تئاتر،
تجلی نامحسوس Derealization است؛
از سوی بندگانی که به ایمان آوردن‌شان، ایمان نیاورنده‌اند.

من در غم «واژه‌ها» سوگوارم الئو.
تو که می‌دانی
زبانِ تهِ اقیانوس یعنی «حباب، آب، حباب»
زبانِ تهِ اقیانوس در سطح دریا، در موج‌های ماسه‌ای، در تصادم با بدنه نفت‌کش‌ها و ناوها
می‌میرد.

الئو
چشم‌خوانی پلک‌هایت را
پلک
هایت را
آرام آرام آرام
استنشاق می‌کنم با چشم‌های بسته و بینی باز.

الئو،
ما سال‌هاست این زیر دلمه بسته‌ایم و منتظریم تا تایتانیکی دیگر، پرده‌ها را آرام پایین بکشد.
من تعظیم می‌کنم و برات گل می‌آورم بعدش.
رز.
رز قرمز و بوسه‌ای که همیشه شرم بوده‌است.
بوسی‌ای برای پلک‌هایت
الئو،
برقص.
من عاشق رقص‌های تو با دلفین‌های ماریان هستم. رزهای دریایی؛ ماهی‌های گوشت‌خوار؛ پلک‌خوار…

الئو،
پیانو و آرشه و آکاردئون‌مان در باتلاق فرو رفته‌اند، اما، انگار.
من به سوگورای واژه نشسته‌ام، آن‌وقت! می‌بینی؟
بیا سوت بزنیم. بیا لای لب‌خندهایت سوت بزنیم.
حباب، باب، آب، ب، …

شب به‌خیر، محبوب‌ترین غواص من.