وقتی همه‌ی آن‌چه از آن روزها یادم می‌آید ته‌ش ختم به دروغ می‌شود، از منِ بی‌خواب و خود-سوپر-اینتگریتد-بین چه انتظاری می‌رود؟

جز این‌که فعالانه منتظر باشم که یکی از همین روزها همه‌ی خاکستری‌ها سبز بشوند و من بدون ترمیم مصنوعی و تزریقی، ابروهایم بالاتر بروند تا پلک‌های بالای چشم‌هایم (که میئول بستن‌شان‌اند، بر روی …) بشّاش‌تر به‌نظر برسند.

من، حالا که فهمیده‌ام این‌روزها از INFJ به INTJ تغییر (یا به تعبیرِ تو تحوّل) یافته‌ام، پاییز برایم سرد شده.
من، حالا باید کم‌کم سان‌فرانسیسکو را به خانه‌خواندگی قبول کنم و خیابان‌هایش را به اسم کوچک‌شان صدا بزنم.

من، از خستگی‌های بدونِ چاره‌ی محله‌ی تندرلوین، بالاخره و بعد از قریب ۵ سال، خسته‌ام.

من،
باید طوری منیج کنم که خیلی آرام‌آرام بی‌دار بشوم.
شب‌بخیر‌.