08:37 جمعه، 3 می 19

روی صندلی چوبی،
ورق می‌زنم و
به نوه‌هایم می‌گویم جسورتر باشند. ریسک/ریوارد آن‌جایی‌‍ش صحیح‌‍ست فقط که با عشق هم ریسک‌ها را بپذیری و هم ریواردها به چپ‌‍ت هم نباشد.

روی صندلی چوبی،
یک‌هو به افق خیره می‌شوم و چشم‌هایم مات می‌بیند.
شیطنتِ تمامِ دپارتمانِ ناخودآگاه مغزم را، چون‌آن گلدان‌شکستنِ نوه‌ی چموش‌‍ی، به‌پای حمایت از هیجان، و اقتضای سن‌ش می‌گذارم. نباید ذوق‌ش کور بشود. باید تا وقت دارد و دغدغه‌های آدم بزرگ‌ها را پیدا نکرده، بدود و روی چمن‌ها غلت بخورد.
اما ته دلم، در ماتی و مهِ افق، دلم برای گلدانی که هر بار در خواب می‌شکند، تنگ می‌شود. بی‌دار می‌شوم و می‌بینم همه‌ی ریسک/ریواردها را صرفاً «منطقی» دنبال کرده‌ام. و حال همه‌چیز خوب‌ست. اما تنها یک‌بار زندگی کردن…
اما توئی که…

بوی قهوه،
و گروپ‌تراپی غیرحضوری ذهنی که بقیه آدم‌ها هم احتمالاً صبح‌هایی در ماه، با این درد مشترک از خواب برمی‌خیزند،
و کمی التیام از انتقام غیرارادیِ این‌که شاید شبی از شب‌های زمستان من هم در شکستنِ شمعدانیِ شیشه‌ایِ کسی در خواب نازش مشارکت داشته‌ام و او صبح‌ش به من…،
و نهایتاً ذوقِ دنده‌عقب آرام آرام جاگیری کردن و تمام‌ش را در هُرم تخلیه کردن،
از تخت بیرون می‌آورد مرا.

بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که
با گُر گرفتن داخلی و پوشاندش با ایموجیِ لب‌خند و ادای بی‌اعتنا عبورکردن،
به‌جایی نمی‌رسند.
این‌ها ذاتاً گره‌خورده‌اند به بی‌داری‌هایی از گذشته، بی‌داری‌هایی درگذشته، که آخرین لب‌خند واقعی درشان نقش بسته.
برخلاف پامپ-اند-دامپ‌های پلکانی/آسانسوریِ وال‌استریت، گاهی، این بی‌داری‌ها، در افق محو می‌شوند و تبخیر می‌شوند می‌روند هوا/داخل جمجمه. و اسطوره‌های ذهنی را برای ناخودآگاه می‌سازند تا در شب‌های خاص بتواند به عنوان چاشنی مخصوص در بزم شاهانه‌ی خودش سرو کند. خرده‌اسطوره‌های گره‌خورده با خاطره‌های خام خیابان‌های خاص پایتخت در تخیّلِ مخرّب ناخودآگاهِ خاصّتاً خودخواه.

می‌دانم، می‌دانی،
نه همه‌ی بی‌دار شدن‌ها راه به بی‌داری دارند،
نه همه‌ی بی‌داری‌ها الزاماً بعد از بی‌دار شدن پدید می‌آیند.

اصلأ
تو که باید خیلی به‌تر از من بدانی
که
بی‌داری‌هایی در زندگی هست
که ناغافل پنجِ صبح اتفاق می‌افتد و
جسارتِ خیلی از نکرده‌ها و نگفته‌ها و نشنیده‌ها را در یک‌لحظه القا می‌کند و یک هُل جانانه هم می‌دهد رو به سرازیری و شتاب.
بعد خودش بالای تپه می‌ایستد و منِ فرست‌پِرسِن را در درّه‌هایی نظارت می‌کند که هر دومان قرن‌هاست می‌طلبیده‌ایم، اما ترسیده‌ایم به‌زبان بیاوریم…

اما شاید ندانی،
مغز من،
گاهی آن‌قدر مخلصانه و سخت‌کوشانه تلاش می‌کند برای کانفبیولِیت کردنِ لحظه‌های دزدیده‌شده‌ و کاملاً در شرف فراموشی‌ای، که دلم می‌خواهد بغلش کنم، ببوسم‌ش، دست روی پیشانی و موهایش بکشم و بگویم عزیزدلم همه‌ی ما روزی پدربزرگ می‌شویم و در افق چشم‌هایمان تار…

تو فقط آرام نفس بکش، چشم‌هایت را ببند، و کمی لب‌خند…

18:45 یکشنبه، 28 آوریل 19

آبی‌ها، آبی‌های کوچک و ریز، که
کم‌کم
کم‌کم
گم می‌شوند،
نیاز دارند نوازش شوند تا باز پیدا بشوند…

جاهای خالی را
گاهی نمی‌شود/نباید/خیلی هم لازم نیست
آدم پر کند.
جاهای خالی
گاهی
ارزش‌شان به خالی بودن‌‍شان است. تمام وزن و جلال و عطر خالی بودن. خیلی خالی…

جاهای خالی
این‌که دیواره‌هاشان قشنگ عایق‌بندی شده باشد و مزیّن به نقش‌های گیرا و جذب‌کننده،
باعث می‌شوند آدم مکیده بشود، حتی وقتی یادش رفت که جاهای خالی دارد با خودش…

جاهای خالی،

أرام آرام،
ذره ذره،
در خودم…
وقتی آخرین خاطره‌ها، خاطره‌های‌مان، خاطره‌های‌‍ت،
رنگ می‌بازند.

و تو،
ساکت‌تر از همیشه، بی‌تفاوت‌ی…

و تو،
بی‌تفاوت‌تر از همیشه، ساکت‌ی…

و تو،
شاید «حضور»ت را، خودت هم فراموش کرده‌ای.

[ببین، خودت، آخر]
کاری کرده‌ای
که آرام آرام،
تمام آبی‌های کوچکِ خاطره – که به تو منسوب بودند –
دارند رنگ می‌بازند.
… و جاهای خالی‌شان
را
مه
طوری پر می‌کند که انگار فقط یک روز عادی بهاره، ناغافل پنج صبح بی‌دار شده‌ام و خوابم نبرده. همین.

[ببین، خودت، آخر]
آن‌قدر حواسم را پرت کردی
که باز در قفس را باز گذاشتم و …
… بعد از همه‌ی این ماه‌ها،
بعد از همه‌ی این مه‌ها،
وقتی برگشتم سر بزنم
تو باز رفته بودی.

04:22 جمعه، 12 آوریل 19

کلیدواژه‌ها را مرتب می‌کنم
روی طاقچه، بر حسب غلظت از کوچک به بزرگ،
و با ذوق منتظر می‌شوم تا باز شب ریچارد بیاید.

ریچارد می‌آید.
خسته‌است و من باز
در سکوت رو به دریاچه، با یک نگاه می‌فهمم و تنها به سالادِ سبُک قبل از خواب قناعت می‌کنم.

(می‌ترسم در وهله‌ی آتی تناسخ‌م هم
باز همین مسیر را بروم و در کوچه‌های خاکی تمام روزها را پرسه بزنم و شب‌ها…
… شب‌ها هم که ریچارد پیپ و پنجره و پرسه در پستو و نهایتاً پتویش را، به من ترجیح می‌دهد.)


پشت دریاچه اقیانوس هست؛ گاهی شلوغ‌تر و گاهی خیلی آرام‌تر و لعنتی‌تر از دریاچه.
و شب‌هایی که ریچارد مشوش‌تر از من می‌خوابد، می‌دانم این همه دل‌واپسی من و هر یک ساعت پتو روی شانه‌هایش کشیدن، آخر در دادگاه بر علیه خودم استفاده خواهد شد. و باز، و همچنان، هر شب می‌کنم همان‌ عادت‌های قدیمی و قلبی را.
من، با افتخار و کمی تعصب از جنس تملک، بهتر از هر کس دیگری می‌دانم ریچارد از لختی سرشانه‌هایش همیشه سرما می‌خورد در بهار.


به چند روز که می‌کشد،
راستش فکر می‌کنم شاید همین خراش‌های قدیمی و زخم‌ها را هم باید می‌پوشاندم. انسان تا یک سنّی خراش‌هایش معصومانه و مظلومانه ترحّم‌برانگیز و جذاب‌ند؛ بعد از آن، حدوداً ده سال بعد از آن، وقتی که «زخم» یک دی‌فکتوی رایج پسابلوغ انسانی تلقی می‌شود (خصوصاً از صدقه‌سری میلنیال‌ها)، باید پوشاند — نشان‌دادن اثر عکس دارد کاملاً، ولو سهوی.

با این‌که قلباً سخت است،
ته سیگارهای ریچارد را فقط تا حدی جمع می‌کنم که غرورم را پایین‌تر از خودش نبیند. نمی‌خواهم دنیا[ها]یم‍[‍‍‍ان] را آن‌قدر کوچک کنم که فقط دو بازیکن در زمین بماند؛ اما، گاهی باید دفاع‌شخصی را – هرچند ناملموس و روتین‌وار – بکنم تا عرصه‌ام تنگ نشود. تنگ‌تر نشود. و دنبال ترَک‌هایم، روزی نیم ساعت توی آینه نگردم؛ وقتی ریچارد صبحانه‌اش را به‌جای من و چای با روزنامه و کاپوچینوی کافه‌ی چهارراه پایین کوچه می‌خورد.

ریچاردِ درون من،
شاید فقط پریود شده و دوست دارد بی‌دلیل خودش را در اخبار و تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناسی مدرن، بیش‌تر از دریاچه و سکوت شب‌هایش، غرق کند.
ریچاردِ درون من
شاید تهِ تهِ قلبش می‌ترسد پست‌پرفورمنس‌ش آینه‌ای از فیوچر ریزالت‌ش باشد…
ریچاردِ درون من،
شاید دلش برای جاهایی که زیر پونز مانده، خیلی تنگ شده، فقط.
خیلی.

04:57 شنبه، 6 آوریل 19

یک‌جور یائسگیِ دل‌تنگی، یا بلوغ غلیظ مونوگامی، باید در زندگی آدم‌ها باشد
که با رسیدن به آن مرحله همه تمام کارت‌های رونکرده و درفت‌های چندین‌صفحه‌ایِ بالای ۱۰ ساله‌شان را بریزند بیرون.

بعد کلیّه‌ی مخاطبین فقط حق یک‌دور خواندن این تکّه پازل‌های اسنپ‌شات‌گونه‌ی گمشده در پازل بزرگ زمان را داشته باشند، و بعدش تصمیم بگیرند که آیا مستحق بیش‌تر عذاب وجدان کشیدن در ادامه داستان هستند یا نه.
و رد شوند.
و دور شوند.
و خیلی دور شوند.
و خیلی دورتر شوند.
در محور x، و مهم‌تر از آن t.

این وسط، تو،
شب‌هایی که خوابت نمی‌بَرَد
نگاهم را می‌دزدی و به گذشته‌ای می‌دوزی
که من درش آن‌قدر هیچ جایی ندارم و هیچ کسی را نمی‌شناسم که
وقتی در سوله‌های خالی‌اش «تو» را صدا می‌زنم، صدا می‌پیچد و به خودم برمی‌گردد و
من
می‌ترسم از ترس پژواک جستجوگریِ خودم؛ وقتی تو خوابی و من
آرام آرام تمام همان پله‌های قدیمی را
این بار با ذوقِ معجزه‌جوی کودک-‍درونم‍-‍انه‌ای،
به امید ِِ…

راستش،
از تو چه پنهان ولی،
هر دو دستم،
– گاهی، اکثر وقت‌ها، تقریباً همیشه –
پوچ.

توی سرش وقتی
دیگر جا نشد آن همه حرف‌هایش که نباید می‌زد،
شروع کرده بود با خودش آرام و مورمورکنان حرف زدن.

بهترین شنونده‌ی دنیا می‌شد وقتی
فقط باید درک می‌کرد و با کم‌ترین سخنی
به نفهمیدن و قضاوت کردن و موضع گرفتن متهم می‌شد.
(چیزهایی که برای نگفتن داشت عجالتاً داوطلبانه انتحاری شهید و مستقیماً در سینه‌اش خاک‌سپاری می‌شدند؛ درد از چیزهایی بود که گفتن‌شان، حتی با لیزترین لوبریکنت دنیا، مملو از ترکش‌های هفتاد و پنج درصدیِ خمپاره‌های پشت سنگر می‌کردش.)

همین‌شد که ورک‌فلو
به‌صورت اِوِلوشِنِری و نهایتاً طی یک عملیات جهادی
مبدل شد به:
گوش،
مغز،
حلق،
گلو،
بینی،
زیرلب…
زیر لب…
زیر… لب…

دست،
ماشین تایپ قدیمی و زنگ‌زده ولی نجات‌دهنده‌ی ته انباریِ قدیمی.

گفتمت پرواز،
یادت هست؟

به تو،
تویی که وقتی من عرض اتوبان را می‌دویدم نگران می‌شدی،
تویی که شب‌ها بی‌شب‌بخیر شب‌ت بخیر نمی‌شد،
تویی که زبان من را خوب می‌فهمیدی،
یادت هست؟
آیا؟؟؟

پس بگذار چندان هم عذاب وجدان نگیرم اگر
در واپسین استیج آلزایمرم در هفناد و پنج سالگی
نام خانوادگی تو را یادم نیاید و نام خودت را هم
فقط
«تو»
صدا بزنم…
(اگر هنوز مرا یادت باشد، تو.)

06:24 سه شنبه، 2 آوریل 19

نور محبوس پشت پنجره را
در دستانم، قنوت‌وار
می‌گیرم، می‌ریزم، می‌برم زیر گلدان روی طاقچه، قایم می‌کنم.

آپریل که می‌شود
من را
علی‌رغم میل ذاتی و درونی‌ام به آرام آرام برون ریختن
به گوشه‌ای کشیده و یادم می‌اندازی خیلی به‌ترست که حتی کمی بیش‌تر از همین اندک چیزهای گفتنی‌ام را، در حلقم در بدو خروج، جنتلمنانه قورت بدهم — فری اسپیچ فدای التفات الطاف لطیف همان میسیز عجیب و فوق‌العاده.

من
وقتی سردم می‌شود/سردم می‌کنی،
ترس‌هایم
از خشک شدن پودر می‌شوند.
بعد بین دستانم می‌سابم‌شان و پودر الک شده‌شان را در هوا فوت می‌کنم.
ترس‌های خشک‌شده‌ام در غالب گَرد سفیدرنگی،
روی تمام کتاب‌ها و عکس‌ها و کوچه‌ها
پراکنده می‌شوند، آغشته می‌شوند، آلوده می‌کنند.
(من هرگز طعمه‌ی خوبی، حتی برای قلاب خودم هم، نبوده‌ام.)

رویت خاک،
رویت خاک،
رویت خاک،

بارانم هم، جز باریدن، از باب دیگری برنمی‌آید امشب.

رویت خاک، …
و من دست‌هایم و مشت‌هایم تنها یک کف دست، تنها یک مشت، جا دارند.
رویت خاک، …
و من خیلی پس‌کوچه‌ها را باید بدوم تا گودالی…
رویت خاک،
… و من با گوشه‌ی چشم‌هایم از سوراخ‌های تنگ بینی نفس می‌کشم و هنوز زنده‌ام.

04:11 پنجشنبه، 7 مارس 19

تمام جاه‌طلبی‌های انفرادی‌ام
آخرش
در یک ایستگاه قطار
گم می‌شود.

من می‌مانم و
دوراهی این‌که با هویّت سابق‌ام سریع‌تر به‌منزل برسم، یا بی‌هویّت پیاده باز برف و سرما را حس کنم و فقط راه بیافتم…

من،
دقیق که بررسی می‌کنم، می‌بینم دارم خیلی نقطه‌ها و چاله‌ها و بسته‌های سرد و برفی را در مغز و قلبم با خودم حمل می‌کنم.
من،
برف‌هایم را جمع می‌کنم
تا نوک قله‌ی اورست ببارم.

03:07 جمعه، 1 مارس 19

اگر توجیهی برای فرار خلاقانه از بحران میان‌سالی تلقّی نشود،
شاید بتوان گفت که واقعاً
حقیقی‌ترین رنگِ بنیادی در طبیعت، خاکستریِ کمی متمایل به تیره است؛
و سیاه و سفید تنها مفاهیم عامه‌پسندترش هستند، صرفاً برای راحتی درک و هضم موضوع توسط اکثریتِ مصرف‌کننده و بی‌چوپان‌دونده‌ی جامعه.

تهمتِ خودتأییدگرِ خودفرهیخته‌بینی را که به‌کل بگذاریم کنار
این وسط می‌بینیم گاهی پذیرش برخی حقایق هستی،
– فارغ از افسرده‌نگاری فروغ و منزوی‌گری‌های هدایت و سپیدآفرینی‌های شاملو –
عملاً به‌صورت کاملاً بهینه، رفاه کاربر پایانی
– که خودخواهانه، برای خودش هم که باشد، هسته‌ی هستی پنداشته می‌شوند –
را در پی دارد
و بس.

این وسط
درخت گیلاس
در مه
سرفه که می‌کند،
تمام واژه‌هایش می‌لرزند و می‌ریزند روی زمین…

کسی اما نگران نیست، نباید باشد.
درخت‌هایی که برویند ازشان
روح و جسم‌شان
واژه و احساس و سادگی دارد قلباً، عمقاً، حقیقتاً…

چه کاغذ بشوند و سفید بشنود،
چه زغال بشوند و سیاه و سرخ برقصند.

02:43 جمعه، 1 مارس 19

جاهای خالی را
با خاطرات جعلی مناسب
پر می‌کند مغزم
از گذشته،
تا هم‌وار شود
و زانوهایم کمتر گیر بکنند در
گِل و لایِ باران و قلم و نوشتن…

آن ده بیست درصدِ غیرهورمونی و غیراجتماع‌طلبیِ نوشتن را
گذاشته‌ام برای روز مبادا — وقتی پس‌فردا جلوی نوه‌هایم، در ترازوی توجیه، میان غرور و نرسیدن‌هایم، احتیاج به دویست گرم ارفاق دارم.
… تا بگویم چه شد که من
با این‌که نه خودم را تنبل می‌دانم،
نه از اهالی فرهنگ گلایه و قربانی و انتظار هستم،
نتوانستم یک شب‌هایی
نه بنویسم، نه ننویسم.

همین شد که کارما رویش باز شد و می‌آمد برای خودش چای دم می‌کرد و با نگاهی مشابه روان‌شناس پفیوزی که هرگز بهش مراجعت نکردم، رویه‌رویم می‌نشست و به‌زورِ تلخ‌تر کردن چای سهم من، با نگاهش مرا مجبور به حضور داشتن می‌کرد. منی که گاهی در افکار ریکرسیو خودم تا پانزده لول عمیق می‌شدم بدون این‌که یادم برود سهم من از سالاد چه‌قدر است دقیقاً.

زندان‌ای که از داخل قفل بشود،
در اصل مأمن‌ای از الباقیِ دنیاست.
افسوس که سوسیالیسم، کمونیسم، و حتی خیلی ترانه‌ها و فورپلی‌های عاشقانه
در جمع‌های کوچک‌تر از دونفره در زمان حال
شکست می‌خورند.

دروغ‌هایی برای بقا،
دروغ‌هایی از جنس بقا…

و این منم که
با همان پشت‌کار سابق‌م
به طناب‌های پوسیده چنگ می‌زنم، و خودم را بالا می‌کشم
تا پازتیو بمانم باز، با سری بیرون از آب.
…درست وقتی تو، نیمه‌های شب، به سواحل باربادوس می‌گریزی و من
در همین سان‌فرانسیسکوی خودمان
میانِ تپه‌های ننوشتن و نگفتن
خورشید را از پشت ابرها دنبال می‌کنم.

(من،
با این‌که هنوز زندگی‌ام کم‌تر از یک چمدان است،
مطمئن باش اگر جایی به نام «خانه» داشتم
تا حالا، حتی و مخصوصاً همین شب‌های عزیز، بارها با ذوق و به‌صورت حضوری بلیط یک‌طرفه‌ی قطار خریده بودم.)

دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر گفتن،
دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر نگفتن…

06:03 شنبه، 23 فوریه 19

چندان هم نام‌ش «فرار» نیست،
(نباید باشد)
تلاش‌های خودآگاه و ناخودآگاه‌م برای هم‌سان‌سازی اختلاف فیزیکی، و زمانی
بینِ
درون و بیرون جمجمه‌ام.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در جاهایی سپری می‌کنم که بی‌چشم‌داشت و خالصانه امیدوارم بیش‌تر بوی بیداری، باور و باریدن بدهند…

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
می‌دوم با تکیه بر این توجیه که چون آخرش در همان تختِ دی‌شب می‌خوابم، اسمش«فرار» نیست.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در همان آلفای ابری و پاییزیِ کنار دریا،
فارغ از حسرت مفهوم عامیانه‌ی «خانه/هوم»،
میان من و تو و ما، گاهی،
«بی‌مقصد به دوردست‌ها دویدن» را انتخاب می‌کنم.

می‌دانی، راستش،
بین لالایی و شب‌بخیر
سال‌ها و مرغزارها فاصله‌ست…

شب‌بخیر مال شب‌هاست فقط، که تو می‌خوابی ممتد و با تمدّد؛
اما در یخ‌زدگی قطب‌ناک قسمت‌هایی از من هنوز، خورشید روی نیم ساعت مانده به غروبِ کامل باتری‌اش از کار افتاده. و البته چون جنبنده‌ی خاصی هم آن‌طرف‌ها زندگی نمی‌کند چندان، حکماً فراموش می‌شود گاهی به‌کل ذات‌ش.
صدای زوزه که می‌آید ولی،
شب‌هایی از شب‌های زمستان،
باز یادم می‌افتد و به‌سانِ مسافری سر می‌زنم.

این روزها ولی،
که سرما به بخش‌های بیش‌تری از حافظه‌ام رخنه کرده،
گاهی چندین ساعت طول می‌کشد تا یادم بیاید
رمز عبور اقلیمش برای سوق دادن خورشید به غروبی بی‌دغدغه، «لالایی برای پلیکان‌ها در زمستان» است.

(شب‌بخیر، مترسک‌ها؛ شب‌بخیر خرگوش‌ها.)

05:50 پنجشنبه، 21 فوریه 19

… و آرامشِ عاری از هر گونه دغدغه‌اش،
تمام چیزهایی که گذاشته بود برای ندانستن و نفهمیدن
را
توجیه می‌کرد.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.