دلم
بلند
می‌خواد.

یه جایی که صدای جیغ باشه به‌دور از تق تق همسایه‌ها و گرما و تنها خوابیدن و تنها بی‌دار شدن.

مثل تمام شعرهای مرحوم anathema.
مرحوم در تمامی خاطراتم.
خاطراتمونها.
مرحوم در تمامی خفْت‌ها.

خفْت‌هایی که نه تنها خودشون خفیفند؛ بلکه مثل یک سقف جلوی هر بلندشدن‌ای رو می‌گیرن.
و هرازگاهی که بلند می‌شم هم، مثل یک پیچک بی‌عرضه، بی‌اختیار می‌افتم از بالا رفتن.
می‌افتم روی سقف
و بعد روی این شیروانی فلزی زنگ زده، می‌پوسم.

من
از بلندی
می‌ترسم؛
جیغ…