10:08 پنجشنبه، 21 سپتامبر 17

هفت-ثانیه-در-روز هایی که، یادم می‌اندازند کدام صخره‌ها را لیز خورده‌ام…
هفت-ثانیه-در-روز هایی که قسمت‌های پشتیِ مغزم جیغ می‌کشد توی جمجمه‌ام…
هفت-ثانیه-در-روز هایی که بدون هندگلایدر، از لبِ صخره‌های رو به اقیانوسِ آرام، به‌آرامی پرت می‌شوم، پرواز می‌کنم، و تا قبل از منفجر شدن روی سطح زمین، مکیده و بی‌دار می‌شوم به همان ۱۰ ساعت در روزِ همیشگی…

روزی…

03:46 شنبه، 4 فوریه 17

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

و من یادم می‌افتد که آخرین باری که مفصلاً و با خیال راحت زندگی کردم، حدود ۵ سال پیش بود. بعد از آن چیز خاصی یادم نمی‌یاد. بعد از آن چیزی بین آلزایمر و دی‌ریئلیزیشن قسمت‌های خوبی از مغزم را خورده است. بعد از آن گپ بزرگی از ناباوری و بزرگ‌شدن یهویی در زندگی‌نامه‌ام شکل گرفته.

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

تو می‌خوابی و به من مؤکداً سفارش می‌کنی که وقتی خواستم بخوابم قبلش به تو خوب نگاه کنم تا یادم بماند زنده هستم. من، اما، چنان از بی‌خوابی رنج می‌برم که سال‌هاست یادم رفته چه‌طور غرق در آرامش خواب بشوم؛ بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ نگاهی، بدون هیچ مسئولیتِ نگاهی.

شب‌ها، هنوز، اینجا، هنوز، باد می‌زود.

و باد یادم می‌اندازد که خیلی چیزها زودتر از آن‌که فکرش را بکنی می‌روند. مثل من. مثل خودِ خودم. مثل روزهایی که دلم می‌سوزد. مثل شب‌هایی که دلم می‌سوزد. مثل خودِ خودم. مثل من… بعد با این که الزامی ندارد ولی می‌گویم «ببخشید…»، تا سریع‌تر بتوانم بوزم.

«من» و «هنوز» و «شب‌ها»، گاهی با هم می‌وزیم. و وقتی وزیدن‌مان می‌گیرد، گاهی، پشت‌سرمان را اصلاً نگاه نمی‌کنیم.

ببخشید…

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

21:20 چهار شنبه، 16 جولای 14

انصافاً ولی،
قشنگی‌ش به نو شدن فصل هست…

من که دارم روی عادات ذهنی‌م کار می‌کنم. و نمی‌دونم این آیا یه ترید-آف بین دی.پی.دی.آره و این کوئیت‌کردنه هست یا چی. ولی هر چی باشه، حس‌های جدیدی توش هست. مثل حس باد توی موهام. مثل حس باد لای موهام. مثل حس باد روی سلول‌های سرم. مثل حس باد توی سلول‌های سرم. مثل حس باد داخل سرم. مثل حس باد روی لایه‌های غشای مغزم. مثل حس باد لای نرون‌هام. مثل حس باد، وقتی تو می‌خندی…

فصل قشنگیه. و قشنگ‌تر اینه که با پاییز همراه داره می‌شه. پاییز به‌وقت این غربیا نمی‌دونم کی می‌شه — سپتامبر؟ نمی‌دونم. اما نوامبر رو هستم. نوامبر امسال رو رد کنیم و هیزم کم نیاریم، دسامبر و بقیه راحته.

من به خودم یادآوری می‌کنم. که همه‌ی این ده سال و اون ده سال و اون ده سال اول اولیه گذشته دیگه. حالا منم و تو. حالا منم و خنده‌ها. حالا منم و تو و نگاه‌ها. حالا منم و تو و اون آرامشی که باید گرفت. حالا وقت اینه که فاصله رو یادمون بمونه.

سانسور کار بچه‌های بده. اما برای سفر راحت، باید همیشه بار و بندیل رو سبک بست. اسمارت؛ عز عین اسمارت‌فون! مختصر مفید. فقط باید یه ذره روی استمیناش کار کنیم که هی پنچر نشه. شایدم باید خیلی اسمارت پیش بریم و الکی ریسورس هدر ندیم. نه؟

من،
مثل قورباغه‌ای که نمی‌خواد به جوش‌های کمرش دست بزنه حتی،
از روی نیلوفرهای آبی که ممکنه زیر پام خالی بشن بلافاصله بعد از پرش ازشون حتی،
بدون این‌که دقیق بدونم کجای این جاده‌ی نیمه‌‌آبی باید/مجبور‌می‌شم متوقف شم حتی،
دم صبح، همون اولین دم‌دمای آفتاب
شروع می‌کنم به پریدن!

من،
رو به جلو می‌پرم. و می‌دونم می‌رسم.
نفرین پشت سرم نباشه؛ به کسی کاری ندارم.
من،
رو به جلو می‌پرم. رو به جلو. خورشید می‌خواد از غرب در بیاد یا در شرق مغرب کنه؛ مشکل خودشه…
مهم اون جلوئه؛ که باید بهش عادت کنم.
مثل باد لای سلول‌های ریه‌ی جدیدم؛
مثل خنده‌های تو…

08:09 سه شنبه، 3 دسامبر 13

قطارهای شلوغ…
شلوغ پر از خلوتی‌های کوچک…
و صدای جاز لایت‌ای، که برای درمان استرس به همه‌ی ما توصیه شده‌است.
به همراه مزارع گندم طلایی بیرون پنجره، زیر آفتاب، و باد نسبتاً گرمی که از پنجره به داخل می‌آید.

مغز انسان می‌تواند بین واقعیت و خیال گول بخورد.
مغز انسان می‌تواند خودش را گول بزند.
مغز انسان می‌تواند بگریزد ولی گاهی. بدون این‌که بترسد. از خودش. از همه‌ی واقعیت‌ها و تعهدات. از همه‌ی خیال‌ها و کابوس‌ها.

مغز انسان
با جاز
آرام می‌شود.
شل می‌شود.
و کم‌کم گرمای بادی که از سمت مزارع گندم به‌روی صورتش می‌وزد را احساس می‌کند…
در تخت‌خواب.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.