15:02 یکشنبه، 6 دسامبر 15

داشتی می‌دویدی و همه برای‌ت سوت و کف می‌زدند که من رسیدم.
من رسیدم و نگاهت کردم.
نگاهت کردم و گفتم بیا کمی در آغوش‌م آرام بمان، بانو.

دراز کشیدی و از لای بازوهایم با چشم‌های‌‍ت یخ و خیره کمی نگاهم کردی. بعد بدون این‌که چشم‌هایت بیان کنند خستگی یا چیز دیگری را، صرفاً بسته شدند. دست‌م را گذاشتم رو چشم‌هایت و خوابیدی.

آرام بخواب بانو. من هر وقت لازم نباشد برای دویدن‌‍ت کف و سوت نمی‌زنم.

00:16 چهار شنبه، 2 دسامبر 15

دیر آمدی بانو.
دیر…
خیلی دیر…

ببین حتی نوامبر با همه‌ی شیرینی‌هایش گذشت. ببین برای من دیگر دست به قلم بردن هم تلخ شده. ببین آن‌قدر از دریچه‌ی آن دوربین همیشگی دنیا را دیده‌ام که دیگر نای انداختن باطری به جان دوربین را هم ندارم.

دیر آمدی بانو.
از آن شبی که در دهان نهنگ خوابیدم، خیلی چیزها عوض شد. من در دنجِ کنجِ دنج زندگی تنهای خودم، سکونِ خلاءِ سکون را داشتم تجربه می‌کردم. بعد تو یک‌هو آمدی و همه‌ی معادله‌ها زیرورو شد. بعد تو آمدی تا تمام شبِ هالووین، من با قیافه‌ی مضحک‌تر از خودم در شهر قدم بزنم. بعد تو آمدی و همه‌ی گل‌های خشک‌شده‌ی قرمز و قهوه‌ای داخل گُلدان گِلی کنار تلویزیون شروع کردند به ویارِ زندگی سردادن. و من رو به دیوار، رو به آینه، رو به تنهایی‌های خودم که داشتند بدو بدو از من فرار می‌کردند، رو به آینه، رو به دیوار، رو به خودم، خشک‌م زد. تو گویی حیاتم را داشتم دودستی وقف گل‌های خشک می‌کردم — نوبتی هم اگر می‌بود، نوبت آن‌ها بود. آن‌ها حالِ مضارعِ حضورِ تو را بهتر از من درک می‌کردند؛ خیلی بهتر. می‌فهمیدند. می‌طلبیدند. می‌نوازیدند.

دیر آمدی بانو.
من به دردهای بدن‌م عادت کرده‌ام دیگر. من تا به‌خودم می‌آیم می‌بینم بی‌مقدّمه از تو پرسیده‌م که حاضر بودی با کسی که کمتر از ۵ سال از عمرش باقی مانده‌ست، … و بعد خودم مبهوت‌تر از تو می‌مانم. و می‌ترسم از آینه. نه مثل تو که بخواهم بعد از زل زدن در آینه پرواز کنم — فقط می‌ترسم. می‌ترسم نگاه کنم و کسی در آینه رویش نشود به من نگاه کند. کسی در آینه استخوان‌هایش را قایم کند تا نبینم. بانو، خیلی چیزها را با دیرآمدن‌ت خلق کردی…
که…
شاید…
نباید…

دیر آمدی بانو.
دیر آمدی و من آن‌قدر لالایی‌های خودم را گفته‌ام که دیگر به لالایی مصون شده‌ام. بی هیچ حسی. صرفاً می‌دانم لالایی یعنی بگیر بخواب؛ فردا حداکثر تا ساعت ۹:۴۰ صبح به وقت ساعتی که ۱۶ دقیقه دی‌لیت‌سیوینگ دارد وقت داری که نعش خودت را از خانه پرت کنی بیرون. لالایی یعنی همین. یعنی جمع زدن مدام ساعت با هشت، و مقایسه‌اش با ۹:۴۰ صبح به وقتی ساعتی که ۱۶ دقیقه جلوست. لالایی یعنی همین.
و من خیلی وقت‌ست از ساعت‌هم به‌طرز مشمئزآوری می‌ترسم.
و از خنده‌های عفونت‌آمیز و موذیانه‌ی ساعتی که فقط با برق کار می‌کند.
و از نفرین روح ساعت دیواری که به‌جرم تیک‌تیک کردنش اعدامش کردی. یک‌شب. خودت. [باز] مقهورانه.

دیر آمدی بانو.
من با دوم دسامبر ۲۰۱۵ آخر چه کنم؟! تو بودی خودت چه می‌کردی؟ تو بودی لای این همه فرارکردن‌های بی‌وقفه گم نمی‌شدی؟ تو بودی آن‌قدر شدید گم نمی‌شدی که حتی هویّت‌ت را هم در آینه نتوانی و نتوانند تشخیص بدهند؟ بعد مدام شک کنی که نکند هویت جعلی تو را به‌زور به مغزت خورانده‌اند… نه، بانو؟

دیر آمدی بانو.
من با چهارشنبه‌هایی که در هفته‌های کاریِ ۵ روزه حکم انگشت میانی را دارند رابطه‌ی خوبی دارم. نزدیک‌شدن به ویک‌اند…! اما… اما… صبر کن… اما، من از ویک‌اند هم می‌ترسم راستش. شاید تو مجبورم کنی این ویک‌اند آینه را دستمال بکشم. شاید از ترس باز ضربان قلبم برود بالای ۲۰۰. شاید باز در همین ۵۲۰ فوت‌مربع فرار کنم و گم بشوم. شاید باز…

بانو، بانو، بانو.
از من شب‌بخیر نخواه. در دنیای من سال‌هاست دسامبر شده [و مانده] است.
تا فوریه صبر کن.
حداقل.
لطفاً.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org