01:50 یکشنبه، 27 می 18

تمام شب را روی قایق سپری می‌کنم.
خوابم می‌بَرَد. بادبان‌ها با طوفان از سرِ جبر می‌رقصند. من خیس می‌شوم اما عطف به وظایف و تکلیفاتِ فردا، باید خوب بخوابم تا برای ده هزار قدم بعدی آماده باشم.

صدای بادبان‌ها تو را بیدار می‌کند. می‌آیی بیدارم می‌کنی که قایقم تا گردن پر از آب شده و یا باید ۳۶۰ درجه باز بچرخم، یا شاهد فرو رفتنم باشم. شاید گوش‌های من در آلفا پر از آب و جلبک می‌شود و به مغزم هم می‌رسد که نمی‌توانم درک کنم چرا روزها صدای هُرم‌خواندنِ شخصیِ من برایت تلطیف‌انگیزترین‌انه خواب‌آفرین است، ولی شب‌ها صدای در بی‌هُرمی غلتیدنِ شخصیِ من نمی‌گذارد بخوابی — دوگانگی از من؛ زلالیت از تو؛ باران‌مان هم گاهی منظّم می‌شورد می‌بَرَد.

احتمالاً آن‌قدر در باطن باهوش و در ظاهر باوقار هستی که فهمیده باشی،
این روزها،
من در گرداب‌های زیادی مکیده می‌شوم با هر برخورد روزمره. و یادم می‌آید چرا پیتر هم گاهی ساکت می‌شد. و چرا مضحک است که با حذف کردن مناطق جغرافیایی بخواهیم اصول ضامن تحدیدگزاری ضمنی را حفظ کنیم، علی‌الحساب.
شاید یکی از همین دِی‌دریم‌های مکنده‌ی سیاه‌چاله‌وار…
شاید روزی من رو به عمقِ دوردست‌ها…

می‌دانم گاهی حوصله‌ات سرمی‌رود که من تقریباً هرگز از صمیم قلب با همه‌ی ماهیچه‌های صورتم با هم و متفق‌القول نمی‌خندم. من هم عذری ندارم که بخواهم. این صرفاً حاصل پارتنرشیپ تری‌سام‌گونه‌ی کارمای روزگار، شروع زودهنگام، و موهای سفید من است که باعث شده نسخه‌ی استیبل، ولی کمی آنساپورتد و فاقد بک‌وارد کامپتیبلیتیِ من نصیب تو بشود.

انتخاب من نبود که مطرود تو باشم. صرفاً آن‌قدر سرد شدم که یخ زدم و با تلنگر ریزی تمام پله‌ها را لیز خوردم به پایین.

تو فکر می‌کنی موهای سفید را با کندن می‌شود متوقف‌شان کرد؟ من آخرین باری که همچین نسخه‌ای پیچیدم، دیگر برنگشتم — صرفاً دلم تنگ‌تر شد و چشمانم محوتر و صدایم …؛ صدایم؟

گلویم هم شب‌ها از دوهویّتی می‌‌نویسد و من به فکر اضطراب ناشی از برملا شدنِ عدم توازن هورمون‌‌هایم در دی‌ان‌ای‌هایی که در طبیعت از من جدا و رها می‌شوند هستم. و کسی که پیدایشان می‌کند و می‌آید رودررویم می‌پرسد: “آیدین؟”… و من واژه‌ها را هم از ترس لای سلول‌های فراری‌ام گم‌داده‌ام که توجیه کنم چرا منی که آن سال‌ها از خودم هم کامپتتیوتر بودم چه شد که به مساوی برای ۵۰ سال آتی رضایت دادم و کفش‌هایم را آویزان کردم.

تو یادت نیست؛
نبودی؛
یک زمانی
همین اقیانوسِ علی‌السویه، که بادبان‌هایم درش تو را بیدار می‌کنند،
واقعاً و با تمام احساساتم
آرزوی من بود…

22:12 شنبه، 7 فوریه 15

من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.

22:13 سه شنبه، 11 فوریه 14

سلام آقای سالیوان،
صبح شما هم به‌خیر. امروز یازدهم فوریه ۱۹۹۸ هست. شما پشت ویترین قصد دارید چه چیزی بذارید امروز؟

آقای سالیوان،
کمی پنیر بُز کوهی با دو تا نون باگت سفید می‌خواستم. از همین‌هایی که پشت ویترین هست. این‌ها تازه هست، مگه نه؟

آقای سالیوان ببخشید موقع ناهار مزاحم می‌شم. شما می‌تونین به‌عنوان یه ناظر زنده جنگ، برای من از خاطرات اون موقع بگین؟ می‌دونم به‌یادآوردن‌شون براتون سخته، اما حتماً خودتون هم علاقه دارین که نسل جدید شهر بفهمن همه‌ی این رفاه‌هایی که ما داریم راحت به‌دست نیومده. آقای سالیوان، راست می‌گن این آکاردئون گوشه‌ی مغازه‌تون رو یه موقعی می‌زدین؟ آقای سالیوان نظرتون راجع به وعده‌های شهردار جدید چیه؟

عصر بخیر آقای سالیوان، بالاخره زمستون هم خودش رو نشون داد! اگه تو فوریه نشون نده پس کی باید نشون بده؟ هاهاها!

آقای سالیوان بیاین غروب رو ببینین! ما قصد داریم که کامیونیتی بسازیم و همه اهالی‌ای رو که عاشق آبی و نارنجی شدن دم غروب هستن رو جمع کنیم و این ساعت همه بریم بالای اون تپه قدیمی! شما هم قبول دارین می‌شه کلی عکس دسته‌جمعی خوب انداخت، مگه نه؟

شب بخیر آقای سالیوان! مواظب باشین، شب‌ها یه‌کم خطرناک شده. می‌گن اراذل و اوباش این شهرهای اطراف به اسم توریست می‌یان اینجا و کلی شب‌ها خلاف‌کاری می‌کنن. مواظب خودتون باشین حسابی!

□ □ □

صبح به‌خیر متیو!
همون‌طور که دیروز تمرین کردیم، همه‌ی صبح‌ها خوبن اگه با لبخند و کمی نرمش صبحگاهی آغازشون کنیم و به دوستان تخت‌های دیگه سلام کنیم. درسته؟ حالا تو همین رو یه بار با صدای بلند برای بقیه بگو.

متیو، سعی کن تمرکزت رو روی چیزهای دیگه ببری. لرزش دست توی این شرایط کاملاً طبیعی هست. حالا با هم دیگه حرکات پروانه می‌زنیم. یک، دو، یک، دو، … سریع‌تر …

متیو، فکر کنم به دوز ایده‌آل رسیده‌ایم. البته دوستات می‌گفتن که بعضی شب‌ها تو خواب تشنج می‌کنی. من هم به یکی از پرستارها سپردم که اگه بشه یه شوفاژ اضافه کنار تختت بذاره. فوریه همیشه همین‌جوره. این داروهای جدید هم با این‌که عوارض کمتری دارن و بیشتر توصیه می‌شن، اما قدرت اون قدیمی‌ها رو ندارن. به‌هرحال این تنها کاریه که می‌تونم برات بکنم…

غروب‌ها سعی کن زیاد تنها نباشی مت. راستش تو که با بقیه فرق داری، بذار اینو بهت بگم؛ ما عمداً دیوار غربی رو بلندتر گرفتیم که نور غروب خیلی نیافته توی حیاط. خیلی از اتفاق‌های تلخ انفرادی همیشه بین ساعت‌های ۵ تا ۷ عصر فوریه می‌افته. و خب تو این ساعت‌هاس که ما همیشه رادیو رو بلند پخش می‌کنیم که خیلی بچه‌ها نرن تو فکر. تو هم اگه خیلی اذیت شدی، از قرص‌های صبحت، اونی که نصفش رو باید هر روز صبح بخوری، یه‌دونه‌ش رو هم دم غروب بخور. به پرستار سپردم اگه تموم کردی بهت بده. اما زیاده‌روی نکن و نذار کسی بفهمه. باز اگه دیدی افاقه نکرد، یه دوش آب سرد بگیر و با بچه‌های دیگه سعی کن بری سالن ورزش…

به مسئول شیفت شب سپردم این چند شب که من نیستم بیشتر هوات رو داشته باشه، مت. نمی‌خوام اتفاق نوامبر دوباره بیافته. برای خودت هم جالب نیست. می‌دونی که ما اینجا امکان این‌که برات یه ویراستار پیدا کنیم نداریم. ناشرها هم وقتی شماره ما رو می‌بینن خنده‌شون می‌گیره. امیدوارم منطقی با این قضیه برخورد کنی. نمی‌خوام هم بهت امید واهی بدم؛ تو با بقیه فرق داری و بلوغت رو هنوز حفظ کردی کامل — پس لطفاً خودت بیشتر حواست رو جمع کن. سعی کن فقط به نوشتنت ادامه بدی. و هر وقت حس کردی باز کاراکترهات دارن می‌یان بیرون، فقط کافیه پرستار شیفت رو آروم صدا بزنی تا به‌هوای یه چای خوردن، همه‌شون رو ببره بیرون و در اتاقت رو قفل کنه. یادت باشه که دفترچه و مدادت رو هم بدی به پرستار، وگرنه ممکنه باز تا صبح برگردن.
بازم تأکید می‌کنم، سعی نکن خودت باهاشون رو در رو برخورد کنی مت. درسته که تو خلق‌شون کردی، اما معناش این نیست که خودآگاهِ تو کنترل‌شون می‌کنه. خلق و آفرینش و ساختن همیشه یه بخشه؛ مهار و حفظ و مدیریت کردن یه بخش دیگه. همیشه خلق کردن جذابیت داره، مت؛ چون یه تغییر توش هست. منتهی اصل اینه که بتونی در ثبات با همون فرمون بری. و بتونی بحران‌های ریز و درشت رو هم کنترل کنی. کاراکتر جون به جونش کنی، کاراکتره! اصلاً کاراکتری که جفتک نندازه کاراکتر نیست، مت! مهم اینه که بتونی مدیریتش کنی. بتونی اول اولین جفتکش رو جاخالی بدی؛ بعد طوری باش برخورد کنی که جفتک بعدی‌ای در کار نباشه، این هنره! چون اگه به جفتک دوم برسه کار، دیگه باید تعطیل کنی و اصول پرورش دام بنویسی!
به حرفام فکر کن…
به حرفام خوب فکر کن…
خیلی خوب…

مت، خواستم قبل از رفتن یه چیزیو بهت بگم. این‌که بحران هویت بین خالق و مخلوق، وقتی برند روی مخلوق می‌چرخه، یه فریضه‌ی اپیدمیک هست. یه سری خالق‌ها توی بک‌گراند می‌تونن از تلألوِ برندِ تیمی لذت ببرن؛ اما همه خالق‌ها این‌قدر هم خاشع نیستن… سختش نکنم، حواست باشه اگه جنبه‌ش رو نداره، نذار نقش اول بشه. اشکال نداره اگه یکی دو فصل، گُلِ داستان باشه و آدرنالین-تزریقی ماجرا باشه. منتهی یادت باشه نقش اولی تعریف برند داستانه. و هر چه‌قدر هم هیجان متزرقه لای هر صفحه باشه، هر چه‌قدر هم فلش‌فورارد بزنی که بخوای خواننده رو تشنه و معطش نگه داری، باز وقتی توی صورت خواننده یهو نعلین جفتک برخورد بکنه، می‌پرونه. همه‌ش رو می‌پّرونه. از یه جایی به بعد یهو طرف کلّ کتاب رو پرت می‌ده و می‌شاشه به صفحه‌ها. واضح هم هست، کسی اگه اصول پرورش دام بخواد، می‌ره اصول پرورش دام می‌خره! نیازی نیست بیاد کتاب تویی که تصادفاً به این‌جا رسیدی رو بخونه. نیازی نیست وقتی و انرژی‌ش رو بذاره ببینه تجربه‌های سنتی و دستی تو چند چندن با خودشون.
نگفتم اینا رو که فکر کنی من خودم مانور پروازهای هوایی فراز و فرود رمان‌های کلاسیک و پسامدرن رو غرغره می‌کنم هر روز. من این‌جا پول می‌گیرم قرص تجویز می‌کنم. در ۹۰ درصد مواقع هم اون سفیدها جواب می‌ده. طرف رو با دودمان کاراکترهاش همگی می‌بره جایی که یاد بگیرن جفتک‌اندازی نشانه تیز بودن نیست! مورد داشتیم کل شخصیت‌هاش زانو به پایین قطع نخاع شدن! باحاله خداییش حالا؛ یادم بنداز برگشتم برات بگم ساختار عصبیش روی نرون‌های بصل‌النخاع چه‌شکلیه و چرا جزو واجبات حساب می‌شه! بگذریم… خلاصه رو حرفام فکر کن. من گاهی اکسپریمنتال هم قرص می‌دم به این و اون. و وقتی بهت راجع به فراز و فرود می‌گم و مدیریت پایداری، یه چیزایی چشیدم که می‌گم.
نمی‌گم کاراکترهات رو به صف بچین که دست به سینه فقط دیالوگ تو چشم‌هم بلغور کنن. اما حواست خیلی بهشون باشه. صد البته قبول دارم نگاهت رو که می‌گی اگه حسِ ذاتیِ خودت توشون تزریق نشه، بو پلاستیک و یونولیت می‌گیرن. این درست. اما تصدقت برم، سعی کن یه فیلتری، *‍ـاندومی چیزی بذاری قبل از تزریق کامل حس‌های ذاتی خودت. اگه قرار باشه همین‌جوری سر شیلنگ رو بگیری توی کاراکتر که باید کل داستان رو به همراه یک بسته ۲۴ تایی از اون قرص سفیدها لای هر دو صفحه در میون عرضه‌ی بازار کنیم فدات شم!
جمع‌بندی کنم؛ نکن! … نکن! نذار راهِ دوری بره. نمی‌گم جی.پی.اس وصل کن. اما سعی کن توی دریاچه ولش کنی نه اقیانوس. دریاچه خوبیش اینه که یه دور دورش بزنی می‌فهمی چی کجاست. کوسه هم نداره. عمقش هم اون‌قدری نیست که نگران طوفان باشی. همون هیجان رو داره. و البته از پایین اگه لنز رو بگیری، تهش هم نمی‌افته تو کادر و می‌شه جای اقیانوس قالب‌ش کرد به مشتری! اما خوبیش اینه که تو مشتته. خوبیش اینه که لازم نیست به ناین وان وان زنگ بزنی هر شب. خوبیش اینه که فوق فوق فوقش، دریچه خروجی راه‌آبش رو باز می‌کنی و یه کم بعد می‌شه یه زمین فوتبال دبش و چندمنظوره. غیر از اینه؟ اگه غیر از اینه بگو! کردم که می‌گم بهت آخه تصدقت…

مت، بیداری؟
منتظر بودم تاکسی فرودگاه بیاد گفتم بیام تو اتاق به همه سر بزنم دیدم باز داری می‌لرزی! نکن اخوی. نکن برادر من. نکن پدرآمرزیده. نکن بهت می‌گم. اصلاً گور پدر برند و برنددرمانی. اصلاً سلامتی‌ت هم می‌گیم دست خدا. آخه چرا زورکی با خودت این کارا رو می‌کنی؟ پس‌فردا که افتادی یه گوشه همه حوصله‌شون ازت سر رفت، کسی یه لگن هم زیرت نذاشت، اون‌وقت باز می‌یای بگی دارم احساسی برخورد می‌کنم و می‌خوام طبیعت سرشتم جلوه‌ی عشق تو کاراکتر بگیره؟‌ ای شاشیدم تو اون جلوه‌ش وقتی خودت هم نمی‌تونی با تمام وجود بهش تکیه کنی آخه پدر من… حالا هی مثل ملخ بلرز تو جات و تا دلت می‌خواد تزریقات باز کن تو تمام جاهای سفت و نرمش! ای تو روح هرچی وزارتخونه‌ و سازمانه که جلوی قرص‌های زرد همیشگی رو گرفت که امثال تو بیان اینجا واسه ما مشق طبیعت و سرشت بکنن و منم دستم بسته باشه و بخوام با لالایی خوندن آرومت کنم. تو روح هر چی چفت و بسته….
آقا تاکسی اومد. اصلاً هر غلطی دلت خواست بکن. به درک. اما حواست باشه یکی لازمه پس‌فردا زیرت لگن بذاره. نقش اولی هم که برای بار دوم تو صورتت جفتک بزنه و بخوای باز جاخالی بدی، مطمئن باش پس‌فردا عین همین لگد رو زیر لگنت می‌زنه و مجبور می‌شی جای سفت بیافتی.
مراقب خودت باش اخوی.
فعلاً…

□ □ □


متیو سالیوان
۱۵ فوریه هزار و نهصد و … الی ۱۱ فوریه دوهزار و چهارده.
محل فوت: کف اقیانوس.
علت فوت: تنگی نفس.
عفونت در ناحیه ریه و کبودی در اطراف لگن دیده می‌شود.

00:41 پنجشنبه، 4 جولای 13

تو بخواب مسافر کوچولو
توهّم بوده همه‌ی نق‌هایم؛ به عطسه‌ای می‌پرد.
من سال‌هاست گم شده‌ام و به جان خودت یادم نمی‌یاد این کاغذ پاره را چه‌کسی در جیبم گذاشته.

گفتم شاید آدرس خانه‌ام باشد.
خانه.
برای آدمی که فراموشی دارد می‌گیرد، خانه اولین گام است؛ می‌دانی که.

گفتم شاید آدرس خانه‌ام باشد.
به تو نشان دادم…
گفتم حتماً بلدی و سر صحبت باز می‌شود.

نمی‌دانستم آن‌جا که سکونت داری اسم کوچه‌ها با علی شروع نمی‌شوند آخر!

09:53 شنبه، 19 ژانویه 13

و نبودن من در تهران
و نرفتن به کتاب‌فروشی‌هایی مثل نیک و مشکی
و نغلتیده‌شدن در میان کشف واژگان تازه‌مکشوف!
و نتوانستن افتخار کردن به زبان و احساسات نویسندگان جدید معاصر. رسول یونان. پیمان هوشمند زاده. رضا.
و کپی نشدن.

الئو
تو هم دیگر در خط‌ش نیستی، نه؟ همین «حافظه غم عظیمی‌ست» تو، می‌دانی چه‌قدر مشهور شده؟ برای من از گنگنام استایل هم بیشتر حتی!

دنیای کوچک من
دنیای کوچک من وقتی بی‌دارم
دنیای کوچک من که دارم تمرین می‌کنم یک‌هو از خواب نپرم که بتوانم ده دقیقه آخر خوابم را پلی‌بک کنم
دنیای کوچک من و تلاش برای بارور کردن باورهای مردم
دنیای کوچک من و فرط فرط fertilize کردن ناباروری باورهای بی‌باران مردم
دنیای کوچک من و حتی جانی که جز پوزخندی مضحک ازش چیزی نمانده
دنیای کوچک من و فرارهای تو الئو

الئو
می‌
تر
سم.
وقتی ۴ هزار متر را یک نفس به سمت پایین شنا می‌کنم و در کف اقیانوس فقط چشم‌های تو نگاهم می‌کنند. بدون این‌که بخندند. من، الئو جان، برایم خیلی سخت‌ست با ریه‌ی خالی در عمق ۴ هزار متری کف اقیانوس باز دلقک بشم. اه؛ یادم نبود؛ گفته بودی دلقک نمی‌خواهی…

الئو
بیا
بی‌دارم کن
من به بی‌داری کنار تو محتاجم.

22:20 جمعه، 4 ژانویه 13

آخه عزیز دلم، جانِ من، تو مگه خودت یادت نیست؟
تمام کودکی‌های ما – دامن قرمز و جوراب‌شلواری کلفت سفید تو؛ شلوار لی آبی بندک دار و کفش‌های کوشولوی من – همه رفته‌ان. همه. هـَ مِه.

الئو،
وقتی صدایت نمی‌زنم، فکر نکن قهرم. فکر نکن فراموشت کرده‌ام. فکر نکن فکرت را نمی‌کنم. یه احتمال کمی بده که دهنم را باز کنم اگر، تا انتهای شش‌هایم آب می‌رود.
الئو،
من
حرف که می‌زنم،
همه می‌رنجند. حتی فیونا.
بگذار نگاهت کنم فقط. گه‌گاه چشم‌هایم را می‌بندم؛ تا تو هم استراحتی بکنی!

الئو،
چشم‌هایم ضد آب است. اما خواب‌هایم پر از غرق شدن.

03:55 جمعه، 19 اکتبر 12

بهترین راه یک شبه پول‌دار شدن این طرف ها
sue کردن ملت است؛ می‌گویند.
و بهترین راه یک شبه معروف شدن هم
نویسنده شدن است؛ حکماً.

الئو،
ریچارد ولی همه‌ی عکس‌هایش را یا با قایق خالی‌ش می‌نداخته یا صندوق پست خالی‌ش.
ریچارد ولی،

ولی از روی تمام اقیانوس‌ها با هواپیما پرواز کرده همیشه. و نتوانسته تا کمر از قایق خم بشود و گوشش را روی سطح اقیانوس بخواباند که صدای پیانو زدن تو را، آن زیر، بشنود.
شاید
چون خیلی پولدار بوده.
شاید
چون تو هرگز sueش نکردی.

04:31 یکشنبه، 6 ژوئن 10

سردم است
و بدجوری بی‌داری به معده‌ام فشار می‌آورد.

به این نتیجه رسیده‌ام که نه یک روز، نه یک هفته، نه یک سال، بلکه یک عمر از همه‌ی قرارها و موعدها و تحویل‌ها و پروژه‌ها عقب هستم. یک عمر که آن را صرف دریانوردی کنم و بعد با فراغ بال بیایم اینجا قرار و موعد و تحویل و پروژه در کنم!

کاش از اوّل همین تابستان شروع بشود. عمر جدید را می‌گویم.
اوّل همین تابستان می‌روم انگلستان، پای یکی از هاربورهای سرشار از بوق کشتی‌ها حمّالی می‌کنم. بعد از یه مدّت ناخدا می‌شوم. بعد هم می‌میرم، بعد اوایل زندگی بعدی‌ام هم یک ولگرد کشتی‌سوار بزرگ می‌شوم که شب‌ها توی دودکش کوره‌ی زغال‌سنگ می‌خوابد. بعد وقتی رسیدم به همین سنّ‌ی که الآن هستم، می‌آیم این‌جا و همه موعدها و پروژه‌ها را تحویل می‌دهم.

الئو، حتی اگر چیک-تو-چیک هم هم بخوابیم، من متنفر از دیدن فیلم‌های شخمی شکمی. یا آن‌قدر چرت‌ند که حرص‌م می‌گیرد که وقت‌م با تو را به زل زدن به این مزخرفات گذارنده‌ام؛ یا آن‌قدر قشنگ‌ند که ته‌ش بدجوری گیجه می‌گیرم که چرا من و تو اینجا؟
الئو، وجداناً بیا تو پیانوات را بزن و من هم فیلم‌نامه‌ام را تمام می‌کنم. بعد من قلم‌م را می‌فروشم و تو انگشتانت را. بعد کف اقیانوس برای هم لالایی زمزمه می‌کنیم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.