۰۴:۳۲ پنجشنبه، ۴ ژوئن ۲۰۲۰

سفرهای زیادی هستند که
چمدان‌م، من‌را، با خودش می‌کشد و می‌بَرَد و من هم تقلایی نمی‌کنم. هر چه باشد، سی و اندی سال خلأ را باید طوری پر کرد که با یک فشار و تلنگر دوباره همه‌ش باد هوا نشود.

سفرهای زیادی هستند که
من باز تنها وقتی که به مقصد می‌رسم می‌فهمم قبلاً هم این‌جا بوده‌ام. و تنها تفاوت‌ش این‌ست که من احتمالاً از خیلی جهات زخمی‌تر/مجرّب‌تر هستم، و بس. و البته همین مهم، به‌تنهایی، هم توجیه می‌کند و هم کفایت.

سفرهای زیادی هستند که
من باز هم طی‌شان خواهم کرد. مهم نیست چند بار… مهم نیست چند نفس… برای یک مسافر بی‌خانه، همیشه تنها امید سفری باشکوه‌تر انگیزه است؛ نه مقصدی نامعلوم و صرفاً در حرف گفته شده.

سفرهای زیادی هنوز هستند که
کفش‌های [من] را خوش‌حال‌تر از پاهایم می‌کنند.

۰۳:۱۵ چهار شنبه، ۳ ژوئن ۲۰۲۰

ده‌ها سال طول کشید تا – به‌خودم – ثابت کنم
که کالری موجود در تاریکیِ شب
به‌مراتب بیش‌تر است…

… «و تو»یی که شب‌ها خودت را بغل می‌کنی،
به‌خودت بدون من لالایی می‌گویی،
چشم‌های‌‍ت را آرام آرام می‌بندی،
تا حداقل ۸ ساعت جایی بروی
که من مهربان‌تر و فهیم‌تر باشم.

ده‌ها سال دیگر طول خواهد کشید
تا من و تو
بتوانیم آن‌قدر مهربان ب‍[‍ا]شیم که مایل‌استون‌های موفقیت‌های‌‍مان،
دیگر مضربی از «سال» نباشند.

۰۵:۵۸ دوشنبه، ۱۸ می ۲۰۲۰

از عشق،
تا تمام برف‌هایی که به‌جای سرم، روی سقف خانه می‌ریزند؛
تا تمام تلاش‌هایی که دیگر حتی حوصله‌شان را هم ندارم که صرف قانع‌کردن اطرافیان‌م بکنم؛
تا همه‌ی تأییدهای کوری که با لب‌خندهای مصنوعی، هر روز تفت می‌دهم…

من،
خیلی سال‌ها پیش کنار اتوبان گم شدم.
این تو بودی که جنازه‌ی من را پیش پدر ژپتو بردی، تا همه‌ی دوستان، آشنایان، بستگان و اقوام دلیلی برای شاد ماندن و موفق‌تر شدن داشته باشند.

وگرنه من،
اگر جنازه‌ام همان کنار اتوبان می‌ماند،
تا این سال‌ها حداقل استخوان‌های‌م با چند سگ ولگرد حسابی خو گرفته بود،
که انگیزه‌ای برای افزایش جمعیّت این کُره‌ی خاکی داشته باشم.

بیا بخوابیم،
و در خواب همدیگر را فقط با اسم کوچک صدا کنیم
و به عمقِ ترس‌های‌مان از عمقِ رازهای تاریک‌مان
زل بزنیم و سکوت کنیم و محو شویم.

شب‌هایی‌ت که روزتر از روزهای من‌اند، بخیر.

۰۵:۵۳ یکشنبه، ۱۰ می ۲۰۲۰

و با نخوابیدن تا خود صبح،
با هم،
به تمام ریش زندگی و عادت‌های مکنده‌اش
خندیدن…

من یادم هست
که هنوز سلول‌های خاک‌گرفته‌ای در کنج‌های تاریک مغزم
مورمور می‌شوند وقتی یادی می‌کنم از
همه‌ی شب‌هایی که تا صبح کنار هُرم
خندیدم و خواندم و، رقصیدم و غرق شدم؛
و تو…

تو آن‌قدر صبح‌ها رو به جلو بوده و هستی که
یادت می‌رود وقتی، همین شبِ پیشین، داشت شب‌‍ت به‌خیر می‌شد و پلک‌هایت سنگین،
بین من و لب‌خندهایم برایت،
چند صد زمستان
صدای زوزه‌ی گنگ گرگ‌های گِلِه‌دار گَلّه، و بوی برف‌های به‌ظاهر بی‌ریا
گم شده بودند…
نقطه.

من اما،
گاهی،
به زنده‌تر ماندن، بیشتر از به خودِ زندگی
دل می‌بندم.

من،
زنده‌ام باید
بیش‌تر از مُرده‌ام بیارزد.

شب خوش. آمین. لبخندت.

۱۶:۵۹ پنجشنبه، ۳۰ آوریل ۲۰۲۰

شما که همیشه لطف داشته‌اید؛
این من‌‍م که دارم ذرّه‌ذرّه پیر می‌شوم
تا شهری که قلب من را در خود جا داده،
نام‌‍م را به‌سادگی فراموش کند…

۱۷:۱۵ سه شنبه، ۲۸ آوریل ۲۰۲۰

تمام دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم را
لطفاً
تو هم باور بکن.

این شکلی حداقل
کسی تنها نمی‌ماند.

۰۶:۳۵ سه شنبه، ۲۱ آوریل ۲۰۲۰

راستش کلی آرزو را
جایی این وسط گم کرده‌ام
که حتی یادم نیست.
(یادم نیست چه، یادم نیست چرا، یادم نیست کجا.)

حقیقتاً بداقبال‌تر از آرزوهای دست‌نیافته،
آرزوهای فراموش‌شده می‌باشند…
(مضارع اخباری بر وزن بودن، برای بیان نبودنِ مستمر، از جنسِ تهِ انباریِ عقل، لای پرونده‌های حقیقی و حقوقی، گم‌شدن.)

من،
پایانِ بازِ آرزوهای‌‍م را
زودتر از آن‌چه لیاقت‌شان بود
سوار بادبادک‌ها کردم،
که نخ باریک‌شان را باد برید این‌بار.
(آرزوهایی که دیگر هرگز باز نگشتند، اما گاهی از جلوی خورشید که می‌گذرند، هنوز، سایه‌شان درنگ‌ی بر سر رهگذرانی ایجاد می‌کند؛ که آن‌هم تا بالا را نگاه کنند، برای همیشه ناپدید شده باز.)

من،
باید قهوه‌های صبح‌گاهی را
با شکر بخورم هنوز.
(عادت کرده‌ام به عادت کردن به چیزهایی که من را به فراموشی سوق می‌دهند. مثل صدای خودم، وقتی به سکوت تبعید می‌شوم وسط حرف‌های مهیج‌ام؛ مثل خنده‌های کودکانه‌تصنعیِ تو قبل از خواب، وقتی سال‌هاست «شب‌بخیر» را، جای «خداحافظ تا صبح» داریم استفاده می‌کنیم.)

۰۴:۳۳ شنبه، ۱۸ آوریل ۲۰۲۰

سایه، خنجر،
سکوت، گلو،
ترس، بُهت،
شماتت.

چه کردی که من حتی از سکوت خودم هم می‌ترسم؟
مرا این‌قدر مؤاخذه روا نبود شاید…
باری،
مرغ‌های دریایی بالای دریاچه اگر ببینند،
شاید رخت ببندند و بی‌آن‌که بیش‌تر صبر کنند تا دست و دل‌شان باز بلرزد و گوش و چشم‌شان را بگیرند و فرار کنند،
فقط دور شوند… خیلی دور…
جایی که نه‌خبری از «چرا» باشد، نه خودِ «نفهمیدن»، نه تهمتِ مستقیمِ نفهمیدن…

من از لاک‌م خسته شده‌ام دیگر.
حاضرم کامیون از روی گردنم رو بشود، اما باز با سرم در لاک، از عرض اتوبان رد نشوم.
مگر بقای این زندگی قرارست چه‌قدر مهیج‌تر باشد، که به باز ریسک کردن و زخم شدن و در خود خزیدن و جمع‌شدن بیارزد؟

مگر ادامه‌ی بقای این زندگی به چند «من هم اگر…» دیگر می‌ارزد که، بخواهیم لای کژفهمی مفاهیم مبتلا به چالش و آلوده به توجیه، یخه‌ی هم را بدریم و گلوی هم را بجویم؟

مگر همه بقیه‌اش، به‌چند لب‌خند جدید و حقیقی بدل خواهد شد که بخواهم
کاملاً عامدانه و مخلصانه
عریانیِ خودم را بی‌ترس در سینی بگذارم و بی‌دغدغه جلوی تو و امثال تو، چهار گوشه‌ی خودم را تعارف کنم؟

مگر – خودم به دَرَک – تو
یادت هست
آخرین‌باری که من بی‌دغدغه خندیدم
چند سال‌م بود؟

بیا فراموش کنیم،
همه زخم‌هایی را که
نه خوب می‌شوند، نه بودن‌شان خوب می‌کند چیزی را.

بیا فراموش کنیم
و در سکوت فقط دعا کنیم
تا تمام واژه‌هایی که قهر کرده‌اند و آویزان به پاهای مرغ‌های دریایی، از این سرزمین رخت بستند،
به ما فرصت دوباره بدهند و برگردند.

بیا این‌بار
شب‌هایمان را عمداً و خاصتاً
از صمیم قلب یا فِیک، فارغ از نیّت و لیاقت،
فقط
به‌خیر کنیم و بس.

فردا می‌تواند باز بهترین روز باشد،
اگر زخم‌های‌مان را باز توی صورت هم نمالیم…
(… صبح تا شب در بیداری،
شب تا صبح در خواب.)

۰۴:۲۸ شنبه، ۱۱ آوریل ۲۰۲۰

به گوشه‌های جدیدی از ترس‌هایم می‌رسم
که هرگز پیش از این، کشف نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، لمس نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، درک نشده بوده‌اند.

من در این حجم از بی‌داری و یخ‌زدگی،
با ناملایمت‌های نوسانات ناپایدار بین گرم و سرد،
ناچاراً تَرَک برمی‌دارم.

من،
به‌خودم یاد می‌دهم که
به جیغ‌های ریز و غل‌غل‌کنان در مغزم عادت کنم.
بعد سرم را روی بالش سردم می‌گذارم،
خودم را دور خودم می‌پیچم باز،
و بی‌توجه‌تر از همیشه، مثل دیشب، می‌خوابم.

(شب‌هایی که همه‌شب دنبال خیریت‌شان هستند تا صبح،
چه صریحاً به‌خیر بشوند، چه تلویحاً به‌خیر نشوند،
تمام می‌شوند
در صبح.)

۰۲:۲۱ جمعه، ۲۷ مارس ۲۰۲۰

تمامی این همه سال‌ها فاصله را
که من در زمستانِ خودم، تو در زمستانِ خودت
گذرانده‌ای،
وقتی برگردیم
باید پیاده طی کنیم.

شاید راه برگشت سریع‌تر باشد؛
شاید بهار بشود — بهار واقعی؛
شاید تو هم به‌سنّی رسیده باشی که جزئیات در و دیوار دیگر حواست را پرت نکند…
شاید،
این‌بار کم‌تر از هم خسته بشویم.

تمامی این همه سال‌ها را
در بُهتِ بیداری، در بُهتِ ناخوابی، در بُهتِ ناباوری
سپری می‌کنیم و گاهی در آینه
می‌ترسیم بپرسیم حتی.
نه؟

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org