روی صندلی چوبی،
ورق می‌زنم و
به نوه‌هایم می‌گویم جسورتر باشند. ریسک/ریوارد آن‌جایی‌‍ش صحیح‌‍ست فقط که با عشق هم ریسک‌ها را بپذیری و هم ریواردها به چپ‌‍ت هم نباشد.

روی صندلی چوبی،
یک‌هو به افق خیره می‌شوم و چشم‌هایم مات می‌بیند.
شیطنتِ تمامِ دپارتمانِ ناخودآگاه مغزم را، چون‌آن گلدان‌شکستنِ نوه‌ی چموش‌‍ی، به‌پای حمایت از هیجان، و اقتضای سن‌ش می‌گذارم. نباید ذوق‌ش کور بشود. باید تا وقت دارد و دغدغه‌های آدم بزرگ‌ها را پیدا نکرده، بدود و روی چمن‌ها غلت بخورد.
اما ته دلم، در ماتی و مهِ افق، دلم برای گلدانی که هر بار در خواب می‌شکند، تنگ می‌شود. بی‌دار می‌شوم و می‌بینم همه‌ی ریسک/ریواردها را صرفاً «منطقی» دنبال کرده‌ام. و حال همه‌چیز خوب‌ست. اما تنها یک‌بار زندگی کردن…
اما توئی که…

بوی قهوه،
و گروپ‌تراپی غیرحضوری ذهنی که بقیه آدم‌ها هم احتمالاً صبح‌هایی در ماه، با این درد مشترک از خواب برمی‌خیزند،
و کمی التیام از انتقام غیرارادیِ این‌که شاید شبی از شب‌های زمستان من هم در شکستنِ شمعدانیِ شیشه‌ایِ کسی در خواب نازش مشارکت داشته‌ام و او صبح‌ش به من…،
و نهایتاً ذوقِ دنده‌عقب آرام آرام جاگیری کردن و تمام‌ش را در هُرم تخلیه کردن،
از تخت بیرون می‌آورد مرا.

بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که
با گُر گرفتن داخلی و پوشاندش با ایموجیِ لب‌خند و ادای بی‌اعتنا عبورکردن،
به‌جایی نمی‌رسند.
این‌ها ذاتاً گره‌خورده‌اند به بی‌داری‌هایی از گذشته، بی‌داری‌هایی درگذشته، که آخرین لب‌خند واقعی درشان نقش بسته.
برخلاف پامپ-اند-دامپ‌های پلکانی/آسانسوریِ وال‌استریت، گاهی، این بی‌داری‌ها، در افق محو می‌شوند و تبخیر می‌شوند می‌روند هوا/داخل جمجمه. و اسطوره‌های ذهنی را برای ناخودآگاه می‌سازند تا در شب‌های خاص بتواند به عنوان چاشنی مخصوص در بزم شاهانه‌ی خودش سرو کند. خرده‌اسطوره‌های گره‌خورده با خاطره‌های خام خیابان‌های خاص پایتخت در تخیّلِ مخرّب ناخودآگاهِ خاصّتاً خودخواه.

می‌دانم، می‌دانی،
نه همه‌ی بی‌دار شدن‌ها راه به بی‌داری دارند،
نه همه‌ی بی‌داری‌ها الزاماً بعد از بی‌دار شدن پدید می‌آیند.

اصلأ
تو که باید خیلی به‌تر از من بدانی
که
بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که ناغافل پنجِ صبح اتفاق می‌افتد و
جسارتِ خیلی از نکرده‌ها و نگفته‌ها و نشنیده‌ها را در یک‌لحظه القا می‌کند و یک هُل جانانه هم می‌دهد رو به سرازیری و شتاب.
بعد خودش بالای تپه می‌ایستد و منِ فرست‌پِرسِن را در درّه‌هایی نظارت می‌کند که هر دومان قرن‌هاست می‌طلبیده‌ایم، اما ترسیده‌ایم به‌زبان بیاوریم…

اما شاید ندانی،
مغز من،
گاهی آن‌قدر مخلصانه و سخت‌کوشانه تلاش می‌کند برای کانفبیولِیت کردنِ لحظه‌های دزدیده‌شده‌ و کاملاً در شرف فراموشی‌ای، که دلم می‌خواهد بغلش کنم، ببوسم‌ش، دست روی پیشانی و موهایش بکشم و بگویم عزیزدلم همه‌ی ما روزی پدربزرگ می‌شویم و در افق چشم‌هایمان تار…

تو فقط آرام نفس بکش، چشم‌هایت را ببند، و کمی لب‌خند…