16:22 دوشنبه، 6 فوریه 17

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
من دارم گم می‌شوم.
من صرفاً دارم آن‌قدر گم می‌شوم که انگار هرگز قرار نیست بی‌دار بشوم.

و تو هرلحظه ممکن‌است در را باز کنی؛
من و قسمتی از حباب‌های‌م بترکیم [از ...؟].
بعد دستم را می‌گیری و کمک‌م می‌کنی کمتر به دالون‌های مارپیچ گذشته مکیده بشوم.

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
آغاز خاصی هم نیست؛
من صرفاً دارم خودم را تعلیم می‌دهم که عادت کنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، بال‌هایم به‌صورت خودبخود باز بشوند و من را از سمت پشت شانه‌هایم به سمت بالا بکشند.
این روزها خیلی لازم‌م است این توانمندی.

03:46 شنبه، 4 فوریه 17

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

و من یادم می‌افتد که آخرین باری که مفصلاً و با خیال راحت زندگی کردم، حدود ۵ سال پیش بود. بعد از آن چیز خاصی یادم نمی‌یاد. بعد از آن چیزی بین آلزایمر و دی‌ریئلیزیشن قسمت‌های خوبی از مغزم را خورده است. بعد از آن گپ بزرگی از ناباوری و بزرگ‌شدن یهویی در زندگی‌نامه‌ام شکل گرفته.

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

تو می‌خوابی و به من مؤکداً سفارش می‌کنی که وقتی خواستم بخوابم قبلش به تو خوب نگاه کنم تا یادم بماند زنده هستم. من، اما، چنان از بی‌خوابی رنج می‌برم که سال‌هاست یادم رفته چه‌طور غرق در آرامش خواب بشوم؛ بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ نگاهی، بدون هیچ مسئولیتِ نگاهی.

شب‌ها، هنوز، اینجا، هنوز، باد می‌زود.

و باد یادم می‌اندازد که خیلی چیزها زودتر از آن‌که فکرش را بکنی می‌روند. مثل من. مثل خودِ خودم. مثل روزهایی که دلم می‌سوزد. مثل شب‌هایی که دلم می‌سوزد. مثل خودِ خودم. مثل من… بعد با این که الزامی ندارد ولی می‌گویم «ببخشید…»، تا سریع‌تر بتوانم بوزم.

«من» و «هنوز» و «شب‌ها»، گاهی با هم می‌وزیم. و وقتی وزیدن‌مان می‌گیرد، گاهی، پشت‌سرمان را اصلاً نگاه نمی‌کنیم.

ببخشید…

18:30 چهار شنبه، 1 فوریه 17

گذشته بوی انتقام می‌داد،
حال، حالِ باحال‌ای نداشت،
و آینده آن‌طور که انتظار داشت برایش قطعی و مسجل نبود.

در سه‌راهی قرار گرفت و سعی کرد خودش را بیش‌تر از همه گول بزند.

و آن‌قدر معطل ماند و ماند و ماند تا همه خواب‌شان برد. بعد هم که بی‌دار شد کسی حوصله بازگشتن به عقب را نداشت دیگر؛ تاکسی‌های رو به جلو هم همه رفته بودند؛‌ حال هم که جای ماندن نبود. دیگر.

تلخ می‌شود گاهی
همین گذشته‌ی چسب‌ناک و خاطرات مبهم‌ی که نه آن‌قدر بدند که از سر نفرت فراموش شوند، نه آن‌قدر خوب‌ند که با ذوقِ لب‌خند‌ناک‌ای فراموش شوند…

سرد می‌شود گاهی
همین حالِ صد‌آشفته‌ی من و تویی که سردی‌ات تمام شب را بی‌داری می‌کشد…

دور می‌شود گاهی
همین آینده‌ی مه‌آلودی که قورباغه‌های مرداب همه‌اش از هراس و آشفتگی و بدبختی‌اش مدام زمزمه می‌کنند، می‌خندند، و خودشان را انگار خیلی مستثنی[تر از چیزی که هستند عمیقاً] می‌دانند لعنتی‌ها…

من اما،
در گوشه‌ای می‌نشینم.
از همه‌ی زندگی همین یک‌کار را خوب بلدم — که تنهایی یک گوشه بنشینم و خلق کنم ذهنیت‌های سیّال و خیال‌آلودم را، نوشته‌های مرموز‌تر از خودم را، و ثبت کنم تمام تجربه‌هایی که یادم نیست در کدام زمان و در کدام دنیا رخ داده، می‌دهد، یا خواهد داد.

تو اما گاهی،
در زمان خودت را گم کن.
سخت شاید باشد، اما به تجربه‌اش می‌ارزد!
سیب‌ای شو غلتان که خودش هم نمی‌داند روی کدام زمین فرود می‌آید — صرفاً از فرود و وزش سریع باد کنار ساقه‌ی باریک و تک برگ سبزش لذت می‌برد… (گرچه می‌دانم حتی اگر بگویم شعار نمی‌دهم هم، بوی شعار می‌دهد دهانم و دندان‌هایم. ببخش من را.)

ما شاید اما،
روزی،
جایی،
لحظه‌ای…

00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ این من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

04:39 سه شنبه، 3 ژانویه 17

و شب‌هایی که من
آرامش‌بخش‌ترین
بودم؛ بوده‌م؛ بوده خواهم ماند…

و این درون‌ریزی‌های منظم و مکرّر و معطوف به ماسبق که
آخرش همه‌ی رگ‌ها را مسدود می‌کنند
تا من همین‌طور که به جلو زل زده‌ام، این‌بار واقعاً منفجر بشوم…

و رضایت‌مندیِ منفور و مبهم‌ای که
هر شب ما را به لب‌خندهای دروغینی که در عمق تاریکیِ چشمان‌مان دفن می‌شوند، سوق می‌دهد
باز…

(تا من ۷ صبح که چشم باز کنم هنوز مثل بیست و هشت سال پیش تمام اتاق‌های خانه را در جستجوی شنیدنِ یک شب‌بخیرِ واقعی بگردم.)

04:37 پنجشنبه، 8 دسامبر 16

سگِ درون‌م زوزه می‌کشد و خیس از خواب می‌پرد. من سه چهار ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کامل برگردم؛ و اولین واکنش‌م “اوه، این‌جا، باز” است.

پتو می‌کشم رویش و چشم‌های‌م را می‌بندم. منتظر می‌مانم تا قطار بعدی بیاید و من را ببرد. نمی‌دانم کجا، اما دقیقاً ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه وقت دارم تا دوباره برگردم و بدوم.

قطار بعدی می‌آید. من نمی‌ترسم از این‌که قطارها هیچ تابلویی و نشانه‌ی مشخص‌کننده‌ای از مقصدشان ندارند و صرفاً از بویشان می‌شود فهمید چند فرسخ در زمان دارند به عقب بر‌می‌گردند. این یکی کمتر بوی اشتباهات من را می‌دهد و آنقدر یادم هست که آخرین بار قبل از سوت ترمز اضطراری و پرت شدن از این قطار و بی‌دار شدن، داشتم می‌خندیدم و ابروهایم گشاده بودند! [علامت تعجب. نقطه.]
و این، به نرخ روز این روزها، یعنی خیلی خوب.

جا ندارد. من مجبورم هم‌چنان چشم‌هایم را به زور ببندم و در ایستگاه منتظر بمانم.

قطار نمی‌آید.
و من با سگ درون‌م چشم تو چشم شده‌ام. جفت‌مان به نحوی دل‌مان برای دیگری می‌سوزد. جفت‌مان دل‌مان می‌خواهد از صمیم قلب روی سر خیس و باران‌خورده‌ی دیگری دست نوازشی بکشیم و بگوییم “یه روز خوب میاد…” و بعد از خدا بخواهیم کاری کند که دروغ نگفته باشیم.

صدای سوت قطار و ورودش به ایستگاه.
من باید برم وروتزو.
مراقب خودت باش. تا ۴ ساعت و ۴۵ دقیقه‌ی دیگر بدرود.
دعا کن بخندم!

18:18 سه شنبه، 6 دسامبر 16

از بیداری پریدن،
کالری موجود در نیکوتین،
غم ناشی از پُر کردن بیمه‌ی تکمیلی مرگ ناشی از تصادف…

من قسمت‌های نارنجی‌ترِ یک پس‌زمینه‌ی سیاه را بیش‌تر دوست دارم.
دارم.
دارم…

23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

00:17 سه شنبه، 15 نوامبر 16

پریشانم
مثل سنگی که در تاریکی دریاچه پرت شده و دارد پایین می‌رود.

این‌جور مواقع چشم‌هایم را می‌بندم،
سعی می‌کنم تو را آرام کنم،
و بخوابم.

بیا دست هم را بگیریم و با هم بخوابیم و در دنیایی بی‌دار بشویم که حداقل‌ش هرگز دست هم را رها نخواهیم کرد.
شبت بخیر کوچولو.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.