10:00 پنجشنبه، 4 می 17

و از برهم‌گسیختگی‌هایِ ذهنِ گم‌شده نوشتن؛
و دویدن در یک مسیر گرد به‌دنبال راه فرار؛
و بحران‌ها را با چنگ و دندان دفن کردن…

گاهی آرامش محض در این‌ست که با نوک انگشت‌هایم پلک‌هایم را ببندم و بگویم: “باهم‌ایم… درست می‌شه…” و آرام بخزم به کُنام.
و آن‌قدر برنامه‌ریزی کنم برای رنگ قاب‌های نمایشگاه بین‌المللی “من اگر”هایم، که خواب‌م ببرد.

امضا: آزادی، نرسیده به انقلاب.

01:55 سه شنبه، 2 می 17

به سن‌ای می‌رسیم که سهم عظیمی از چیزهای جالب‌ی که برای گفتن داریم با “دید آی تل یو دت …؟”های لامصب شروع می‌شود. تنها دلیل این‌که مخاطب را یادمان نمی‌آید این‌ست که از یک جایی به بعد همه از حالت تویِ-کاملاً-پرفکت به حالت بقیه‌ی-صرفاً-خوب تغییر می‌کنند. به قول خودت ترنسفورمیشن، و نه چنج. (انگار که من از آن‌دسته تَنگ‌هایی هستم که از چنج دردشان می‌گیرند! من‌ی که نصف دژاووهای دِی‌دریم‌هایم در طول روز به یک “فاک یو!”ی عمودی از بالا به پایین با تاکید همزمانیِ ترخیصِ روی “او”ی پایانی‌اش در پایین‌ترین موقعیت عمودی چانه و گردن، ختم می‌شود.) نقطه.

در این سن بحران‌ها از حالت ربایندگی‌های نیمه‌شبانه به بازدارندگی‌های دوبار در طول کامیوت روزانه بدل می‌شدند. (چنج یا ترنسفورمیشن یا هر کوفت‌واژه‌ی جنده‌ویرجین‌گونه‌ی دیگری.) گاهی هم نیمه‌ی روز یخه‌ی آدم را می‌گیرند تا یاد موعظه‌هایی که برای دیگران می‌کنیم بیافتیم و به‌خودمان امیدواری بدهیم که هنوز جای افتخار داریم‌. که تا همین‌جای‌ش هم خیلی خوب آمده‌ایم. که تلاش و کوشش. و پشت‌کار. و همّت. و ثبات‌قدم. و کلّی کلیدواژه‌های پوسترمآبانه‌ی دیگر که می‌شود باهاشان هجده‌ها تِد-تاک و میت‌آپ و آوت‌ریچ باهاش در یک هفته برگزار کرد.
دریغ که، پاسخ درست، همانا گزینه‌ی جیم یعنی “فاک یو”ی عمودی با غلظت سوبله روی اِف است.

در این سن تلخ می‌شویم.
در این سن در یک جکوزی ساکت و بی‌تحرک در هر ۴ بُعد هم اگر بگذارندمان، به‌سانِ حلزون‌ای بی‌مقصد در حداقل سه بُعد حرکات دوّار از خودمان بروز می‌دهیم – ناآگاه و ناخودآگاه. (لامصب بُعدِ زمان خیلی برای گِردپیچیده‌شدن طراحی نشده از نظر مهندسی.)

در این سن همه‌چیز به‌صورت یک بازه تعریف می‌شود. ثروت، شهرت، لذت، و نهایتاً سعادت. منتهی با ذره‌بین که نگاه کنیم می‌بینیم سطح مقطع این بازه‌ی صیقلی در اصل پر از دندانه‌های ریز است. دندانه‌های ریزی که می‌خراشند. و می‌خورند‌. روح و جسم و جان آدم را. یک فاک‌یوی غلیظ هم میهمان من، روش.

به سن‌ی می‌رسیم که هرگونه بحران برای‌ش عادی تلقی می‌شود و تقابل گذشته و آینده نوعی غلیانِ فریادگونه‌ی درون‌جوش ایجاد می‌کند که متقابلاً تقلّای خاموشی را در قلب مغلوب می‌کند. همان می‌شود که مدام هار می‌شویم. همان می‌شود که مدام می‌ترسیم. همان می‌شود که مدام بعد از هر تک ادویه‌ای که می‌زنیم یه قاشق از سوپ می‌خوریم که مطمئن باشیم تلخ یا شور نشده‌ایم؛ و دست آخر قابلمه‌ی خالی را باید سرو کنیم. که تنها چیزی است که نمی‌ترسیم از قضاوت‌ش — هیچِ‌مان.

به سن‌ای می‌رسیم که به تلنگری هیستوگرامِ توزیعِ درصدی فاک‌یوهای خون‌مان آشفته و برآشفته‌تر از غلظت گلبول‌های قرمزش می‌شود. و به تلنگری پرت می‌شویم لای تمامِ “من اگر”های بوده و نبوده و موعوده و پریشان‌احوال‌خاطرربوده…

یِ آن‌روزها.

به سن‌ای که، یک گُرگرفتگی پی‌ام‌اِس‌گونه‌ی ممتد و مضاعف و مسری و اپیدمیک کلاً شبیه موش‌کور ریشه می‌دواند توی‌مان و شبیه عنکبوت تارهای طمأنینه‌وار دور روح‌مان تنیده می‌شود. در بُعد زمان. سه‌مرحله‌ای تاخیری و اسپاسم‌گونه. که ول نمی‌کند. و تمام شب را از کمر تا زیر گلوی‌مان…

می‌ترسیم.
راست‌ش می‌ترسیم.
تهِ‌تهِ منتهایش، می‌ترسیم.

می‌ترسیم از آینه؛
و رفتن‌هایی که به خودمان از بازگشت‌ت اطمینان نداریم.
رفتن به خواب،
رفتن به اعماق گذشته،
رفتن فست‌فورواردتر از ۱۰ سال اخیر، به آینده…

رفتن ترس دارد. این‌را یاد‌گرفته‌ایم. و دیده‌ایم که چه‌طور بوی عطرِ حضورِ غایب می‌ماند در اتاق حتی وقتی اتاق خالی می‌شود؛ از سوم شخص. و همین‌ش سخت می‌کند — ماندنی‌های لامصّب و ناخواسته‌ی بعد از رفتن‌های گم‌شده‌گی و پرسه و دودلی. و اغوا شاید. شاید هم نه. نمی‌دانم. شاید هم می‌دانم. گُم شده‌ایم، بدجور، لطفاً.

شب‌ها اما، کُنام.
لای همه‌ی هپروت‌های روزانه، شب‌ش گردباد ممتد درون-مغز هم نیاز به آرامش دارد. نیاز به نشستن. نیاز به زل زدن به سکوتِ عظمتِ دریاچه. به عظمتِ سکوتِ دریاچه. لای تارهای تماماً طمأنینه‌وار تنیده‌شده‌ی عنکبوت‌های رام و آرام و امیدوار.

و همین‌جاست که شب همه را دربر‌می‌گیرد. می‌پوشاند. زمستان می‌کند با برف‌های سیاه. و ما به اعماق‌ش لیز می‌خوریم.

در این سن خیلی چیزها را جایز نیست دریغ کنیم. فریادهای خاموشِ زیر دوش آب به‌کنار، غرق شدن در خیالِ ذهنِ سیّال و گم‌گشته و بعضاً بی‌پروا، واجب کفایی اگر نباشد مستحب که حکماً هست. باید باشد. وگرنه منفجر می‌شود، یا مدفون، یا مغروق.

ریچارد هم حتماً در این سن…
آن‌زمان که سن‌فرانسیسکو کتاب‌خانه داشت. و من در آینه هنوز متبلور نشده بودم. و جفت‌مان، شب‌ها، خاطره.

با ۵۱ سال اختلاف و ۳۳ مایل فاصله و کمی تفاوت در علاقه‌مان بین جناس و ایهام، جفت‌مان از رنجِ دوشیدنِ دیوانگی‌هامان لذت می‌بردیم. و گم می‌شدیم؛ تا کسی سال‌ها بعد پیدامان کند…

مهم، نفسِ پیداشده‌بودن است. حالا هر چه‌قدر هم طول بکشد.
.

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

09:51 شنبه، 25 مارس 17

بین قلب و غرور
معمولاً فقط یک‌کدامش برای شکسته‌شدن
انتخاب می‌شود.

ببخش که من
بی‌رحمانه
و دومینووار
هر دوی تو را …

15:53 چهار شنبه، 22 مارس 17

وارد که می‌شوم،
پشت دریاچه،
تمام واژه‌های قدیمی ناگهان پر می‌کشند. بی‌دلیل. و شاید با دلایل بی‌حساب. چه فرقی دارد؟ دفعه‌ی اولی نیست که بی‌حساب از من پر می‌کشند. و من خودم هم…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزد گاهی؛ دلم، خودم، مغزم…

الآن باید ساعت حدود ۶:۱۵ صبح باشد
در دنیایی که من در خوابش این نوشته‌ها را می‌نویسم
و خدا می‌داند تا هشت و نه صبح چه‌قدر مانده
اگر آخر هفته نباشد تازه!

پشت دریاچه،
من نه متهم می‌شوم، نه محکوم، نه مقصّر.
صرفاً شاید واژه‌ها باز از من بوی نفرت بگیرند…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزم گاهی؛
که آن‌هم دعا می‌کنم فراموش‌م شود و فراموش‌م می‌شود.

آمین.

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

00:51 چهار شنبه، 1 مارس 17

قرار بود از انکارِ دوستانه‌ی خودآگاه برای‌ت بنویسم.
و پروانه‌ها که گاهی ارمغان‌شان صورتی و [پُر]مهر هست؛
و این‌که می‌شود در آینه آرام پلک‌ها را بست و با لب‌خند فرو رفت.

اما این وسط گریزی زدم به عمق دلتنگی،
و این‌که دلتنگی دوشِ آبِ گرم‌ای است که گریزی از آن نیست. باید بروی زیرش تا برهاندت. نروی نمی‌شود. اما اگر زیاد بمانی، بخار می‌گیرد تمام فضا و نفس‌ت تنگ می‌آید و پس می‌افتی.

گفتم‌ت اگر می‌دانستم این را همین چندین سالِ آخر، احتمالاً کمتر مغموم می‌خوابیدم و به هر دری تکیه می‌کردم.
گفتم‌ت اگر انکار دوستانه‌ی خودآگاه برای‌م سهل‌العمل‌تر می‌بود، شاید نمی‌گذاشتم تا انتها از رگ‌های اصلی شریانیِ قلب‌م من را در خودم گره بزنند.
گفتم‌ت اگر عبور را باور داشتم، نیمی از پاشنه‌ی هر دو پایم هنوز سرشار از آثارِ جویدنِ موریانه‌ها نبود و از بوم و بومیان نمی‌ترسیدم.
گفتم‌ت …

تا رسید به آن‌جا که نگاه کردی و لب‌خند زدی به موعظه‌ی آخرم که منتهی شد به “اصل حال‌ت کافیه خوب باشه، بابا!” و آمدی نزدیک‌تر نشستی…
من هم چشم‌های‌م را بستم…

زندگی حس غریبی‌ست که گاهی آغوشِ جنده‌اش بدجور بوی جذب‌کننده‌ی تازگیِ بکر و وسوسه‌انگیز‌ای می‌دهد لامصّب. و من بینی‌ام نگرفته که نفهمم. و من این‌روزها به همین بوی تثبیت‌شده‌ی آرامشِ روی دریاچه، فارغ از تمام هیاهوها و دغدغه‌های دقایقِ داغِ روزمره، محتاجم.

بیا نگاه نکنیم.
و بگذاریم امشب هم قطار، با وجدانِ تهی‌دستِ خودش، ما را به هر مقصدی که می‌خواهد بالا بکشد.
من به اولین زنگ ۹ صبح بدهکارم و بس.
تا ۹ – شب خوش. [صدای بوق ممتدِ و یاغیِ قطار]

23:01 دوشنبه، 13 فوریه 17

من حکماً احمق تصوّر شده بودم که هر بار این‌قدر پس و پیش می‌شده‌ام و باز سر جای اوّل قرارم می‌داده‌اند. اما واقعاً از خودم اگر بپرسند می‌گویم از روی ساده‌دلی‌ام بود؛ و خودم بهتر از هر کس دیگری می‌دانستم که دارم خودم را گول می‌زنم. و باج سنگین و ممتدّی را می‌داده‌ام پیوسته، برای این‌که ساده‌دلانه به حماقتم ادامه بدهم و به اسم «امید» سادیسم‌گونه خراش‌های عمیقم را دوباره از نو بتراشم هر شب.

رؤیا پردازی می‌کنم.
می‌ترسم.
احمق می‌شوم.
و گاهی دلم برای حماقت‌های ساده‌دلانه‌ام، آن‌وقت‌ها که ساده‌دلی مُد بود، تنگ می‌شود.
زخم‌هایم را فشار می‌دهم، طوری که کسی نبیند (و هر که پرسید بگویم چیزی نیست،‌ خوب است، خوب می‌شود) و
به رؤیا پناه می‌برم.

در رؤیا من اوایلش خیلی سختم است که با همه‌ی زخم‌هایم هم‌چنان ساده‌دلانه چشم ببندم و لب‌خند بزنم.
در رؤیا من گرگ زخم‌خورده‌ای هستم که وقتی توی برف گیر می‌کند، حتی در خلوت خودش هم زوزه می‌کشد. چشم‌هایش را خیلی متین می‌بندد و همه‌ی حس‌های نفرت و استیصال و چنگ‌زدن و فرار را در قالب یک تک نُت ممتد زوزه می‌کشم.

در رؤیا،
من،
خیلی خیلی تنها که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم؛
بلکه رؤیای شیرینی ببینم.

شب خوش.

16:22 دوشنبه، 6 فوریه 17

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
من دارم گم می‌شوم.
من صرفاً دارم آن‌قدر گم می‌شوم که انگار هرگز قرار نیست بی‌دار بشوم.

و تو هرلحظه ممکن‌است در را باز کنی؛
من و قسمتی از حباب‌های‌م بترکیم [از ...؟].
بعد دستم را می‌گیری و کمک‌م می‌کنی کمتر به دالون‌های مارپیچ گذشته مکیده بشوم.

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
آغاز خاصی هم نیست؛
من صرفاً دارم خودم را تعلیم می‌دهم که عادت کنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، بال‌هایم به‌صورت خودبخود باز بشوند و من را از سمت پشت شانه‌هایم به سمت بالا بکشند.
این روزها خیلی لازم‌م است این توانمندی.

03:46 شنبه، 4 فوریه 17

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

و من یادم می‌افتد که آخرین باری که مفصلاً و با خیال راحت زندگی کردم، حدود ۵ سال پیش بود. بعد از آن چیز خاصی یادم نمی‌یاد. بعد از آن چیزی بین آلزایمر و دی‌ریئلیزیشن قسمت‌های خوبی از مغزم را خورده است. بعد از آن گپ بزرگی از ناباوری و بزرگ‌شدن یهویی در زندگی‌نامه‌ام شکل گرفته.

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

تو می‌خوابی و به من مؤکداً سفارش می‌کنی که وقتی خواستم بخوابم قبلش به تو خوب نگاه کنم تا یادم بماند زنده هستم. من، اما، چنان از بی‌خوابی رنج می‌برم که سال‌هاست یادم رفته چه‌طور غرق در آرامش خواب بشوم؛ بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ نگاهی، بدون هیچ مسئولیتِ نگاهی.

شب‌ها، هنوز، اینجا، هنوز، باد می‌زود.

و باد یادم می‌اندازد که خیلی چیزها زودتر از آن‌که فکرش را بکنی می‌روند. مثل من. مثل خودِ خودم. مثل روزهایی که دلم می‌سوزد. مثل شب‌هایی که دلم می‌سوزد. مثل خودِ خودم. مثل من… بعد با این که الزامی ندارد ولی می‌گویم «ببخشید…»، تا سریع‌تر بتوانم بوزم.

«من» و «هنوز» و «شب‌ها»، گاهی با هم می‌وزیم. و وقتی وزیدن‌مان می‌گیرد، گاهی، پشت‌سرمان را اصلاً نگاه نمی‌کنیم.

ببخشید…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.