سال‌ها بود دیگر دوباره نیمه‌شب لرزان از خواب نپریده بودم — با تو؛ از بعد از تو…
تا همین امروز که حتی یک لحظه نبودن‌ت یادم انداخت پاییز دارد از این حوالی رد می‌شود. یادم انداخت فرداهای شهریور دقیقاً می‌شود چه حال و هوایی. یادم انداخت وقتی من در برف می‌گریختم، دقیقاً چشم‌های‌م را با چه امیدهایی می‌بستم. یادم انداخت باید شُل کنم تا نلرزم، باز.

پرت می‌شوم؛
به سیاه‌چاله‌هایی در مغزم که می‌توانم ساعت‌ها توی‌شان گیر بکنم/گیر بیافتم. سیاه‌چاله‌هایی در بُعد زمان‌هایی که سوپرایگوی من با جان و دل جلوی پذیرفتن و درونی‌سازی‌کردن‌شان را گرفت. و هنوز هم در انکار است. سیاه‌چاله‌هایی که هرگز پُر نمی‌شوند؛ فقط می‌توانند به بک‌گراند بپیوندند. سیاه‌چاله‌های کِرم‌پرور که می‌خورند و سیر نمی‌شوند؛ اما مراماً «ویو»ی قابل‌توجه‌ای هم ارائه می‌دهند برای کسی که لبِ پرتگاه‌ش بنشیند و به چرخشِ میلیون‌ها سلول در حفره‌های مکنده‌شان زل بزند…

در انکار من غذا می‌خورم،
و در دنیایی که خیلی چیزهای خوب دارد راه می‌روم،
و سعی می‌کنم هرجور شده با کِرِم‌های دورچشم مراقب‌ت کنم که چشم‌های‌م نه از رنگ و لعابِ واقعیت خیلی دور بشوند، نه از بیرون معلوم بشود که مردمک‌م چیزی نیست جز یک سیاه‌چاله‌ی گم‌شده که گاهی تو روی لبه‌اش می‌نشینی، پاهایت را آویزان می‌کنی و تاب می‌خوری و منتظری تا توی یکی از همین چرخش‌ها باز خودت را توی‌ش ببینی.

هر چه باشد، دنیا خیلی چیزها دارد که نه از یاد می‌روند،‌ نه می‌شود تضمین کرد که دیگر هرگز خواب‌شان دیده نمی‌شود. مثلِ خودِ من، که هنوز زنده‌ام. مثلِ خودِ تو، که هنوز می‌گردی. : )

آسمان‌ت بخیر.