می‌دانم آن‌روز می‌آید که من
راوی تمام قصه‌های خاص و عام بشوم.

تو روبه‌روی ایوان می‌نشینی و من و این کمانچه برایت وصف همه‌ی روزهایی که نبودی را می‌گوییم و تو لب‌خند می‌زنی
– یادم هست؛ یادت هست؟ که امتداد سرخی غروب در امتداد خط لب‌خندهایت محو شد… –

خیلی زمان کندتر می‌گذرد آن روز. از طلوع تا غروب من و تو خواهیم بود و ایوان و کمانچه و کلی زمزمه. خط از لبان تو؛ نت از قصه‌ها؛ میزانسن و وزن‌شان هم از رقص افکار من.
یادم هست با هم رقصیدیم و شراب بود و قرمزی ناخن‌هایت و لب‌هایت و همه‌ی خالی‌های سیاهی شب.
یادم هست که باور کردم همان‌شب که طلایی‌ترین ترکیب عالم، سرخی تو بر روی سیاهی من است و بس. و هیچ‌چیز بین ما هرگز زرد نبود که از رویش بپریم. هیچ چهارشنبه‌ای سوری نبود.
یادم هست یک روز پنج‌شنبه بود خیلی، همیشه. که ما ماه‌ها در همان اتاق خالی رقصیدیم.
یادت هست؟

تو زل می‌زنی و تصمیم می‌گیری همیشه زمان یخ بزند. در امتداد عمق نگاهت. روی همان خط سرخی که از سیاهی مردمک چشمانت ساطع می‌شود. و موهای سیاهت در باد، می‌شوند رقصنده‌های بدرقه کننده. می‌رقصند و شادمانی می‌کنند که این تویی که زمان را یخ می‌زنانی. و من آهسته آهسته به خواب زمستانی فرو می‌روم.

یکی از همین روزهای بهاری بود که تو باز نرخ تپش زمان را زاییدی؛ در من. من‌ای که از بدو تولدم در تکاپو بودم. در تکاپوی خواب زمستانی و پیدا کردن رقصان‌ترین واژه‌های بشریت. من رسالت‌م را این‌گونه بازآفریده بودم. نزاییده بودم که بفهمم آفرینش همیشه مملو از ناخالصی‌ها و ناملایمت‌های ناسوت‌های این دنیا وانفساست! برخلاف تو که زاییدی در یک وهله و یک‌شبه بهار شد.

یکی از همین روزهای بهاری بود که بهار شد. من روی ایوان داشتم می‌رقصیدم که یک‌هو دریاچه صدایم زد با خنده‌های مجنون‌وارش. من داشتم باز می‌آفریدم واژه‌های مفلوکی را که از آخرین وعده‌مان گوشه‌های تخت و میز و آینه گم و گور شده بودند — یک‌جور توان‌بخشی و بازپروری؛ که یک‌هو خبر دادند تو بهار آوردی.

یکی از همین روزهای بهاری بود که من متوقف شدم. متوقف شدم تا سرخی نگاه تو تمام شهر را باز خبر کند و من باز کف دستم را بچرخانم سمت صورتم و ببینم خون دارد باز در رگ‌هایم می‌رقصد. داشتم زاده می‌شدم باز…

… که دیدم همه آتش است.

یادم هست؛ یادت هست؟
یکی از همین روزهای بهاری بود که به تقویم نگاه کردم و تقویم آتش گرفت. تمام روزها اول سرخ شدند، بعد زغال، و بعد خاکستر. خاکسترش در هوا می‌رقصید. داشت بر می‌گشت به همان‌جا که ازش آمده بود.

یادت باشد،
خاکستر من مال ایوان و نگاه و کمانچه است؛ نه آن آشوب‌های متلاطم خاک باغچه وقتی کرم‌ها دنبال زایش‌اند؛ نه آن سکون بی‌رمق طاقچه وقتی تنها غبار نورهای خسته‌ی بعدازظهرهای تابستان رویش ولو می‌شود.

یادت باشد،
خاکستر من را خوب برقصانی.

یادت باشد،
من آن‌قدر با واژه‌ها و روزها و رگ‌ها رقصیدم که – بدون این‌که حتی نذر بکنم – خاکسترم در سرخی آینه‌هایی که از تو خبر می‌کردند گم شد.

من سرخ گم شدم، بانو.
در سیاهی‌ها و سفیدی‌های زمستان من را راحت‌تر خواهی یافت.