‌مانم و تصمیم می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم در سکوت‌م، هم‌چنان خیره، باقی بمانم. باقی بمانم و بمانم و بمانم تا تو برگردی و لب‌خند بزنی. لب‌خند بزنی و من درجه‌ی «اگر»سنج این دستگاه جدید متصل به مغزم به سطح سبز (نرمال) برسد. در سطح نرمال من خیلی طبیعی‌تر و آرام‌تر خیره می‌شوم. و تو وقتی شب‌بخیر می‌گویی و چشمان‌ت را می‌بندی نگران خیره زل‌زدن‌های من نیستی دیگر.

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول هایِ مضطرب من هم خسته می‌شوند. هر چه باشد روز طولانی‌ای بوده؛ و همه خسته‌ایم. می‌توانیم برای فردای‌مان دعا کنیم — که صبح که بی‌دار شدیم همه‌ی اضطراب‌ها رفته باشند. می‌توانیم هم نکنیم. می‌توانیم هم بپذیریم. می‌توانیم هم بدون انتظار بپذیریم همین‌ی که هست را، و اگر به‌تر شد صرفاً شکر کنیم. و لب‌خند بزنیم. و با آرامش قبل از خواب بیش‌تر و عمیق‌تر و محبت‌وارتر ببوسیم، قبل از خواب. مثل تو؛ که من را، و تمام بیش‌فعالی‌ها و ناباوری‌ها و اضطراب‌های من را، از ته قلب‌ت پذیرفته‌ای.

شب تو هم بخیر، کوچولو.