گاهی باید توی اتوبان زد بغل،
کنار جاده،
پارک کرد و درها رو بست و پیاده،
– عمود بر امتداد جاده –
از لای مزرعه‌های ذرّت رد شد و
رفت که رفت.

من بهت گفتم همچین نقشه‌ای احتیاج به این دارا که قید دیداکتیبل ماشین رو بزنیم تا مغزمون
– که تا زیر گلو توی باتلاق گیر کرده –
کامل پرت بشه بره
و بره
و بره.

تو اما،
مثل همیشه کاملاً دل‌نشین و فریبا،
– لای همه‌ی نشاط‌ها و طراوت‌هات –
دنبال سنگی برای جاپای محکم بعدی خودت می‌گشتی.

.
.
.

که بعضاً من نبودم.