طلسم‌ها را با
شمع و فندک و عود،
می‌پرانم.

(تو که می‌دانی،
هنوز،
گاهی صداها قوی‌تر از بوها در مغز می‌مانند، می‌رویند، می‌پیچند.)

ترس‌ِ گم شدن و نرسیدن، وسط اقیانوس،
به‌مراتب بهتر از ترس بی‌انگیزه شدن در جزیره است؛
هرچه‌قدر هم از بُعد آرامش ناشی از رفاه و تامین بنگریم.

من این وسط گاهی،
نگران مرغ‌های دریایی می‌شوم وقتی شب‌ها سردشان می‌شود.
مهم نیست ولی،
وقتی صبح‌ها با باد می‌رقصند و
همه‌ی خستگی و ترس شب را فراموش می‌کنند.

مرغ‌های دریایی
خنده‌هاشان را به حافظه ترجیح می‌دهند.