00:47 چهار شنبه، 31 دسامبر 14

نگفتمت زمین فراموشی گرفته؟ فکر کردم می‌دانی خب… واضح نیست چرا می‌چرخد پس هنوز؟ دقیقا همان دلیل که آدم‌های آلزایمرگرفته حرف می‌توانند بزنند — عادت کرده‌.

نگفتمت عادت‌کرده‌ام به فراموش کردن؟ نگفتمت به خنده‌های غریزیِ تو وقتی مدام توی حیاط می‌دوی و روی چمن با عروسک‌های‌‍ت غلت می‌زنی تا جوراب‌شلواری کلفت سفیدت با دامن قرمز خالدارت گِلی بشود باز، و این‌که بعدش حتی حال من را هم نمی‌پرسی، عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به یافتن عیب‌های جدید بدنم و جا نخوردن از اکتشافات دکترم و به کسی نگفتن‌شان عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به «اول‌‍ش سخته؛ عادت می‌کنم» گفتن‌های هرشب قبل از خواب عادت کرده‌ام؟

نگفتمت از گردش زمین می‌ترسم؟ از این‌که زمستان شده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از پرزنت کردن خودم، از التماس کردن، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از هجمه‌ی بی‌اختیار افکار و بعد خوابیدن و بی‌دار شدن بی‌قاعده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم.

نگفتمت ترس دارد برای من کم‌کم عادت می‌شود؟ بعد انتظار داری وقتی بعد از پانزده‌سال در اوج یائسگی‌ات آمدی ملاقاتم و انگشتت به دستم خورد، بلند جیغ نزنم؟ نترسم؟ پرستارها را صدا نکنم؟
حق داری نبینی تمام تارعنکبوت‌های روی دستم را! بالاغیرتاً من هم خودم عنکبوت مذکور را نمی‌بینم؛ اما تارهایش را حس می‌کنم. و وقتی نرمش‌های کشش‌ی به اندامم می‌دهم حواسم به‌شان هست.
تو هم حواست باشد.
لطفاً.
سپاس.

تجاوزهای ارزشی به من. به احساسات من. بدون کمترین اثری از مایعات لغزنده. که گویی قرارست لذت ببرم. و بُرده‌ام بَرده‌وار. و مثل همه‌ی کابوس‌های بیداری دردش بعد از رفتن گرمایش آغاز شد.

کابوس‌های سطحی. کابوس‌های در سطح. کابوس‌هایی مثل پیدا نکردن خودم (علی‌رغم پیدا شدن گوشی موبایل) تا سی و پنج ثانیه بعد از بی‌دار شدنم. کابوس‌هایی مثل تا سال‌ها بیدار نشدنم از آخرین باری که باور نکردم. و امروز پای تلفن دوباره گفتم — فقط نوزده سالم بود.

بدترینش ولی کابوس انتظار برای کابوس‌ترین لحظه‌ی بیداری‌ست. برخورد فیزیکی، شاید؟ (نگفتمت، من حتی از سلف‌سایکانالیز کردن خودم هم می‌ترسم دیگر. که نکند بیش‌از این بخواهم سه‌نفره روی تخت کویین‌سایزم بخوابم.)

کابوس روزمره‌ی من ولی نهفته در عمق برقراری ارتباط با تک‌تک ارواح اشیاء اطرافم است. سکسی‌ترینش ساعت گرد روی دیوارست؛ تقلبی اصل قدیمی لندنی. بعد تم قهوه‌ای و قرمز سوخته اطرافم، و حتی بوی کوهستان‌های قرمز دودگرفته! این‌که من قرمزترین چای‌ساز دنیا را هم دارم؛ و بهترین دوس‌آکیس‌های دنیا را با لیموی تازه و طبیعی (گرچه لامصب وکس دارد روش) می‌زنم به رگ؛ و روی توپ گنده‌ی هفده اینچی این وسط گاهی غلت می‌زنم برای خودم. و از پک ورایتی چای‌ها، اون‌هاییش که رویش نوشته آرامش را اول تموم می‌کنم. در نهایت اما، این وسط پاشا (خرس سفید یک متر و نیمی‌ای که عاشق گیتار زدن است و دوست‌دخترش کفش‌دوزک قرمزی به قطر دو وجب است) گاهی عمیق نگاهم می‌کند. من از کابوس‌های پاشا هم می‌ترسم.

اینجا طبقه‌ی ششم امشب باد می‌آید شدید. از سر شب. مثل همه‌ی کابوس‌های دیگر، آن‌قدر به‌ش بی‌اعتنایی کردم که الآن پس‌زمینه شده دیگر صدای زوزه‌ی باد لای درز در شیشه‌ایِ تک‌جداره. به در و دیوار می‌کوبد که بگوید زمستان آمده. گفتمت در زمستان می‌لرزم، نه؟

نگفتمت که موسیقی پس‌زمینه‌ام تغییر کرده؟ التماس‌های شاهین و عشوه‌های یان تیرسن به کنار، دمین هم خیلی خوبه باش می‌تونم کلی کلی بنویسم و بعد بدم سبحان کلی بخونه و نظرهای عام و سطحی و جندرلس بده. بعد در پی‌نوشت هم اضافه کنم که رزیستنس وقتی انفرادی و پر پرسن بشه، اسمش می‌شه پرسیستنس!

امشب راستی یه آقایی به‌اسم گابریل اومده بود ملاقاتم. می‌گفت از طرف الئو اومده. می‌گفت الئو دیگه قعر اقیانوس نیست. خوشحال شدم و باش خداحافظی کردم و برگشتم توی حیاط قدم زدم. نمی‌خواستم پرستارها بو ببرن و دکترم بخواد جلسات یارودرمانی همیشه‌گیش رو از اول شروع کنه.

اتفاقاً بعد از یک خداحافظی مؤدبانه؛ با خوشحالی بیشتری توی حیاط دویدم. خواستم همه بفهمن دلم برای خش‌خش برگ‌ها تنگ می‌شه. چون زمستون که بشه همه پنجره‌ها رو می‌بندن و من حتی صدای خش‌خش راه رفتن بقیه رو هم نمی‌تونم بشنوم.

23:41 دوشنبه، 12 می 14

می‌گه تو که نوشتن دوست داری، خب برو بنویس…
می‌گم مارکز به اون مارکزیش دووم نیاورد، من چند سال بنویسم آخه؟!

دسامبرک جان،
اینرسی نیست. به‌خودم نمی‌خوام دروغ بگویم. من هیچ‌وقت خیلی موفق نبوده‌ام در فریضه‌ی خودم‌-نبودن. پس متهم نکن. من اگر خودم هستم، اون‌قدر خودم می‌مونم تا مطمئن شم به دروغ دچار خودزدگی و از خودبیگانگی نشده‌م. تو که داری قضاوت‌ت رو می‌کنی، حداقل یه‌کم منصف باش لطفاً. خواهشاً. عزیزم.

دسامبرک جان،
آدمی که در گذشته زندگی می‌کنه واضحه که از آینده می‌ترسه. من رو پس به ترس‌هام متهم نکن. منِ دیروز که همون دیشب مُرد؛ شما دقیقاً با کی کار داشتی الآن که زنگ ما رو زدی؟

دسامبرک جان،
این دایره آخرش تماماً طی می‌شه و من برمی‌گردم به همون اوایل — بخاری داغ داغ، خونه‌ی سرد، تلویزیون با حداکثر سه کانال مفید و به‌خاطر سپردن زمان فیلم‌های هفته‌گی‌شون، گذر زمان در واحد عینیت. از تو چه پنهون، دایره‌‌ی نوک‌تیزی بود؛ جاهایی از ما رو زخم کرد که وقتی خوب شدن، گوشت اضافه آوردن. همینه که می‌بینی دوست دارم تا سر حدّ پلک‌های پایین زیر پتو باشم و به تلویزیون زل بزنم.

دسامبرک جان،
من خیلی بعدتر از تو موهام رو اولین بار با تیغ زدم. و بعد که جالب از آب در نیومد، فکر کردم جوابش لای بقیه هست. نمی‌دونستم فقط باعث می‌شه گم‌تر بشم و کچل‌تر و مچل‌تر و بس…
نه؟

انزوا.
لمس تن یک درخت گاهی لذت‌بخش‌ترین لمس‌ها خواهد بود.
و الئو که هر چند ماه یک‌بار سر می‌زند. دل‌مان تنگ می‌شود. اما ظرف ۱۰ دقیقه دوباره دعوای همیشگی! بعد الئو می‌رود و من جلوی همه‌ی هم‌سلولی/هم‌زیست هایم فقط خوبی‌های الئو را خواهم گفت. نه که بخواهم از بازتاب‌ش روی خودم چُسه‌کلاس بسازم! الئو واقعاً بهترین دوست من بود؛ اما … اما بهترین دوست من بود.

ان. زِ. وا.
تمام درخت‌ها و گنجشک‌ها و برگ‌ها و نیم‌چه سرما و سوزها.
پاییز ِ تهران و الئو اگر قول بدهند حداقل یکی‌شان هر ۳ ماه یک‌بار سر بزنند، من قول می‌دهم همین‌طور بنویسم.
راستی نگفتم…! آخرین متهم‌کنندگان‌م هم‌سلولی‌ها‌یم هستند. واسه خودشان می‌بافتند. و دکتر هم‌چنان گفته که باید اجتماعی باشم! ز گهواره تا گور اجتِ.ما.عی باید بود!
لعنتی نمی‌فهمد من از تهران فقط هوای آلوده و آواز تک و توک کلاغ‌ها و برگ‌ها و پیاده‌روهای کج و کوله‌اش را می‌خواهم. زخم‌های اجتماع حتی با دست کشیدن روی پوست زانو و ساق‌هایم هم معلوم‌ند.

ساده‌ترینش همین ۴۰۱. وعده داده شده به ۶۳ سالگی! آخه پدرآمرزیده من بیشتر از ۱۰ درصد سلول‌هام هم امید به بقا در اون حد رو ندارن. شما دقیقاً‌ با کی کار دارین که واسه ما ایمیل ایمپورتنت ریماندر می‌زنی؟
منی که ۱۰ دلار ۱۰ دلار دارم سیو می‌کنم عزیز جان، تکلیفم با خودم روشنه. وقتی گم بشم، می‌رم بغل همت یا تو بام تهران وای می‌ایستم و به همه اونایی که دارن با چشمای بسته و نیش از بناگوش در رفته می‌دوئن، همه‌تون رو لو می‌دم! می‌گم که تهش همه‌ش با پاییز و اینورژن هوای تهران باید بره تو حلق‌مون. خیلی هم حلق‌پر‌کن‌تر از کاپیتالیسم نیست. این‌که فراموش بشی و فصل به یادت بیافته، خیلی به‌تر از این‌که همه‌ی روزهای اداری به یادت باشن و باشن و باشن تا جایی که اول بار ازت در بره و بعد حتی فرایدی ایونینگ هم تو تقویمت گم بشه و نذاره لمسش کنی…
خلاصه که اخوی هرچی بیشتر عرق بریزیم، بیشتر نمک می‌ره تو معده‌مون. نمکِ زیادی هم که می‌دونی اصصصصلاً واسه بدن ما مفید نیست!

حالا باز می‌خوای دو دو تا چهارصد و یک تا بکنیم به امید هپی فمیلی با نون هلالی.
نون هلالی و قطار برقی.
قطار برقی و افسردگی موضعی.
افسردگی موضعی در ماه اردی‌بهشت.

الئو،
من هرگز به اردی‌بهشت بر نمی‌گردم.
تولدت همیشه مبارک؛ اما مرامی ببرش پاییز.
من رو هم تو پاییز خاک کنین. خیلی دورتر از تابستونِ کوتاهِ لاشی و اردی‌بهشتِ در گریز و مسترس و …
و همه‌ی دور بودن‌هام.

ممنون.

09:57 پنجشنبه، 12 دسامبر 13

حدود ۴:۲۰ عصر
مثلاً سه‌شنبه(ی لاشی)
شریعتی تقاطع میرداماد یه ۲۰۰ متر جنوب‌تر، سمت راست خیابون
گرمای لاشی و آفتاب کج و تو-چشمِ تابستون
یک نوشیدنی نسبتاً خنک از یکی از این بغالی‌های خوشگل همون بغل.

من آخه چیکاره باشم که بخوام به مغزم «واقعیت» رو تفهیم کنم؟ این‌که الآن اونجا نیست. و از هر بُعدی حداقل ۱۸۰ درجه فرق داره با اونجا.
ترجیح می‌دم بذارم خودش بزرگ بشه…

بو و صدا و گرمای تاکسی‌های پل‌جناح، پل متروی کرج،
چرت‌های نیمه‌نیمه،
شب مایه‌ی آرامش،
به یادآوردن گذشته و تمام زمان‌هایی که از به یاد آوردن گذشته‌ترش احساس خوبی داشتم…

اوتوپسیکانالیز؟
بام؟ شیب؟ :‌|

عدم تعهد به اجتماع. اجتماعی. باور. باورهای اجتماعی.

افسانه‌های آذربایجان.

الئو،
قیچی هم با خودت بیار از ایران. یه قیچی نرم. که پاره نکنه، فقط آروم جدا کنه. می‌خوایم ببُریم بذاریم رو طاقچه. روشم یه دستمال بکشیم. و تا زمانی که قرار نبود دوباره همت رو از خروجی دهکده المپیک اول بریم صیاد بعد دوربرگردون بزنیم برگردیم یادگار، دست بهش نزنیم.

الئو،
می‌ترسونه‌دم خب…
داره بارون می‌یاد و گِلیه همه‌جا.
بوی بخاری ماشین خودم.
و تویی که همیشه گریزون بودی.
و احساس گناه از خرید کردن توی شهرک غرب.
و نصایح فرشته خانم.
می‌یان و می‌رن…

الئو،
مغز معیوب من داره کم‌کم کنترل اوضاع رو به‌دست می‌گیره. کاملاً هم عقده‌ایه! و قشنگ داره عقده‌هاش رو تخلیه می‌کنه لامصّب… آفتاب رو نمی‌غروبونه، فقط جاش رو عوض می‌کنه طوری که توی چشم من باشه همیشه. طرشت، آریاشهر، شریعتی، دهکده، … و من هی باید راه برم توی این گرما.
الئو،
تو ازش یاد نگیری ها! عقده‌ای بودن اصلاً خوب نیست. انتقام هم جالب نیست! حالا یه چیزی بود گذشت رفت؛ دیگه چرا هم‌ش بزنیم که بدتر بوش …؟!

الئو،
با خودت،
از ایران،
کمی «حال» بیار…
حال ِ استمراری در حال.

02:35 پنجشنبه، 15 آگوست 13

دی دریم یعنی تا نیم ساعت دیگه کلاس حل تمرین معادلات تموم می‌شه.
(دل‌کینه‌ای از این پسره شهرس حل‌تمرینیه نداریم که؛ خودمون هم شهرسیم!)

مهم بعدشه که تو منتظری
تا با هم بریم توی برف‌های شالاپ شالاپی راه بریم. با پوتین‌های مشکی من. که شب که رسیدم خونه جورابم حسابی خیس باشه.
و دستای سرد تو…

الئو،
خودم باید برات مجسمه یادبود بسازم وسط میدون شهر.
مشکی براق اقیانوسی.

الئو،
هنوز نهصد و هفتاد و یکی دو سال از اون هزار سال مونده. این‌قدر غم‌ناک نکن خودت رو؛ بهت نمی‌یاد!

الئو،
مجسمه‌ی یادبودت رو از سنگی می‌سازم که هزار سال رو حتماً دووم بیاره. نه برای تو یا هیچ‌کس دیگه‌ای. برای خودم. برای خودم که مطمئن باشم می‌تونم با خیال راحت شب‌ها بخوابم و وقتی بیدار شدم، مجسمه همون شکلی سرجاش باشه…

07:59 سه شنبه، 30 جولای 13

خیلی آروم
خیلی آروم
طوری که انگار هیچ‌وقت قرار نیست صبح بشه…
.
.
.

تو بخوان.

آرام
آرام
خیلی آرام
به پیش می‌رانیم
زیر نور ماه…

آخرین توتم همیشه «نوشتن» است.
حتی وقتی تمام دریاچه آرام است؛ آرام، آرام، … و گویی هیچ‌وقت دریاچه صبح را نمی‌بیند، باز هم می‌شود یک عالمه نوشت.

آرام آرام، من لم می‌دهم گوشه‌ی قایق و تو آرام آرام پارو بزن.
مچاله شده، آن گوشه، می‌نویسم
طوری که قورباغه‌ها بیدار نشوند
طوری که هم‌آغوشی نیلوفرها مشوش نشود
طوری که عکس ماه طوری دریاچه، متلاطم نشود

من از پشن‌ها و امبیشن‌ها و ابسشن‌هایم می‌آیم؛
لذت، جاه، اغوا، تغریق نفس!
دو بینی، پرواز در اتاق، ضبط ویدئویی رؤیاهای تکرار شونده.
کشف حقایقی در دابل‌دریم، افشا در دریم، خنده در واقعیت…
خاطره؟!
خاطره‌ی رؤیاهای خاطره‌شونده؟… خاطره‌ساز؟… خرّاط روح؟…

الئو،
لب‌خندهای تو بک‌گراند تمام خاطرات دنیاست. به‌سان لالایی گهواره، بلز بچه‌گی، لای لای ترانه‌های مدرسه، پیانوهای کلاس‌های شناخت دنیا، کمی سه‌تار و گیتار بلوغ، بعدتر هم فقط سکوت ویالن و لب‌خند کلاسیک خودت…
دریاچه…
ماه…
آ…
رام…

یادت هست؟ انگار همین یک غرق پیش بود…
شب‌های آزادی؛ پل‌های تاریک؛ معما بودیم و معماتر می‌شدیم…

مهم‌ست هشت سال یا نه سال؟

اغوا می‌شویم
غرق در جاه…

من اما یادم نمی‌رود،
تحت هر کردیت هیستوری‌ِ [خاطروی و واقعی‌ای]
هرگز،
آرامش لب‌خند تو و تلألو دریاچه
را نفروشم.
هرگز.
(ببین آن‌قدر هنوز معتمدبنفس نیستم که این‌ها را جزو دارایی‌هایم محسوب کنم؛ چه برسد به اینتلکچوال پراپرتی…)

مداد سفید هم بیاور،
امشب.

09:53 شنبه، 19 ژانویه 13

و نبودن من در تهران
و نرفتن به کتاب‌فروشی‌هایی مثل نیک و مشکی
و نغلتیده‌شدن در میان کشف واژگان تازه‌مکشوف!
و نتوانستن افتخار کردن به زبان و احساسات نویسندگان جدید معاصر. رسول یونان. پیمان هوشمند زاده. رضا.
و کپی نشدن.

الئو
تو هم دیگر در خط‌ش نیستی، نه؟ همین «حافظه غم عظیمی‌ست» تو، می‌دانی چه‌قدر مشهور شده؟ برای من از گنگنام استایل هم بیشتر حتی!

دنیای کوچک من
دنیای کوچک من وقتی بی‌دارم
دنیای کوچک من که دارم تمرین می‌کنم یک‌هو از خواب نپرم که بتوانم ده دقیقه آخر خوابم را پلی‌بک کنم
دنیای کوچک من و تلاش برای بارور کردن باورهای مردم
دنیای کوچک من و فرط فرط fertilize کردن ناباروری باورهای بی‌باران مردم
دنیای کوچک من و حتی جانی که جز پوزخندی مضحک ازش چیزی نمانده
دنیای کوچک من و فرارهای تو الئو

الئو
می‌
تر
سم.
وقتی ۴ هزار متر را یک نفس به سمت پایین شنا می‌کنم و در کف اقیانوس فقط چشم‌های تو نگاهم می‌کنند. بدون این‌که بخندند. من، الئو جان، برایم خیلی سخت‌ست با ریه‌ی خالی در عمق ۴ هزار متری کف اقیانوس باز دلقک بشم. اه؛ یادم نبود؛ گفته بودی دلقک نمی‌خواهی…

الئو
بیا
بی‌دارم کن
من به بی‌داری کنار تو محتاجم.

22:20 جمعه، 4 ژانویه 13

آخه عزیز دلم، جانِ من، تو مگه خودت یادت نیست؟
تمام کودکی‌های ما – دامن قرمز و جوراب‌شلواری کلفت سفید تو؛ شلوار لی آبی بندک دار و کفش‌های کوشولوی من – همه رفته‌ان. همه. هـَ مِه.

الئو،
وقتی صدایت نمی‌زنم، فکر نکن قهرم. فکر نکن فراموشت کرده‌ام. فکر نکن فکرت را نمی‌کنم. یه احتمال کمی بده که دهنم را باز کنم اگر، تا انتهای شش‌هایم آب می‌رود.
الئو،
من
حرف که می‌زنم،
همه می‌رنجند. حتی فیونا.
بگذار نگاهت کنم فقط. گه‌گاه چشم‌هایم را می‌بندم؛ تا تو هم استراحتی بکنی!

الئو،
چشم‌هایم ضد آب است. اما خواب‌هایم پر از غرق شدن.

03:55 جمعه، 19 اکتبر 12

بهترین راه یک شبه پول‌دار شدن این طرف ها
sue کردن ملت است؛ می‌گویند.
و بهترین راه یک شبه معروف شدن هم
نویسنده شدن است؛ حکماً.

الئو،
ریچارد ولی همه‌ی عکس‌هایش را یا با قایق خالی‌ش می‌نداخته یا صندوق پست خالی‌ش.
ریچارد ولی،

ولی از روی تمام اقیانوس‌ها با هواپیما پرواز کرده همیشه. و نتوانسته تا کمر از قایق خم بشود و گوشش را روی سطح اقیانوس بخواباند که صدای پیانو زدن تو را، آن زیر، بشنود.
شاید
چون خیلی پولدار بوده.
شاید
چون تو هرگز sueش نکردی.

04:12 چهار شنبه، 22 آگوست 12

من دارم کم‌کم محو می‌شوم الئو.
من در اتاقم را اما همیشه باز می‌گذارم. من به همه ول‌کام می‌گویم. همه ولی الزاماً جنبه‌ش را ندارند؛ می‌دانی که — خودت می‌گویی همیشه که.
بعد من و همه از هم دور می‌شویم؛ بعد من می‌شوم دوباره پرسونالیتی دیزاُردر کلاس بی و همه می‌شوند پیف پیف!

الئو،
من حتی از متنفر بودنم از شبکه‌های اجتماعی اینترنتی هم می‌ترسم. ترس که نه البته؛ یک جور احساس گناهی که همیشه پشت شونه‌ی آدم هست. یک جور احساس گناهی که می‌ترسی اگر ترکش کنی یتیم بیافتد یک گوشه. و ناچاراً از سر معصومیت، عاشق‌ش می‌شوی.
الئو،
البته من که عاشق‌ش نمی‌شوم. منتهی همان نیم‌مثقال علاقه‌ام ممکن‌ست باعث شود آن‌قدر مطرود شوم که از همین الآن از تصور باران پشت پنجره‌های بزرگ کنار صندلی فقط خودم، از فاصله دور زمانی و مکانی، ارضا شوم.
الئو،
فراموشم نکن.

04:31 دوشنبه، 23 جولای 12

الئو
انتظار داری اقرار نکنم تمامی صحنه‌های ماندگار خاطراتمان را با نورپردازی‌هایشان در ذهنم خاطرسپاری کرده‌ام؟
انتظار داری اقرار نکنم که تمام امروز، تمام ۱۲ ساعتی که با نیما و فواد و محمدرضا داشتیم شلم بازی می‌کردیم، من در DR بودم و هر لحظه منتظر بودم بی‌دار بشوم؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر برایم سخت‌ست فردا که باز مادرم تماس گرفت بهش بگویم که همه‌چیز خوب‌ست و باز درباره‌ی پروژه‌ی عقب‌افتاده‌ام نشنوم؟
انتظار داری اقرار نکنم که DP‌ها اخیراً بدجور می‌ترساندم؟ که یکی از دلایل کوتاه نکردن منظم موهایم، همین فرار از هجمه‌ی DP‌ها بوده است؟
انتظار داری اقرار نکنم که ماه‌هاست تاریخ را گم کرده‌ام؟
انتظار داری اقرار نکنم که برای من هم تمام خاک‌گرفتگی‌های قفسه‌ها و کتاب‌ها بوی مرگ می‌دهد؟
انتظار داری اقرار نکنم که بین سرطان مری، دهانه‌ی معده و روده‌ی بزرگ دلم نمی‌خواهد یکی را انتخاب کنم؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر به بی‌دارشدنِ بالاخره طالب‌م؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر از یک اقرار کوچک هم در کنار تو، گاهی، دلم شور می‌زند؟ که نکند باز برنجی و همه‌ی آرامش خنده‌های سرشار و معصومانه‌ات، مبدل بشود به همان استرس مبقی همیشگی؟
انتظار داری اقرار نکنم که خودم بهتر از هر کس دیگری می‌دانم که همه‌ی کسانی که دوست‌شان دارم چه‌قدر پشت‌سرم از من متنقرند؟
انتظار داری اقرار نکنم که خودم هم خنده‌ام می‌گیرد وقتی در پاسخ می‌گویم «دلم می‌خواهد پنجره اتاقم رو به دریا باز شود»؟
انتظار داری اقرار نکنم که هرگز باورم نمی‌شود که بعد از یک ماه پس از بی‌دار شدنم، کسی در این دنیا یاد من بیافتد؟
انتظار داری اقرار نکنم که همه‌ی انتظارهایت برایم چه‌قدر تقدیس دارند؟ و اگر بگویم، بلادرنگ محکومم! … : )؟

الئو
من می‌ترسم؛ وقتی قرائتی در برنامه‌ی درس‌هایی از قرآن می‌گوید «سال ۱۳۶۵، ینی ۲۶ سال پیش …»
می‌ترسم وقتی تمام این خاطرات قدیمی را در فیس‌بوک می‌بینم (مثل این مهره‌های لای پره‌های دوچرخه که وصل می‌کردیم و می‌چرخید و صدا می‌داد؛ مثل پاک‌کن عطری و رولی؛ مثل شیرکاکائو و شیر شیشه‌ای و با گرویی پول شیشه؛ مثل …)، و همه را به‌یاد می‌آورم.
می‌ترسم وقتی یادم می‌آید که در خانه‌ی قدیمی مادربزرگ مرحومم، یادم هست که همه زن‌های فامیل مدل موهایشان شبیه فیلم‌های اواخر دهه ۸۰ فرفری و وحشتناک پرپشت بود. (و البته من چون بالغ نبودم می‌دیدم این‌ها را.)
می‌ترسم وقتی حس می‌کنم تنها کافیست علاوه بر گردنم تمام هیکلم را بچرخانم تا جای گذشته و آینده عوض بشود! که آینده را شاید یک‌بار دیده‌ام و گذشته را، تنها تفاوتش این‌ست که دوبار دیده‌ام…
می
تر
سم

و می‌ترسم که این ترسم را به روباتی که قرارست بسازیم و باشعور و خلاق و هوشمند باشد، القا کنم.

الئو
اگر DP من واقعی از آب در آمد، به‌خدا ناراحت نمی‌شوم که تو هم بیایی و P واقعی‌ت را بیرون بریزی برایم. نترس تو؛ منی که با تو ام، به همه‌ی حرف‌های این منی که هستم اعتقاد کامل و راسخ ندارم!
تنها گاهی دیوانه می‌شوم
و اقراردونیِ دلم باد می‌کند
و می‌ترسم بترکد
و می‌آیم، پس، در blog.ho…
کمی مزخرف می‌نویسم.

تو باور نکن؛
من‌های زیادی این‌جا مبتلا به DP/DR هستند. : )
همه هم یک خصیصه مشترک دارند — همه
تو را، به‌خاطر همه‌ی نشانه‌هایت و عطرهایت و لمس‌هایت روی در و دیوار و خاطره‌های همه‌شان
دوستت دارند.
خیلی.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.