۰۲:۰۸ پنجشنبه، ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۹

تلخ که می‌شوم، خودم را هم گم می‌کنم.
بعد منِ محافظه‌کار، ترسو که می‌شوم، همه‌ی اتهام‌ها را همیشه اول یک‌بار با خودم چک می‌کنم… بعد که گُر می‌گیرم و سعی می‌کنم پشت اولین نقابِ پوکرفیسِ دمِ‌دست قایم شوم، می‌فهمم همه این روزها و شب‌ها تدریجاً داشته‌ام نقش دیوی را می‌پذیرفته‌ام که خودم نبوده‌ام اصلأ. گاهی، یخ زدن آخرین مکانیزم دفاعی آدم است؛ چند میلی‌متر قبل از استخوان.

تلخ که می‌شوم، خودم را هم فراموش می‌کنم.
بعد، در پس‌کوچه‌های شهر می‌گردم و می‌گردم و خاطره‌هایم را با خودم مرور می‌کنم و می‌خندم و می‌خندم. یادت هست می‌گفتی گذشته فایده‌ی خاصی ندارد؟ برای التیام آلزایمر ولی، توصیه می‌شود، مکرراً و مؤکداً.

تلخ که می‌شوم، خودم را هم آرشیو می‌کنم.
بعد من را روی طاقچه می‌گذاری و یادآوری می‌کنی که از چارچوبم خارج نشوم. من اما، چه خجالت، چه فاصله، چه اقیانوس، هر چه بین‌مان باشد را با چشم‌هایم می‌نوردم و با انگشت‌هایم می‌نویسم و با نرون‌هایم خاطره می‌کنم. خاطره‌های چوبی، خاطره‌های دارچینی، خاطره‌های شب‌بو؛ خاطره‌هایی که به‌ظاهر بسیار بی‌مصرف‌ترند از همه‌ی اتهام‌هایی که در صف مانده‌اند…

تلخ که می‌شوم، خودم را هم حسابی دور می‌کنم.
بعد، «فاصله» تمام جاهای خالیِ درحال‌رشد را پر می‌کند. خلأ اگر در حد برف بکر و سفید باشد، فاصله قطعاً خاکستری‌ست. خاکستری درست رنگ خاکستر. خاکستر زغال، خاکستر چوب، خاکستر تمام درخت‌هایی که همه‌ی این سال‌ها بین‌شان فاصله بود و رشد کرده‌اند و کرده‌اند و کرده‌اند، با این‌که می‌دانسته‌ند تهش همین خاکستری است و بس. سبز و قهوه‌ای و قرمز همه مال روزهای شیرین‌اند. خاکستری اما، تنها رنگ‌ای است که شب‌ها فاصله‌ی بین ماه و عکس خودت ته چاه را پر می‌کند. همه‌ی این‌همه فاصله را.

تلخ که می‌شوم، خودم را هم ممنوع می‌کنم.
بعد، تمام اراده‌ی خودتخریب‌گری‌ام فوران می‌کند و به عاشقانه‌ترین نحو، مصرّانه در‌هم‌فروپاشاننده‌ترین سکانسِ آخر را رقم می‌زنم. آخر… آخر یعنی پایانی بر تمام بنفش‌ها. آخر یعنی دیگر مهم نیست که نتیجه‌ی نهاییِ تمام جلسات سلف‌سایکانالیزم در هُرم بخواهد خودتخریبی را واپسین تلاش مضبوحانه برای رها نکردن قدرت و اختیار تلقّی کند. وقتی آتش‌فشان فوران می‌کند، دیگر همه‌چیز را با خودش می‌برد.
همه‌چیز…
همه‌ی
من، تو، و همه‌ی شب‌های به‌خیرِ هنوز نیامده‌مان را هم.

۰۳:۴۴ سه شنبه، ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۹

«دوگانه»، در حد هیپوکراتِ ساده‌دل‌ای که شب‌ها…

۰۲:۲۴ دوشنبه، ۹ سپتامبر ۲۰۱۹

باز بلیطم گم شد.
تمام خانه را گشتم. حتی لای دفتری که سال‌ها بود برگ‌هایش را گره زده بودم. حتی لای تمام حضور و بی‌داریِ حداکثری‌ام. اما نبود.

بلیطم واقعاً گم شده بود و من،
سردتر از پنجره و بسته‌تر از دریاچه،
به ماه زل زدم تا خوابم برد.

۰۵:۴۱ شنبه، ۷ سپتامبر ۲۰۱۹

امروز کسی مرا به اسم کوچکم صدا زد؛
برگشتم،
سایه نبود، خودش بود، یک غریبه. در تاریکی و غیرمنتظره.

یادم انداخت هنوز در دنیا
غریبه‌های زیادی هستند که می‌توانند
من را به‌خواندن جبران خلیل جبران دعوت کنند و
لب‌خندم، وقتی می‌گویم «آره، از ۲۰۰۴ …»، را
با لب‌خند پاسخ دهند.

امروز یادم افتاد
حتی در بحبوحه‌ی ۲۰۱۹ هم
باز می‌شود به همان غلظت 111# دودی نرسیده به سیاه، به شب ایمان داشت.
باز می‌شود حضور داشت و خندید و آرام‌آرام نرسیده به صبح، در حالتی بین جامد و مایع، حوالی پنج و نیم صبح، در تخت غرق شد.

شبم بخیر.
صبحت بخیر.

۰۳:۱۳ جمعه، ۲۳ آگوست ۲۰۱۹

باز در خوابم باران می‌بارد،
تا وقتی بیدار شدم، جبراً باز کلاه روانشناسی‌ام را سرم بگذارم.

والد درونم، ترسیده این روزها؛ و کودک درونم بدجور دلش برای همان توپ‌های قدیمی و دولایه تنگ شده. این وسط من، به‌مثابه قاضی دون‌پایه بین خودآگاه و ناخودآگاه، باید هر دو را راضی نگه‌دارم که مبادا…
که مبادا…

امشب مجبورم با چتر بخوابم.
می‌دانم باز تو آرام آرام خواهی بارید و قطره‌هایت به نوشته‌های من هم سرایت خواهند کرد. این وسط من می‌مانم و کفش‌های خیس‌م و همان اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی آپارتمان قدیمی‌ که از شیر حمامش، گذشته می‌آید بیرون.

امشب مجبورم چتر و بالش و عینک قدیمی‌ام را در دست‌هایم نگه دارم و بخوابم. شاید باز از همان مباداها اتفاق بیافتد خب. تو نمی‌دانی ولی من به‌خودم قول داده‌ام این‌بار نباید شرافت‌م را در شریف لعنتی عزیز باز در شرف بربادرفتن باشد… این بار نباید باز هفت سال آزگار ملغمه‌ای از ترس و نفرت و وابستگی و انگ و عشق و همه‌ی این‌ها را به‌دوش بکشم باز. این نباید حتی لحظه‌ای‌ام غفلت کنم در همان «مباداهای قدیمی عزیز»…

تو می‌خوابی و من،
سال‌هاست به پشت پلک‌هایت شب‌بخیر می‌گویم و سال‌ها در تاریکی پشت ابرها محو می‌شوم.

تو می‌خوابی و من،
گاهی خودم را هم غافلگیر می‌کنم و ایمپاسترتر از خودم، فقط می‌دوم…
می‌دوم،
می‌دوم.

تو می‌خوابی و من،
در فصل پنجم باز زندگی خفاش‌گونه‌ام را دنبال می‌کنم. دلتنگی‌هایم برای سرمای خیس زمستان‌های تهران را باز روی طاقچه می‌گذارم. اینجا فقط من و تو هستیم؛ من و تویی که گاهی حتی و مخصوصاً از طاقچه‌ی من هم مشمئز می‌شوی…

تو می‌خوابی و من،
باز در سکوت دور خودم پیله می‌تنم. می‌دانم باز صبح همه‌ی پیله‌م فرو خواهد ریخت. می‌دانم صبح باز لای همه‌ی شلوغی‌ها و سک‌سک‌کردن‌های مکرّر و حجم همه‌ی چیزهایی که دیگر برای دادن ندارم، پیله زیر دست و پا گم می‌شود. اما با این حال، با علم به همین فانی بودن پیله، باز من دست از توجه به تک‌تک ظرافت‌هایش در حین طراحی و پیاده‌سازی بر نمی‌دارم. من، حتی اگر حسّ خودتخریبی‌ام بالا بزند هم، باز برایم مهم‌ست یک اثر هنری ساخته شده با عشق و دقت را تخریب کنم تا کامل ارضا بشوم. من، حتی همان چند ساعت عمر پیله هم برایم عاشقانه مقدس است.

تو می‌خوابی و من،
باز نیمه‌تمام، نیمه‌خواب‌آلود، نیمه‌مه‌گرفته، نیمه‌امیدوار می‌خزم. ریچارد در سپتامبر ۱۹۸۴ رو به همین اقیانوسِ به‌اصطلاح آرام مگر نبود؟… یادت هست؟

تو می‌خوابی و من،
تمام تلاشم را می‌کنم یاد خودم بیاندازم قبل از خواب، که چه صخره‌هایی را پیموده‌ام تا امشب در عمق نارنجیِ آتش و لطافت گرمای هُرم آرام آرام غرق بشوم تا خوابم ببرد.

تو می‌خوابی و من،
خودم را شب‌بخیر می‌کنم، می‌خندم، و تا عمق سه متر و نیمی در خواب فرو می‌روم…

۰۶:۰۸ سه شنبه، ۱۳ آگوست ۲۰۱۹

مثل دست‌های آدم‌برفی،
در انتهای زمستان…
وقتی با رضایت قلبی، به شکوفه‌ها می‌بازد.

مثل دست‌های مترسک،
در انتهای تابستان…
وقتی کلاهش هم دیگر تابِ ماندن ندارد.

مثل دست‌های تو،
در انتهای شب…
وقتی باز به طلوع خیره می‌مانم تا بیدار بشوم.

مثل دست‌های من،
در انتهای سال…
وقتی حتی نگفتی خسته شده‌ای، و فقط دور شدی.

۰۰:۵۳ جمعه، ۲ آگوست ۲۰۱۹

قلعه‌ی ما در افق می‌سوخت…
… و ما تا خود صبح داشتیم آب می‌ریختیم و تلاش می‌کردیم. حوالی شش صبح آفتاب دمید. حوالی هفت فقط دود سفید بود بی‌رمق، و بوی چوب و سنگ. حوالی هشت صبح ما می‌دیدیم که دارند خیابان‌ها و اتوبان‌ها شلوغ می‌شوند. هشت و نیم صبح در لندن کافه‌ها صف کشیده می‌شدند برای لاته و اسپرسو. حوالی نُه، حتی لاشی‌های استارت‌آپ‌های سیلیکون‌ولی هم کشان‌کشان به میزها و استندآپ میتینگ‌های‌شان می‌روند.
حوالی یازده صبح ما عمیقاً بیدار بودن تمام شب و بوی دود فراگرفته شده در تمام هیکل‌مان را باز درمی‌یابیم و به ریسِت‌شدن تمامِ رفتنی‌های قلعه در ذهن‌مان زل می‌زنیم و سکوت را با استخوان‌های‌مان درمی‌تنیم.

قلعه‌ی ما،
خاطره‌هایش،
سفید هم اگر بشوند، هرگز نمی‌سوزند.

شب‌خوش.

۲۰:۳۱ سه شنبه، ۳۰ جولای ۲۰۱۹

پرواز را
در ارتفاع بالای ۳۰ هزار پا یا زیر ۶ پا زیر زمین فقط دوست دارم.

کودک‌ای که توهم‌هایش را هوا می‌کند
و به سلاح‌های خودتخریبی در آینده‌اش می‌نگرد
در انتهای دریاچه رو به غروب اقیانوس زل زده است.

من با کرختی خاص خودم
در امتداد تاریکی دریاچه
به همه‌ی دروغ‌های‌‍ت می‌رقصم.

من
تمام تاریکی شب را
زودهنگام‌تر از آن‌چه تو فکر می‌کردی و خودم قرار گذاشته بودم
جشن می‌گیرم،
پرواز می‌کنم،
و نمایش تک‌نفره‌ی زیبا ای از همه‌ی آرامش‌ای که برای‌‍ت راجع به‌‍ش سال‌ها روضه خواندم
به عرصه می‌گذارم.
(نبودن یا بودن‌ت، هرگز بهانه‌ای برای کنسل کردن پروازهای من نخواهم بود.)

شب، روز، و همه‌ی برنامه‌های محقق نشده‌ات
بخیر.

۰۲:۴۳ چهار شنبه، ۲۴ جولای ۲۰۱۹

وقتی زخم‌های کسی را می‌بینیم:
• می‌توانیم ساکت باشیم و فقط نگاه‌مان را ببخشیم؛
• یا می‌توانیم هم‌دردی لسانی و اندامی کنیم و واژه، شانه، یا آغوش‌ای قرض بدهیم؛
• یا می‌توانیم چسب‌زخم‌ای بیاوریم و آرام بمالیم و آستین بالازده و رسماً دستی کاری کنیم؛

اما یادآوری و هم‌زدن و دست‌مالی‌کردن مجدّدِ زخم، بدون برنامه‌ی خاص‌ای در راستای حصول هرگونه پیشرفت‌ای، تنها یک تخلیه‌ی خودخواهانه‌ی شخصی است و بس.

قبل از نظر دادن راجع به زخم‌های دیگری باید حواس آدم باشد که:
• این یک انتخاب است.
• و آدم‌ها بابت انتخاب‌های‌شان مسئول‌ند. مخصوصاً در زمانی‌که گزینه‌ی «هیچ‌کدام» هم موجود بوده ولی گزینه‌ی دیگری انتخاب شده، دلایل و مسئولیتِ انتخاب باید تماماً به‌عهده گرفته شود.
• و ذاتاً حق طبیعی انسان‌هاست که نسبت به زخم‌های‌شان حس زخم‌خوردگی و دفاعی داشته باشند. و این شاخصِ عناد یا ناشنوایی نیست اگر دروازه‌های دیوارها روی هر کسی و هر پندی و هر نظری باز نشود.
• و گوینده باید حاضر به پرداخت عوارضی اتوبان از جیب مبارک شخصی باشد، اگر برای مقصدش ارزش و بهای زیادی قائل است.

نتیجتاً به‌صرف حس خوبِ انزال و تخلیه‌ی نظرات نباید انتظار داشت که مخاطب هم لذت برده یا ثناگو و ممدوح باشد. گاهی، بسته به زمان و شرایط و پوزیشن و مود و درک متقابل و امنیت خیال و آمادگی و غیره، لذت‌ها واقعاً و عمیقاً دوطرفه نیستند. و نهایتاً بی‌راه نیست اگر عجالتاً درخواست شود که اعانه‌ها و خیرات‌های شخصی را، لطفاً در صندوق صدقات یا چاه توالت محله خودتان بریزید و خودتان زحمتِ سیفون را هم بکشید.

آدمیّت شغل شریف‌ای است، آقا. خیلی شریف‌تر از پفیوزانه نایس‌بودن‌هایی که در تمام این سال‌ها و قضاوت‌ها و اتهام‌ها، به‌سادگی سوءبرداشت شده رایجاً.

آدمیّت به صدهزار قصّه می‌ارزد، آقا.

آدمیّت، گاهی آن‌قدر کمیاب می‌شود که آدم با سنگ‌های دور غارش ارتباطات احساسی برقرار می‌کند. بعد وقتی امنیت‌ش را صرفاً در کالبدِ چارچوب غارش مفهوماً در ناخودآگاه‌ش تثبیت می‌کند، از سمتِ جنده‌سوشال‌ها به درون‌گرایی و نارسیسیزم و غیره انگ خورده می‌شود.

بی‌خیال…

مهم این‌ست که
در پایان داستان خواهیم فهمید که
آدمیّت،
گاهی،
موهبتِ پرمنزلت‌ای است، آقا.

۰۱:۵۸ جمعه، ۱۹ جولای ۲۰۱۹

بحث خیلی عمیق‌تر از پوست‌انداختن‌ست.

بحث گاهی به قربانی‌کردن تک‌تک سلول‌های پوست و مغز می‌انجامد؛ وقتی من به سال‌های نوری فاصله از خودم پرت می‌شوم و بیش‌تر گم می‌شوم تا گیج. بحث، حالا که چهارمین دهه‌ی زندگی لگدهای عمیق‌ش را در جهت مانور آماده‌سازی آلزایمر می‌زند هر روز، بیش‌تر شطرنج فرسایشی شده تا هیجان الل-این پوکر.

بحث، بحثِ انکارِ تمام زندگی‌هایی هست که در سرم می‌کنم درحالی‌که می‌دانم شاید خارج از مغزم، هوا آفتابی‌تر هم باشد — دقیقاً به همان بو و رنگ چمن‌های جلوی خانه‌های بی‌دغدغه‌ی توی فیلم‌ها.

تو که غریبه نیستی؛
من، هم، دلم برای یک «به من نگو اینو که، من می‌شناسمت…» تنگ می‌شود این وسط. وقتی خارج از جوّ در فضا معلّق‌ام و تنها دل‌خوشی‌ام این‌ست که اگر دست من به کسی نمی‌رسد، دست کسی هم به من نمی‌رسد — همان معذّب‌شدن‌ها و فرار نکردن‌ها از سوشال‌ریسپانسیبیلیتی‌های روزانه و هفتگی و ماهانه که باعث می‌شود بی‌آن‌که قلباً انتخاب کنم، «پسر خوب»ی تلقّی بشوم.

من، خارج از جوّ، اگر پوست بیاندازم، با خیال راحت و بدون دغدغه به میل طبیعی و قانونی سلول‌های‌م بوده، نه جای چنگ و کشیدن و تعهد و وظیفه و انجام وظیفه. این‌جا خیلی با خیال راحت‌تر گم می‌شوم. این‌جا خلاصه‌ی همان خلسه‌ی خالص‌ای است که نه پایم به کف استخر می‌خورد، نه نگرانم کسی روی سرم شیرجه بزند یا در حین کرال پشت بکوبد توی صورتم و منِ معذّبِ بالقوه بخواهم زیر آب معذرت‌خواهی هم بکنم. این‌جا، من، رسماً به همان تنهاییِ پنج الی پانزده سالگی‌ام رجوع می‌کنم و با خیالِ بسیار راحت‌تر می‌پذیرم که همه‌ش دروغ بوده و من باید بدون دلهره و FOMO مدادرنگی‌هایم را جمع کنم و تمرین ضرب ذهنی دو رقم در دو رقم بکنم تا به خودم افتخار بکنم. مغموم و رقت‌بار؛ اما خیلی صادقانه‌تر و مخلصانه‌تر از تمام پوست‌هایی که در هر دقیقه دارند می‌ریزند و می‌ریزند و می‌ریزند، و تو نمی‌بینی‌شان.

سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م، مغزم، گلویم، مهره‌های هفتم و هشتم ستون فقراتم، مچ دست راستم، صدا و بوی دندان‌های‌م، و پلک چشم چپ‌م – که باز می‌پرد این روزها -، همگی در حین انجام وظیفه‌شان از پیش ما رفته‌اند. رسالت‌شان را انجام داده‌اند. و حال‌شان خوب بوده که از ابتدا رسالت‌شان روشن بوده و کمال و اختیارشان هم معلوم…
سلول‌های زنده اما، گاهی در جست‌جوی کمال‌شان ترس‌هایی می‌گیرند شدید. ترس‌هایی از خودشان به‌مراتب بزرگ‌تر و یاغی‌تر. سلول‌های زنده، معذّب می‌شوند وقتی نه به مقصد می‌رسند، نه رسالت‌شان را می‌توانند انکار نکنند… (همین می‌شود که سلول‌های زنده، گاهی به سیمِ آخر می‌زنند و دیگر برایشان مهم نیست که بر علیه خودشان در دادگاه استفاده بشوند.)

و من هم مثل تو، گاهی ترجیح می‌دم یک‌باره پوست بیاندازم تا بارها و بارها بخواهم بشورم و بسابم و آخرش هم جلوی آینه طبیعی‌ترین دروغ‌م را بگویم:
«خوبم، مرسی.»

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org