نرسیدن‌های
ناجوانمردانه، مزخرف، و بی‌برهان‌ای
که درخودتخریبیِ چسب‌ناک‌ای را
در من
جرقه می‌زنند.

صدها آتش‌نشانِ درون‌م
ماه‌ها باید تلاش شبانه‌روزی بکنند
تا تحت کنترل درآید حریق؛
و کارشناس‌هایی که برای تحقیق و تفحّص می‌فرستیم
لامصّب‌ها حوصله‌شان که سر می‌رود، سیگار می‌کشند و
دود و بویش به دَرَک، ته‌سیگارشان را پرت می‌کنند لای
سلول‌های خشک و پاییزیِ قسمت‌های تحتانیِ مغزم،
که شعله‌ور… شعله‌ورتر می‌کنند.
غیرمنتظره ولی حقیقی است که
اگر کارشناس‌ها نباشند، مامِ طبیعتِ مغز من (و آتش‌نشان‌های بالقوه)
خودشان می‌توانند مهار کنند.

می‌سوزد تمام شب.
زیرِ پتو گُر می‌گیرم.
در لندن باران می‌بارد الآن حتماً؛ در سان‌فرانسیسکو ولی
آن‌قدر باید جبراً دوید که باران هم بیاید اگر، قهراً هرگز آب به سلول‌های خشکِ تحتانیِ مغزِ آدم نمی‌رسد.

زیرِ پتو گُر می‌گیرم
و تو، بی‌خبر، بیش‌تر پتو را رویم می‌کشی.
بعد از این سال‌ها خوب حس می‌کنی پریشانی‌ام را، اما دست‌های نازت زخم‌تر می‌شود وقتی/اگر به تیزی‌های درونِ روح‌م بخورند.

شاید سرشتِ من
برای این همه واپس‌خوردگی در اسکِیلِ روزمره طراحی نشده
که واپَس می‌زند خودش هر شب و هر روز
ایگوی محکوم‌شده به منفی‌گراییِ مفرط‌ام را.
شاید آن‌ای که بویش چیزی شبیهِ چیزی بینِ نارسیسیسمِ تدافعاً انکارشده و دارچینِ سوخته است
در حقیقت
فقط یک ترجیحِ شخصیِ ساده باشد
توسط کسانی که راحت،
خیلی راحت‌تر از آن‌چه در مخیّله‌ی پرآشوبِ من و تو بگنجد،
“عبور”
می‌کنند.

خودِ خودِ خودِ کارما ولی
اهلِ عبور نیست!
ممکن‌ست دیر بیاید، اما می‌ماند تا از بخشندگی به پاشیدن برسد
و حسابی خودش را خالی کند تا راندِ بعدی،
در ده سالِ بعدی حتماً.

در اتوبیوگرافی‌ام باید بنویسم:
کارما بنزین آورده بود،
من مغزم پر از سلول‌های خشک پاییزی و کاغذپاره‌های افکارِ ناتمام و دروناً نامتفق‌القول شده بود،
و حرارتِ گرفتگیِ عروقِ منتهی به قلبِ سخت‌کوش‌م دامن زد
که تمامِ شب را از انجمادِ سطحِ دریاچه‌ی دیروز تا تبخیرِ زودرسِ چاله‌های ریز و درشتِ فردا
بسوزم.

به مناطقِ سردسیرِ توی هال/حال کوچ می‌کنم
غریزی.
می‌دانم صبح تو باز خواهی پرسید،
می‌دانم صبح دوباره کارما دیرتر از هر سه‌مان از خواب بی‌دار می‌شود،
می‌دانم صبح اصلاً به این‌که چرا، خیلی چیزها چرا، خیلی چیزها در درجه‌ی اول چرا، فکر نخواهم کرد.
(اثرِ جزر و مدِ معکوسِ آفتابِ عالم‌تاب؟ اثرِ معکوسِ پرت کردنِ تهمت‌های سبک‌وزن به سمتِ نافِ ایگوی کسی که در فرار از ایمپاستر دارد لخت جیغ می‌کشد و می‌دود؟)
نرمال می‌شوم.

و زخم‌هایی که
صحبت‌کردن ازشان
- هم فیزیکی و هم سایکولوژیکالی -
تازه‌ترشان می‌کند.

بیا دلداری بدهیم به خودمان
ناگزیر در بساطِ پهن‌شده‌ی ناگریزِ کارما
که ارزشِ انسان به زخم‌هایی است
که برای نشان‌ندادن دارد.

بخیر.