می‌دانم
می‌دانم
می‌دانم
تو هم برای‌‍ت سخت است
که باور کنی
من فراموش کرده‌ام
حتی
نام‌‍م را.

ری‌را،
بین خواب در بی‌داری و بی‌داری در خواب،
من
دلم تنگ شده کسی باز مرا صدا بزند.
و از صدایش نترسم، صرفاً برگردم
و با هم به‌دنیا بخندیم.

من،
با خودم به صلح دارم می‌رسم اما،
باز همیشه حداقل یکی‌مان از من می‌ترسد و من
آن‌قدر ساکت می‌شوم و پیاده راه می‌روم تا خسته بشوم و کنار جاده باز خوابم ببرد…

ری‌را،
نترسیدن سخت نیست. باید بپذیریم. باید همه‌ی طلسم‌ها را بشکنیم. باید بپذیریم هم می‌شود پوست‌کلفت بود، هم شب‌ها کرم دور چشم و کرم شب به پوست زد — تناقضی ندارد؛ دوگانه نیست؛ سخت نیست فهمیدنش، باور کن.

ری‌را،
شب‌های‌‍م را برای‌‍م قبل از خواب به‌خیر کن.
ری‌را،
گاهی همین شب‌ها تنها اوج سکوت‌م است.

ری‌را،
تا صبح چیزی نمانده.
چه ساعت‌ها را عقب بکشند، چه نه، صبح می‌شود و من
باز
– این‌بار خیلی صبورتر و باانگیزه‌تر –
لب‌خند می‌زنم.

ری‌را،
صبح‌هایی را به‌خیر خواهم کرد که
سال‌هاست منتظرشان بوده‌ایم!
فقط نترس و این شب‌ها را
یا به‌خیر بکن، یا به‌خیر فرض کن.
ممنون.
شب‌ت سرشار و آرام…