ترس‌هایم را
نصف‌شان را دفن می‌کنم تهِ دریاچه،
نصف دیگرشان را می‌کارم توی باغچه،
الباقی را می‌چینم روی طاقچه…

طاقچه ولی توی چشم است و من،
نمی‌خواهم تو ببینی‌شان ولی؛
نه تو رغبت شنیدن‌شان را داری، نه من جرات گفتن‌شان را.
همین می‌شود که آلارم می‌گذارم برای ۵:۴۰ عصر، و قورت‌شان می‌دهم. می‌روند تهِ تهِ من دوباره.

سال‌هاست درونِ من گنجینه‌ای از اسرارِ ناشناخته و عتیقه به گِل نشسته.
خیلی بیش‌تر از دریاچه،
حتی شاید بیش‌تر از اقیانوس…
هر چه باشد کم در من ته‌نشین نشده تمام این سی و اندی سال اخیر بعد از میلادم. خصوصاً تمام روزها و شب‌هایی که طوفانی بوده درونم، و هر چه بوده و نبوده آن‌قدر به در و دیوار خورده که مغروق شده.
خصوصاً تمام بارها و مسافرهای درونم؛ به مقصد گرین‌ویچ، مانتین‌ویو، تیخوانا، اوکلند، میرداماد، دهکده، ملبورن.

آرام می‌خزم توی تخت تا بخوابم قبل از آن‌که رسوبات دوباره دگرگون بشوند و ماهی‌های گوشت‌خوار بخواهند با سلول‌های خاکستریِ نرسیده به هیپوکمپوس من تخمه بخورند تا صبح.
این شب‌ها باز جزر و مد زیاد شده و من…
… از خودم بالا می‌روم تا نوک یکی از همین لوکال ماکسیماها بلکه آرام بگیرم و منتظر اولین برف زمستان بمانم.