20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکی‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

09:09 چهار شنبه، 24 می 17

تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. من صرفاً خیلی جمله‌ی ناتمام و تمام با “من با برف” بلدم و سال‌ها طول خواهد کشید تا همه‌شان را فراموش کنم.

… که صبح که بی‌دار می‌شوم پشت پنجره هنوز آرام‌آرام پنبه‌پنبه ببارد و بگوید که خدا دارد یک روز نو را اعطا می‌کند. یک روز جدید برای از نو آدمی…

در خودم فرو‌می‌روم بی‌برف، گاهی. می‌ترسم و کم‌کم امیدم رنگ می‌بازد. به آسمان زل می‌زنم و چون‌آن کودک نابالغ‌ای که مملو از چراجویی‌ست، به ابرها زل می‌زنم. آیا سرمای این‌جا کافی نیست؟ آیا هیاهو و استرس عمومیِ درّه‌ی سیلیکونی جا برای آرام‌آرام پنبه‌پنبه ندارد؟ آیا این وظیفه‌ی ناهمگون‌هاست که گور خودشان را گم کنند وقتی گونه‌ی گاهاً انگ‌آلودشان علی‌رغم ادعای گاف‌گونه‌ی گسترش گوناگونی، گناه‌کار انگاشته می‌شود؟ بی‌هیچ برف؟

ساکت می‌شوم و این‌بار به‌جای ۸۰ درصد، ۹۵ درصد گلویم را در مغزم می‌ریزم. خیره می‌مانم و به دوردست زل می‌زنم. من فقط حس می‌کنم حق دارم در جایی بمانم که برف شاید ببارد و آرزویی داشته باشم که، شاید، روزی،
آرام‌آرام،
پنبه‌پنبه،

رویِ من.

02:22 جمعه، 7 اکتبر 16

آلفا مرا می‌مَکَد.
من از نامنتظره‌ها (ولو زاییده‌شده از یک مجموعه‌ی متناهی و نسبتاً معلوم) خسته‌ام. اما این مغزِ نارسیسیست‌تر از خودم است که که لجام‌گسیخته‌وار می‌خواهد تا صبح خودش را ارضا کند.

آلفا مرا می‌مَکَد.
من تازه ۱۷ ساعت و ۱۱ دقیقه است که برای بار هزار و دویست‌اُم به بی‌دار شدن و بعد برای لحظاتی ناباورِ‌موضعی‌بودن، عادت کرده‌ام. برای چند ثانیه دل‌تنگیِ وحشیانه برای برف اوّلِ صبح پشت پنجره‌. برای لالایی‌ها و فرارکردن‌های مجاز و غیرمجاز؛ و فکر کردن به آرزوی استخدام شدن در شرکتِ معظمِ گوگل!

آلفا مرا می‌مَکَد.
من به خودم شک دارم. اما با تو خیال‌م حداقل از این دنیا راحت است. می‌دانم منتظرم می‌مانی؛ و برای همین حداقل دوستانه هم که شده مطمئن هستم که اگر بی‌دار بشوم یک‌هو نمی‌زنم‌ زیر گریه.

دارد پاییز کامل می‌شود. و من به آلفایِ پایانیِ برگ‌ها فکر می‌کنم.
خاطراتِ تمام و تک‌تکِ خاطره‌هاشان، بدفُرم، و تنهای تنها، ابدی می‌شوند — در حسرتِ ساقه.
زمین آن‌ها را می‌مکد.
زمین، حتی اگر «ناجوانمردانه‌ترین» هم صدایش کنیم، باز هم آخرین مکنده‌ی قاهرِ آخرِ داستان است.
همه‌ی داستان‌ها.
داستان‌ها.
آن‌ها.

من
با
تو.

01:34 چهار شنبه، 13 می 15

اینجا برف نمی‌باره. هرگز. و تقریباً یکی از تنها مشکلاتش همینه. و وقتی هم که به بقیه می‌گی، می‌گن خب برو پای کوه ۳ ساعت به سمت شمال، اونجا برف هست!

نمی‌فهمن برف باید پشت پنجره بیاد. نمی‌فهمن برف باید اولین چیزی باشه که چشم اول صبح می‌بینه. نمی‌فهمن برف باید نوید این رو بده که دیگه همه‌چیز تموم شده و فقط آروم آروم پوشیده‌شدن مونده. مدفون شدن. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی و در کمااال آرامش.

دقیقاً طوری که من شدم. مدفون. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی. و در کمال آرامش. و تنها یه روزنه برام مونده بود، که هنوز وقتی ازش نگاه می‌کنم، یه ردپا هست. که دور می‌شه. اون‌قدر عمیقه که برف خودش دلش نمی‌یاد پرش کنه. و مطمئنم شب که همه برف‌ها یخ بزنه، این ردپائه هنوز می‌مونه. هنوز می‌مونه و چیزی پرش نمی‌کنه. حتی برف‌های جدید. حتی یخ‌های جدید…
حتی اگه تابستون هم بشه، باز چیزی که از نگاه من توی این راستا و این زاویه‌ی این ردپاها جا مونده، به این زودی‌ها آب نمی‌شه…

امروز ائوجنیو داشت می‌گفت که از آرچری هفته پیش نوک انگشت‌هاش هنوز بی‌حس هست و کاملاً سِر شده. می‌گفت که ناراحته چون که نوک انگشت‌ها بیش‌ترین تعداد نرو رو دارن. من خندیدم. بعد که با آسانسور رفتم طبقه پایین سعی کردم گوشه‌ی لب‌هام رو لمس کنم. بعد ناخواسته دستم جدا شد و چرخید و شروع کرد به دور شدن. خنده‌ام گرفت. من مدت زیادیه که تبدیل کردمش به یه دامداری مدرن و متمدن، تمام سیستم عصبی‌م رو. کسی حق نداره خیلی مهیج بشه. کسی هم حق نداره ناخواسته از این سر راه بیافته تا اون سر یورتمه بره و برگرده. هر کسی سر جای خودش. خیلی شیک و مجلسی. به‌قول آقامون: ساستینبلیتی چیزیه که واسه ۲۰۱۵ احتیاج داریم.

من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که تمام بالش و ملافه‌ها و تخت و پیرهن و ساعت و قرص‌ها پر از خون می‌شد، بدهکارم. نه به‌خاطر این‌که نذاشتم بخوابند. به‌خاطر این‌که زمان گفتن قصه‌شان را می‌دزدیدم. به‌خاطر این‌که خودخواه بودم و نمی‌دانستم قصه گفتن اگر بی‌قاعده بشود و هی عقب بیافتد و جلو بیافتد، آن‌وقت دیگر کسی به کسی در حوالی تحت اعتماد نمی‌کند. آن‌وقت همه‌مان دربه‌در می‌شویم. و تا صبح مجبوریم به گوشه‌ای خیره از تخت زل بزنیم و ناخن بکشیم.

من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی که از خودم می‌دزدم بدهکارم. من فی‌الواقع دارم این شب‌ها را نه به اسم کوچک به خاطر می‌سپارم، نه به اسم بزرگ. نه حتی به قیافه. من این شب‌ها را دارم فقط می‌خوابم. و مطمئنم باز وقتی در بسته‌های ۳۰ تایی گم می‌شوند، من تا صبح هی جمع و تفریق می‌کنم تا ببینم چه شد که من از کم‌خوابی شروع کردم به باز ناباوری.

من به شب…
من به شب…
من به شب‌هایی که از من رنجیده‌اند، کمی پوزش بدهکارم. تقصیر از آن‌ها نبود؛ همه‌ی اهالی این شهر از ترس تنها ماندن چراغ‌هاشان را روشن کرده بودند. و من اوقات سختی داشتم که باور کنم کاملاً شب است. از جنس همان نفهمیدن‌هایی که گاهی مطمئنم مایه‌ی شرمساری خواهد شد، اما والله نمی‌فهمم. بالله نمی‌فهمم. نمی‌فهمم و مجبور می‌شوم کلی سرچ کنم تا بفهمم امشب از کدام شب‌هاست.
سرچ می‌کنم و میخ‌های خالی روی دیوار کنار تخت به‌سادگی یادم می‌اندازد که شب سفیدی خواهد بود. امشب. هم. حتماً.

08:36 دوشنبه، 12 ژانویه 15

اینجا چند هفته‌ای هست که صبح شده
و من درگیر پس‌انداز‌کردن هرچه‌بیشتر چیزهایی هستم که قرارست برای نگفتن کنار بگذارم.

اینجا چند روزی هست که صبح شده
و من بی‌رحمانه به تمام تابلوهای روی دیوار، پرده‌ی عمودی کشیده، اشیاء اطراف، و حتی غذاهایی که می‌پزم نگاه می‌کنم. من به‌شان مشکوک نیستم، ولی فکر می‌کنم اگر آن‌ها هم از من خسته بشوند، کجا می‌روند؟

اینجا چند سالی هست که صبح شده
و من، من انگار که قرارست به‌زودی بی‌دار بشوم. انگار قرارست از زیر علامت سؤال دربیایم. انگار قرارست دیگر فقط با لب‌خندهایی از جنس رضایت ارتباط برقرارکنم — ساده، نه‌لزوماً عمیق، ترجیحاً با چال روی گونه‌ها.

اینجا صبح شده
و من خیلی وقت است که بی‌دارم. منتظر شهر بودم که اولین لب‌خند را او بزند.

08:02 پنجشنبه، 1 آگوست 13

پاییز
در پاییز
اسکان ونک،
آهنگ‌های کول. دودهای کول. خنده‌های کول. عکس‌های کول بیخ دیوار.
کول لذیذ شخصی — لازم نبود برای اثبات کول بودنت به ‌آن‌جاها بروی.

برف
شالاپ شالاپ برف
اواخر پاییز
سرمای یک ساعت بعد از تاریکی هوا
گرمای آغشته به بوی صندلی‌های تاکسی
چرت خسته همراه با باد خنکی از لای درز در تاکسی توی اتوبان کرج گاه و بیگاه لای گرمای بخاری می‌آمد.

من در تابستان به‌دنیا آمدم
اما در پاییز
یک جاهایی همان اواسط
پرت شدم در این بی‌داری.

من یک روز در تابستان به‌دنیا آمدم؛
اما یک شب در پاییز …
در پاییز …
در خیلی پاییزتر از پاییزترین چیزی که تا به‌حال از من دیده‌ای عزیزم…

04:15 دوشنبه، 27 ژوئن 11

در برف،
با یک اسلحه نیمه پر و یک قمقمه جیبی ودکا،
من و نیکلای،
از سیبری به سن پترزبورگ
بر می‌گردیم.

خورشید با قرمز غمناکی پایین می‌رود؛ می‌خندیم تا اشک‌مان قندیل تیز نبندد و در گوشتمان فرو نرود.
که قرارست سرد بشود.
باز در راه،
در راه ما،
ما سربازان وفادار ارتش سرخ.

کمی از ودکا می‌نوشیم.
ودکا تمام خوشی ماست.
تمام شهوت و تخیل ما، تمام خنده و غم ما، تمام خشم و نفرت ما، تمام شور و شعف ما، تمام عشق و امید ما، تمام گذشته و آینده‌ی ما، …
ودکا شاید کم بشود در قمقمه،
اما تیر در فشنگ ماندنی‌ست.

تیر را وقتی شلیک می‌کنیم
که دشمن دیده باشیم، که دشمن را در حال تجاوز به خاک مقدس، گیر انداخته باشیم.
ودکا ولی، …
توصیفش سخت‌ست انصافاً گاهی.

من و نیکلای،
گاهی
بدون هیچ‌دلیلی، و تنها به‌سلامتی همدیگر، ودکا می‌نوشیم.
احمقانه شاید به‌نظر بیاید، ولی
در آن لحظات
چاره‌ی دیگری نداریم. باور کنید.
ننوشیم می‌میریم؛ از سرما، از گذشته، از تمام نبایدها، از تمام قصورها، از تمام نبودها، از تمام عدم‌ها، از قرمز فراموش شده، از سرما، از خماری، از جبر اسلحه روی دوشمان، از فروپاشی و عدم استقلال، از ترس قرب ارواح مغموم همه‌ی همسنگران، از خودِ مرگِ تائب دائم‌الخمر.
من و
نیکلای.

02:48 پنجشنبه، 10 ژوئن 10

می‌بینی الئو، همه‌ی اطرافیان من به دارائی‌های من حسودی‌شان می‌شود و همه‌ی دارائی‌های من به اطرافیانم.
و تویی که نه مالِ منی و نه در اطرافِ من، صرفاً به گذشته‌ی خودت.

صد بار هم بی‌دار بشویم، من هم‌چنان در گذشته زندگی می‌کنم (بین یک تا دوازده‌سال قبل؛ دیگر چون شمایی، ۶ ماه) و تو در آینده (بین یک تا دوازده‌سال بعد؛ حتی من دوست عزیز!). اصلاً فکر نکن که به‌مثابه‌ی یــِت-اَنادِر-فیلم‌هندی، قرارست در «حال» به هم برسیم. نه گلِ من؛ حال برای کسانی‌ست که نه آن‌قدر بی‌گناه‌ند که بی‌دغدغه به روز آب‌شدن برف‌ها و ریختن تمام مژه‌ها و برآورده‌شدن همه آرزوها فکر کنند، نه آن‌قدر گناه‌کرده‌اند که جز فوبیاهایِ قهوه‌ایِ کم‌رنگِ کودکی جایی نداشته باشند برای پناه بردن.

الئو، تو به گذشته‌ی خودت حسادت می‌کنی در من؛ و من به برف‌هایی که در فاصله‌ی بین گذشته و نیامدنت، پشت پنجره آب شدند. تقصیر خودت بود — خیلی دیر آمدی، اسرافیل خوابش برده بود و هر چه میسد انداختم، بی‌دار نشد که نشد. دیر آمدی. آن‌قدری که دیگر – می‌بینی که – برف نمی‌بارد حتی، و معصومیت از یاد همه رفته. تو به …

امروز برای آیدین‌ت به‌طور استقرایی و استنتاجی و استحقاقی، اثبات کردم که منِ معیوب، نرون‌های لذت از کشفیده‌شدن‌ام را از دست داده‌ام. منِ ترسو، هیچ‌وقت عاشق نخواهم شد، مگر عاشق احمق مصنوعی‌ای که خودم بسازم و تِرِین کنم.
تو به … و من گذشته‌ی تو را، به تمام پنجره‌های بی باد یاد خواهم داد که باز با هم بخوانیم: آی واز فایو اند شی واز سیکس.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.