ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟