باز بلیطم گم شد.
تمام خانه را گشتم. حتی لای دفتری که سال‌ها بود برگ‌هایش را گره زده بودم. حتی لای تمام حضور و بی‌داریِ حداکثری‌ام. اما نبود.

بلیطم واقعاً گم شده بود و من،
سردتر از پنجره و بسته‌تر از دریاچه،
به ماه زل زدم تا خوابم برد.