09:33 سه شنبه، 31 جولای 18

به‌سانِ شغلِ مترسک در زمستان
به گندم‌ها و غروب خیره می‌مانم.
یادم هست که سبز بودند؛ سبزتر از همه‌ی خاطراتِ مانده در ذهنِ تو.
می‌دانم که باز سبز خواهند شد؛ سبزتر از همه‌ی بهینه‌های ساب‌اُپتیمالِ مترشح از ذهن و لب‌خندهای شک‌دارِ تو.
و من آخرین دقیقه‌های قبل از تاریکیِ کامل به دورترین کلاغی که می‌تواند در افق به‌خانه برگردد، خیره می‌شوم.

ظهر یک روزِ برف‌بازی که می‌آیی و تکانم می‌دهی،
برف‌هایم می‌ریزد.
سفیدی‌های ریز، تمام خنجرها و درخت‌های و خاطره‌ها را می‌پوشاند؛
و دیگر کسی یادش نمی‌آید که … من …
که من‌ای که به باریدن معروف بودم آن‌ روزها…
که من دیگر…

هیچ‌کس

حتی تو.

تا آن‌روز،
من به نوشتن مبتلا خواهم بود.
درست می‌گفت که نوشتن یک بیماری است. بالا بری پایین بیای، باز بیماری است. یک جور بیماری مزمن. یک جور زخمی که وقتی خشک شد و بِکَنی‌اش دوباره جاری می‌شود. یک جور زخم که گاهی آن‌قدر ورم می‌کند که همه‌ی نخ‌های بخیه را – به‌سانِ پرکتیس‌های خانگیِ دورانِ میان‌سالیِ پهلوانِ معرکه‌گیرِ پایینِ شهر – پاره می‌کند. یک جور زخم که با هیچ کِرِمی چرب نمی‌شود و جای اِسکارش تمام بدن انسان را نشانه می‌گیرد. موزه‌ی متحرّک.
ساعدهای دستم – وقتی بالای ۹۵ درصد کار می‌کند – جمله‌های طولانی تراوش می‌کند. من هم دارم به ایگنور کردن عذاب وجدانِ ناشی از غیرکلاسیک‌بودنِ طول جمله‌هایش عادت می‌کنم. حق دارد حداقل در همین کلمات فریادش را بزند؛‌ لُخت و عور برقصد، بی هیچ لنگر و تعلق خاطری تراوش کند؛ و بعد یک بار که بازخوانی کرد،‌ بدون حوله روی تخت ولو بشود و طوری پلک‌هایش را همزمان با بالا آوردنِ گوشه‌ی لب‌هایش، پایین بیاورد که کلّ این پروسه‌ی فیزیکیِ ماهیچه‌های صورت حداقلِ اقل، ۱۰ ثانیه یا بیشتر طول بکشد. بعد تمامِ تمامِ وجودش را شُِل کند تا باز توسطّ یکی از مسافرانِ قطارِ روزی ۸ ساعت، کشیده بشود بالا…
(همیشه کیسه‌ی کوچکی همراهش هست. تا متریال‌های نوشتن‌های بعدی را، به سانِ نمک‌های صورتیِ هیمالیاییِ سکسی، اگر جایی دید جمع کند و بندازد توی کیسه‌ی تیله‌هایش. دست‌هایم هم مثل خودم اینترووِرت هستند؛ و می‌توانند روزها و هفته‌ها با تیله‌ها یک‌نفره بازی کنند قبل از این‌که همه را پرت کنند هوا، تویِ آتش، تا هُرم‌شان یک شب دیگر همه‌مان را گرم کُنَد.)

□ □ □

مرگ وقتی سراغ‌ش آمد که
از فرط بی‌امیدی
دیگر نامه‌های فاقد عنوان و نام فرستنده را
باز نکرد.

□ □ □

مغز من که پارتیزان می‌شود، می‌نشینیم پیک‌های‌مان را به هم چیرز می‌زنیم و به گل‌های خشک روی میز زل می‌زنیم.
به تمام پیام‌هایی که فقط تلویحاً زنده مانده‌اند
و هرگز نه نوشته و نه خوانده شده‌اند؛ صرفاً توی جیب‌ش آن‌قدر مانده‌اند تا عرق‌های ران پاهایش جوهرشان را بشورد.

مغز من که پارتیزان می‌شود، وقتی در سیکل‌های یک ساعت و نیمه‌ی خوابم می‌برد و بی‌دار می‌شوم، می‌بینم سرحال‌تر و قبراق‌تر از همیشه کنارِ آتش نشسته و دارد تنهایی سازدهنی می‌زند و آواز‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. چیزی بین بلوز و جازِ نیمه‌شبانه – در کافه‌ای که باید تا ۴ صبح باز باشد اما رقاصه‌ش با پولدارترین مشتری ساعت ۱۱:۳۰ رفته – در یک شب بارانی در مونتانا. آرام دارد برای خودش می‌زند، طوری که انگار هیچ‌وقت دیرش نمی‌شود. طوری که انگار هیچ‌وقت لازم نیست بین دنیاهای موازی تردّد کند و همیشه استرس دیر رسیدن به قطار را داشته باشد. اصلاً انگار آرامشِ سازش و ترانه‌هایش نسبت کاملاً معکوس با دوندگی‌های روزانه‌ی من در دنیای ۱۶ ساعته دارد — لب‌خندی بر لبانش نقش می‌بندد که مدام بین مهربانی و سارکَزِم نوسان می‌خورد. من احساس راحتی نمی‌کنم الزاماً، اما بر او می‌بخشایم همه‌ی چیزهایی که صلاح می‌داند احساساتی باهاش برخورد کند. همه‌ی عکس‌ها و حس‌ها و روزها و شب‌هایی که از درون آتش نیمه‌شبانه‌اش به سازدهنی و لب‌ها و حلقش تجاوز می‌کنند، تا بلکه با معلق شدن در هوا، باز از توهّم آزادی‌شان لذت ببرند.

مغز من که پارتیزان می‌شود، صبح‌ها در راه برگشت از خواب کمی زورباوار یونانی می‌رقصد! دور خودش می‌چرخد و ملغمه‌ای از همه‌ی نشدنی‌ها و نرسیدن‌های گذشته را، که کنار همان جاده‌ی همیشگیِ هرروز صبح سال‌هاست افتاده‌اند و کلی برگ خزان و غبار هم رویشان را گرفته، را لگد می‌کند. تمام هوا پر از این دست غبارها می‌شود. و من ساعت‌ها طول می‌کشم تا این غبارها را دانه دانه روی هوا بگیرم، چشمم را روی نشانه‌ها و خاطراه‌هایشان ببندم، و دوباره روی زمین سرِ جای خودشان بذارم.
اسم این را نمی‌شود شیطنت گذاشت. مغز من پارتیزان که می‌شود سراسر نرون‌هایش را آشوب فرا می‌گیرد — با آشوب می‌خوابد و به امید آشوب بیدار می‌شود. بی‌پروا می‌دود. و من از این‌که گاهی قفسی می‌شود برایش و نمی‌توانم دست روی شانه‌هایش بکشم وقتی با تمام وجود می‌دود و به دیوارهایم می‌خورد، دلم می‌گیرد.

مغز من،
پارتیزان که می‌شود،
من را یاد خودم می‌اندازد…
منِ
آن سال ها،
قبل از این‌که
بال‌هایم را…

00:30 جمعه، 12 ژانویه 18

ترس‌هایم را
نصف‌شان را دفن می‌کنم تهِ دریاچه،
نصف دیگرشان را می‌کارم توی باغچه،
الباقی را می‌چینم روی طاقچه…

طاقچه ولی توی چشم است و من،
نمی‌خواهم تو ببینی‌شان ولی؛
نه تو رغبت شنیدن‌شان را داری، نه من جرات گفتن‌شان را.
همین می‌شود که آلارم می‌گذارم برای ۵:۴۰ عصر، و قورت‌شان می‌دهم. می‌روند تهِ تهِ من دوباره.

سال‌هاست درونِ من گنجینه‌ای از اسرارِ ناشناخته و عتیقه به گِل نشسته.
خیلی بیش‌تر از دریاچه،
حتی شاید بیش‌تر از اقیانوس…
هر چه باشد کم در من ته‌نشین نشده تمام این سی و اندی سال اخیر بعد از میلادم. خصوصاً تمام روزها و شب‌هایی که طوفانی بوده درونم، و هر چه بوده و نبوده آن‌قدر به در و دیوار خورده که مغروق شده.
خصوصاً تمام بارها و مسافرهای درونم؛ به مقصد گرین‌ویچ، مانتین‌ویو، تیخوانا، اوکلند، میرداماد، دهکده، ملبورن.

آرام می‌خزم توی تخت تا بخوابم قبل از آن‌که رسوبات دوباره دگرگون بشوند و ماهی‌های گوشت‌خوار بخواهند با سلول‌های خاکستریِ نرسیده به هیپوکمپوس من تخمه بخورند تا صبح.
این شب‌ها باز جزر و مد زیاد شده و من…
… از خودم بالا می‌روم تا نوک یکی از همین لوکال ماکسیماها بلکه آرام بگیرم و منتظر اولین برف زمستان بمانم.

10:24 جمعه، 4 آگوست 17

امان از تمام بذرها و تخم‌‌های مغزی‌ای که
ناخواسته در کودکی و نوجوانی کاشته می‌شوند و ریشه‌شان تا مغز استخوان می‌رود و لامصب هر چه قدر هم با تیغ بزنی‌اش باز تا دهه چهارم زندگی هم (حداقل) هر ۶ ماه بعد می‌زند بیرون. (سلف‌سایکانالیزِ تپل‌ای هم می‌طلبد، کشف و مواجهه با آن.)

حال اگر تعدّدِ پارامترهای تغییریافته را در آن کاهش بدهیم، و به جایی برگردیم که صبح‌هایش برف ببارد و نه بیگانگی/بیگانه‌پنداری/بیگانه‌انگاری، آن‌وقت شاید حداقل ورم و سوزش‌اش کم‌تر بشود. نقطه. [مکث و نگاه عمودی به بالا، به آسمان. نقطه.]

مزه‌ها،
بوها،
زبان‌ها،
لب‌خندها،
و نهایتاً رویا‌ای که دوست داری بی‌دار شدن‌ای در کار باشد حتماً، اما نه خیلی زود، لطفاً.

دلم تنگ می‌شه…

10:05 چهار شنبه، 26 جولای 17

و هایپرتنشن ناشی از افسوس برای فراموش کردنِ تمام جمله‌های ناتمامِ نانوشته در دنیاهای موازیِ منشعب شده از تراماهای سی و اندی سالِ گذشته.

در لندن باران می‌بارد.
در تهران برف.
و من می‌ترسم با چشم‌های کاملاً باز به آسمان نگاه کنم اینجا.

باید چشم‌های‌م را بدزدم.
و بخوابم
یا حداقل به خودم بقبولانم که فکر کنم به خوابیدن
تا خوابم ببرد؛
و در خواب‌هایم فکر کنم
فکر کنم که دارد خوابم می‌برد
و خوابم ببرد در خواب…

بی‌دار که بشوم از این دومی،
فقط و مستقلاً یادم می‌آید/می‌ماند که ارزش خیلی از خواب‌ها به نگفتن‌شان است. اصلاً سنِ آدمی تعداد کلمه‌های متوالی‌ای است که می‌تواند در بدو خروج از دهان یک‌هو هورت بکشد و ببلعد. بدون این‌که رودل بکند. کمی فشار قلب ولی طبیعی است.

بی‌دار که بشوم از خواب اصلی اما،
باز با این واقعیت رو به رو می‌شوم که
تعبیر خواب ترس دارد و تحلیل خواب دلتنگی.
به گوشه‌ای خیره می‌شوم تا باز همه‌اش برود پایین. پایین که رفت بلند می‌شوم و به زندگی نرمال ادامه می‌دهم.

همیشه “اکثریت” خودشان را نُرم می‌نامند/می‌کنند. و امان از روزهایی که من از فرط خستگی بیش‌تر از ۱۲ ساعت و ۱ دقیقه می‌خوابم. و از کمربند زحل تا تپه‌های شیطان تا فرودگاه تیخوانا را مثل یک لاک‌پشت نیمه‌کور، آرام آرام سپری می‌کنم.

20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکس‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

09:09 چهار شنبه، 24 می 17

تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. من صرفاً خیلی جمله‌ی ناتمام و تمام با “من با برف” بلدم و سال‌ها طول خواهد کشید تا همه‌شان را فراموش کنم.

… که صبح که بی‌دار می‌شوم پشت پنجره هنوز آرام‌آرام پنبه‌پنبه ببارد و بگوید که خدا دارد یک روز نو را اعطا می‌کند. یک روز جدید برای از نو آدمی…

در خودم فرو‌می‌روم بی‌برف، گاهی. می‌ترسم و کم‌کم امیدم رنگ می‌بازد. به آسمان زل می‌زنم و چون‌آن کودک نابالغ‌ای که مملو از چراجویی‌ست، به ابرها زل می‌زنم. آیا سرمای این‌جا کافی نیست؟ آیا هیاهو و استرس عمومیِ درّه‌ی سیلیکونی جا برای آرام‌آرام پنبه‌پنبه ندارد؟ آیا این وظیفه‌ی ناهمگون‌هاست که گور خودشان را گم کنند وقتی گونه‌ی گاهاً انگ‌آلودشان علی‌رغم ادعای گاف‌گونه‌ی گسترش گوناگونی، گناه‌کار انگاشته می‌شود؟ بی‌هیچ برف؟

ساکت می‌شوم و این‌بار به‌جای ۸۰ درصد، ۹۵ درصد گلویم را در مغزم می‌ریزم. خیره می‌مانم و به دوردست زل می‌زنم. من فقط حس می‌کنم حق دارم در جایی بمانم که برف شاید ببارد و آرزویی داشته باشم که، شاید، روزی،
آرام‌آرام،
پنبه‌پنبه،

رویِ من.

02:22 جمعه، 7 اکتبر 16

آلفا مرا می‌مَکَد.
من از نامنتظره‌ها (ولو زاییده‌شده از یک مجموعه‌ی متناهی و نسبتاً معلوم) خسته‌ام. اما این مغزِ نارسیسیست‌تر از خودم است که که لجام‌گسیخته‌وار می‌خواهد تا صبح خودش را ارضا کند.

آلفا مرا می‌مَکَد.
من تازه ۱۷ ساعت و ۱۱ دقیقه است که برای بار هزار و دویست‌اُم به بی‌دار شدن و بعد برای لحظاتی ناباورِ‌موضعی‌بودن، عادت کرده‌ام. برای چند ثانیه دل‌تنگیِ وحشیانه برای برف اوّلِ صبح پشت پنجره‌. برای لالایی‌ها و فرارکردن‌های مجاز و غیرمجاز؛ و فکر کردن به آرزوی استخدام شدن در شرکتِ معظمِ گوگل!

آلفا مرا می‌مَکَد.
من به خودم شک دارم. اما با تو خیال‌م حداقل از این دنیا راحت است. می‌دانم منتظرم می‌مانی؛ و برای همین حداقل دوستانه هم که شده مطمئن هستم که اگر بی‌دار بشوم یک‌هو نمی‌زنم‌ زیر گریه.

دارد پاییز کامل می‌شود. و من به آلفایِ پایانیِ برگ‌ها فکر می‌کنم.
خاطراتِ تمام و تک‌تکِ خاطره‌هاشان، بدفُرم، و تنهای تنها، ابدی می‌شوند — در حسرتِ ساقه.
زمین آن‌ها را می‌مکد.
زمین، حتی اگر «ناجوانمردانه‌ترین» هم صدایش کنیم، باز هم آخرین مکنده‌ی قاهرِ آخرِ داستان است.
همه‌ی داستان‌ها.
داستان‌ها.
آن‌ها.

من
با
تو.

01:34 چهار شنبه، 13 می 15

اینجا برف نمی‌باره. هرگز. و تقریباً یکی از تنها مشکلاتش همینه. و وقتی هم که به بقیه می‌گی، می‌گن خب برو پای کوه ۳ ساعت به سمت شمال، اونجا برف هست!

نمی‌فهمن برف باید پشت پنجره بیاد. نمی‌فهمن برف باید اولین چیزی باشه که چشم اول صبح می‌بینه. نمی‌فهمن برف باید نوید این رو بده که دیگه همه‌چیز تموم شده و فقط آروم آروم پوشیده‌شدن مونده. مدفون شدن. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی و در کمااال آرامش.

دقیقاً طوری که من شدم. مدفون. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی. و در کمال آرامش. و تنها یه روزنه برام مونده بود، که هنوز وقتی ازش نگاه می‌کنم، یه ردپا هست. که دور می‌شه. اون‌قدر عمیقه که برف خودش دلش نمی‌یاد پرش کنه. و مطمئنم شب که همه برف‌ها یخ بزنه، این ردپائه هنوز می‌مونه. هنوز می‌مونه و چیزی پرش نمی‌کنه. حتی برف‌های جدید. حتی یخ‌های جدید…
حتی اگه تابستون هم بشه، باز چیزی که از نگاه من توی این راستا و این زاویه‌ی این ردپاها جا مونده، به این زودی‌ها آب نمی‌شه…

امروز ائوجنیو داشت می‌گفت که از آرچری هفته پیش نوک انگشت‌هاش هنوز بی‌حس هست و کاملاً سِر شده. می‌گفت که ناراحته چون که نوک انگشت‌ها بیش‌ترین تعداد نرو رو دارن. من خندیدم. بعد که با آسانسور رفتم طبقه پایین سعی کردم گوشه‌ی لب‌هام رو لمس کنم. بعد ناخواسته دستم جدا شد و چرخید و شروع کرد به دور شدن. خنده‌ام گرفت. من مدت زیادیه که تبدیل کردمش به یه دامداری مدرن و متمدن، تمام سیستم عصبی‌م رو. کسی حق نداره خیلی مهیج بشه. کسی هم حق نداره ناخواسته از این سر راه بیافته تا اون سر یورتمه بره و برگرده. هر کسی سر جای خودش. خیلی شیک و مجلسی. به‌قول آقامون: ساستینبلیتی چیزیه که واسه ۲۰۱۵ احتیاج داریم.

من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که تمام بالش و ملافه‌ها و تخت و پیرهن و ساعت و قرص‌ها پر از خون می‌شد، بدهکارم. نه به‌خاطر این‌که نذاشتم بخوابند. به‌خاطر این‌که زمان گفتن قصه‌شان را می‌دزدیدم. به‌خاطر این‌که خودخواه بودم و نمی‌دانستم قصه گفتن اگر بی‌قاعده بشود و هی عقب بیافتد و جلو بیافتد، آن‌وقت دیگر کسی به کسی در حوالی تحت اعتماد نمی‌کند. آن‌وقت همه‌مان دربه‌در می‌شویم. و تا صبح مجبوریم به گوشه‌ای خیره از تخت زل بزنیم و ناخن بکشیم.

من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی که از خودم می‌دزدم بدهکارم. من فی‌الواقع دارم این شب‌ها را نه به اسم کوچک به خاطر می‌سپارم، نه به اسم بزرگ. نه حتی به قیافه. من این شب‌ها را دارم فقط می‌خوابم. و مطمئنم باز وقتی در بسته‌های ۳۰ تایی گم می‌شوند، من تا صبح هی جمع و تفریق می‌کنم تا ببینم چه شد که من از کم‌خوابی شروع کردم به باز ناباوری.

من به شب…
من به شب…
من به شب‌هایی که از من رنجیده‌اند، کمی پوزش بدهکارم. تقصیر از آن‌ها نبود؛ همه‌ی اهالی این شهر از ترس تنها ماندن چراغ‌هاشان را روشن کرده بودند. و من اوقات سختی داشتم که باور کنم کاملاً شب است. از جنس همان نفهمیدن‌هایی که گاهی مطمئنم مایه‌ی شرمساری خواهد شد، اما والله نمی‌فهمم. بالله نمی‌فهمم. نمی‌فهمم و مجبور می‌شوم کلی سرچ کنم تا بفهمم امشب از کدام شب‌هاست.
سرچ می‌کنم و میخ‌های خالی روی دیوار کنار تخت به‌سادگی یادم می‌اندازد که شب سفیدی خواهد بود. امشب. هم. حتماً.

08:36 دوشنبه، 12 ژانویه 15

اینجا چند هفته‌ای هست که صبح شده
و من درگیر پس‌انداز‌کردن هرچه‌بیشتر چیزهایی هستم که قرارست برای نگفتن کنار بگذارم.

اینجا چند روزی هست که صبح شده
و من بی‌رحمانه به تمام تابلوهای روی دیوار، پرده‌ی عمودی کشیده، اشیاء اطراف، و حتی غذاهایی که می‌پزم نگاه می‌کنم. من به‌شان مشکوک نیستم، ولی فکر می‌کنم اگر آن‌ها هم از من خسته بشوند، کجا می‌روند؟

اینجا چند سالی هست که صبح شده
و من، من انگار که قرارست به‌زودی بی‌دار بشوم. انگار قرارست از زیر علامت سؤال دربیایم. انگار قرارست دیگر فقط با لب‌خندهایی از جنس رضایت ارتباط برقرارکنم — ساده، نه‌لزوماً عمیق، ترجیحاً با چال روی گونه‌ها.

اینجا صبح شده
و من خیلی وقت است که بی‌دارم. منتظر شهر بودم که اولین لب‌خند را او بزند.

08:02 پنجشنبه، 1 آگوست 13

پاییز
در پاییز
اسکان ونک،
آهنگ‌های کول. دودهای کول. خنده‌های کول. عکس‌های کول بیخ دیوار.
کول لذیذ شخصی — لازم نبود برای اثبات کول بودنت به ‌آن‌جاها بروی.

برف
شالاپ شالاپ برف
اواخر پاییز
سرمای یک ساعت بعد از تاریکی هوا
گرمای آغشته به بوی صندلی‌های تاکسی
چرت خسته همراه با باد خنکی از لای درز در تاکسی توی اتوبان کرج گاه و بیگاه لای گرمای بخاری می‌آمد.

من در تابستان به‌دنیا آمدم
اما در پاییز
یک جاهایی همان اواسط
پرت شدم در این بی‌داری.

من یک روز در تابستان به‌دنیا آمدم؛
اما یک شب در پاییز …
در پاییز …
در خیلی پاییزتر از پاییزترین چیزی که تا به‌حال از من دیده‌ای عزیزم…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.