00:24 شنبه، 16 می 15

که برگرده و لب‌خند بزنه و قدرش رو بدونه…

داستان‌های تکرارشونده و آموزنده‌ای که هیچ‌وقت جهت وزش باد لای موهای تو رو توجیه نمی‌کنند. همین‌طور جهت وزش موهای تو لای باد. جهت وزش تو. لای موهای باد.
موهای باد.

موهای باد هیچ‌وقت نیازی به توجیه‌شدن ندارند البته. من سال‌هاست قدرشون رو می‌دونسته‌ام و می‌دونم. این تو بودی که یک‌هو رقص‌ت گرفت این وسط. و لای موهای باد حسابی آشوب به پا کردی. خودت؛ رقص‌ت؛ هندسه‌ی اندامت؛ و تمام عمق تلخ عمیق در لای دروغ‌هایت. پوشیده از برف زمستان. برف پاییز. برف بهار. برف تابستان.

من هیچ‌وقت با داستان‌های آموزنده میانه‌ی خوبی نداشته‌ام. نه که غرور باشد این نیاموختنم از تجارب عرضه‌شونده به‌آسانی. بلکه عادت داشته‌م همیشه به وزش بی‌رحمانه‌ی باد؛ لای تک‌تک سلول‌هایم. که برقصد با تمام خاک‌های روی انگشتانم. که برقصد با تمام جزایر کشف نشده‌ی صورتم، گردنم، تنم. که ببارد گاهی وقتی من خوابم و او، بدجور، وزیدنش می‌گیرد.

جی گفت باید یاد بگیرم. مسئله حذف کردن صورت مسئله یا سخت‌تر فشار دادن نیست. باید یاد بگیرم گاهی از تمام آدم‌های این‌شهر برای من، فقط همین وزش بی‌رحمانه‌ی بهاری می‌ماند و تمام اسکیل‌های اندوخته‌ام. اسکیل‌هایی از جنس زل زدن به منشاء تمام بادهای خلاف جهت امواج اقیانوس. اقیانوسی که سال‌هاست بی من و با من، در کمال مسئولیت‌پذیری و عزم و صبوری، دریغ نکرده‌است حتی یکی از موج‌هایش را.

باید یاد بگیرم که تشخیص بدهم چیزهای بی‌دریغ را از همه‌ی دروغ‌های بی‌بدرقه. از همه‌ی چیزهایی که تنها دقایق پر دغدغه می‌سازند. از همه‌ی مغلطه‌های بی‌مشغله. و بعد دل ببندم به همه‌ی نامحدودهای پربهای ارزانی‌داشته‌شده. به همه‌ی وزیدن‌ها. به همه‌ی چیزهایی که بر من و با من، همیشه، هستند.

خندیدم و گفتم «شاید روزی، کسی، باری، … شاید…». خندید حسابی! و بعد من زودتر سوار شدم که برگردم. جرأت نداشتم اعتراف کنم من دیگر تحمل بی‌بدرقه رها شدن را ندارم. فهمید شاید. اما من از خودم دریغ نمی‌کنم دیگر؛ همه‌ی چیزهایی را که حداقلی بودند برای من. مثل زل زدن به منشاء تمام بادهای روی دریاچه. مثل لمس تمام سایه‌های شب. مثل تمام چیزهایی که تو سال‌ها پشت دیوارها از من قایم می‌کردی.

من وقتی می‌بارم، خیلی باورهایم بارور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، خیلی رویاهایم متبلور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، می‌توانم حس هم‌آغوشی با تمام مه‌های غلیظ روی دریاچه را که هر شب خیره به من می‌رقصیدند، جذب کنم با تمام وجود.
من وقتی می‌بارم، یادم می‌آید باز، که لذتی که در باریدن هست در سال‌ها دویدن و تابیدن نیست.

بی‌چاره خورشید!
نه؟

05:47 دوشنبه، 18 نوامبر 13

من بترسم؟ من از چی بترسم؟
از نفسم؟ از تنگ بودن سوراخ‌های داخلی بینی‌ام؟ که باید با دست از وسط بینی به سمت زیر پلک‌هایم بِکِشم تا نفس حسابی برود توش؟

من بترسم؟
از این‌که قاعدتاً دیگر نمی‌توانم با لپ‌تاپ به‌معنای آن-تاپ-آف-مای-لپ کار کنم؟
از این‌که کم‌خوابی‌ها بر من استیلا یافته‌اند و مثل جوونی، نمی‌توانم تمام روز پشت گوش بندازمشان؟

من بترسم؟
از این‌که کدام قسم از زیست‌شناسی جانوری در خون و رگ من کم شده که مبتلا به پلک‌پریدگی‌های پیاپی شده‌ام؟ در پس مژه‌های پرپشت؟!
از این‌که پوست سرم می‌پوسد هی. و به‌خودم می‌گویم که هنوز نسبت رشد سلول‌های سرم، پوست سرم، جمجمه‌ام، مغزم، بیش‌تر از مرگ برادران دوشادوش‌شان است؟
از این‌که از این‌که خوابم، خواب‌تر نشوم؟

من بترسم؟
از این‌که همه چیزهایی که در تمام این نُه سال اتفاق نیافتاده، شاید یک روزی اتفاق بیافتد؟ از این‌که هر بار که فیونا از فرط خنده قلبش را می‌گیرد و چشمانش از درد خیس می‌شود؟ از این‌که فیونا در گوشم می‌گوید که تنها امیدش…

ریچارد زمانی ریچارد شد که هنوز اینترنت نبود. که هنوز دیدن یک چاقوی تازه در فارمز مارکت، شعف داشت! که مخاطب اولیه‌ش، درخت و چوب‌های کلبه و آتش شومینه بود. نه لایک و کامنت. نه فریاد لونلی‌نس. نه قیاس در دو تَب‌ِ ساید-باید-ساید شده توسط سیستم عامل گرافیکی. نه تعداد فرندها در سه رقم [اعشار؟].

ریچارد،
اصلاً،
می‌ترسید؟ نمی‌ترسید؟ نمی‌دانیم ما.
اما می‌دانیم به ادنا داد کلید ننوشته‌هایش را. و می‌دانیم فالوئرهایش، بعد از مرگش تازه گرد هم آمدند.

ریچارد می‌ترسید؟
نمی‌ترسید؟
نمی‌دانیم ما.

رسالت ما این نیست.
رسالت ریچارد هم شاید این نبوده.
قطعاً رسالت ما نیست تحقیق راجع به رسالت ریچارد.
اما باید یاد ما باشد. که گه‌گاهی توکّل کنیم. به درخت. به چاقو. به آن‌که اشک‌های فیونا را می‌بیند. به همه امیدها. به همه امید‌های الئو. به خنده‌های الئو. به خنده‌های بنیامین. به تلاش‌های مارگارت. به زندگی‌ها.
نه الزاماً باید آنتروپولوژیست باشیم که بفهمیم. اقوام مایا مرتب‌سازی بلد بوده‌اند، بی‌آن‌که تحلیل کامپلکسیتی بدانند!
باید دل به دریا داد.
باید پارو زد.
از مونتانا، تا توکیو.

ترس؟
رسالت ما تببین مفهوم ترس نیست. رسالت ما هیچ تبیین‌ای نیست اصلاً. رسالت ما حتی ترویج هم نیست. خطابه به تمبان؟!

تمام تلنگر ترس، تحقیر تقلای تمام‌نشدنی طمع ماست. من حداقل. که یادم نرود امید، را، نگیرم. آرزو شاید؛ ولی امید انگیزه درخت برای تاب آوردن زیر برف و بقا زیر بوران است. که باز بهار برسد و بروید برای بازطلب باران، به‌سان بچه‌های بازیگوش [که] بی‌آن‌که بدانند هیچ از زندگی، تخم امید را در دل مادرانشان باز می‌کارند.

ترس؟
امید هست بانو.
پس بگذار تمام مزه‌ی ترس، برای بازکمین‌کردن در کنام آغوش تو باشد.
چنان ببر بازیگوشی، که همیشه می‌نامیده‌ای‌ام!

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.