۱۰:۰۴ پنجشنبه، ۲۳ دسامبر ۲۰۲۱

تمام حباب‌های کوچک و بزرگ
در مغزم
در قلبم
در شبکیه چشمم،
حتی لای گلبول‌های کوچک قرمز،
همه باید بترکند؛
تا تو یادت بیافتد
که من یادم می‌افتد
که با چه ذوقی همه‌ی این‌ها را، دانه‌دانه، ذره‌ذره، باد کردیم
و آخرش
تو
[خندیدی و]
نیامدی

شبِ همه‌ی حباب‌های بی‌گناه هم
بخیر.

۰۱:۴۷ چهار شنبه، ۲۲ دسامبر ۲۰۲۱

تو می‌خوابی و من
هر بار
هزاران بار
هزاران هزار بار
یادم می‌آید
که
وقتی تو خوابی
دیگر
من
باید
خودم خودم را بخوابانم.

وقتی بی‌داری،
راستش
چندان متفاوت نیست؛
منتهی
حداقل
حسرتِ نشنیدنِ «شب‌بخیر»
غم را
تدریجی و با لذت و کندی مضاعف
به چهره‌م
نمی‌مالاند.

تو می‌خوابی و من
قرن‌ها و شهرها دورتر
به صدای خنده‌های‌ت گوش می‌کنم در مغزم.
شب را
شاید نتوانیم بخیر کنیم الزاماً با یک حرف؛
صدای خنده‌هایت را،
ولی،
می‌توانیم تا صبح بپژواکیم
در سرم،
رگ‌هایم،
و هر فشار قلبم.

یادت
هست؟

۲۲:۰۱ یکشنبه، ۱۲ دسامبر ۲۰۲۱

مانسترهای درونم را
که نمی‌خوابیدند،
با نشان دادن رفتارهای تو – بعد از این‌که رفتی -،
خیلی راحت‌تر توجیه می‌کنم حالا، به‌همراه یک «دیدی می‌گفتم…».

کاش،
شرطی که روی باختنم
– راجع‌به تو –
با خودم بسته بودم را
می‌بردم.

کاش،
تو
می‌گذاشتی
از تلخیِ رفتن‌ت،
بیش‌تر بچشم…

۰۲:۰۵ پنجشنبه، ۹ دسامبر ۲۰۲۱

از مزایای سوروایوالیزم این‌ست که:
۱. بقا، بزرگترین نعمت است. 🙂
۲. تمام مایحتاج را در یک مشت (یک I.N.C.H) می‌شود جا داد.
۳. لیز خوردن بین مرز بین مرگ و شادی، همیشه مهیج است.

بیدارم عزیزم،
تو خوب بخواب ولی.
(من، وقتی نیستی، از رفتن به تخت‌خواب و نخوابیدن خیلی می‌ترسم… برای همین، آن‌قدر بی‌دار می‌مانم، تا جایی لای همین علف‌ها و بوته‌ها، …)
(من، وقتی نیستی، به‌طرز سورئال‌ای، سوروایوال می‌شوم. نخند! نترس؛ نرو. صرفاً، من، از خودم بیش‌تر از تو … این روزها.)

۲۰:۰۲ پنجشنبه، ۲ دسامبر ۲۰۲۱

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

۰۹:۰۹ سه شنبه، ۲۳ نوامبر ۲۰۲۱

تنها وظیفه من این بود که
نگذارم
هیچ‌کس
مطلقاً هیچ‌کس
جز خودت
تو را پایین بکشد.

من سرباز وفاداری بودم.

۰۳:۴۵ دوشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۱

برای بار هفتاد و نهم،
تکرار
می‌کنم
که
به پیر
به پیغمبر
من
هرگز
خوکِ خوبی نبوده‌م.
نه چندان فربه، نه چندان عاشقِ لجن‌زار.

لطفاً اگر با من بِیکِن برای صبحانه درست کردید،
به عریانی و خلوص‌م نخندید!
ممنون. : )

امضا:
من در تمام شب‌هایی که – با این‌که تو اسماً «بودی» – جنده‌وار زیر پل هورمون‌هایم را حراج کردم؛ تا تو منزّه و سربلند، اعتقادات سلیقه‌ای‌ات را بغل کنی و بخوابی.
(شب تو و همه‌ی سایر مدل‌های سلف‌رایشِس‌ات به‌خیر.)

۰۴:۰۱ یکشنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۱

آجر، آجر؛
دیوار، دیوار؛
با لب‌خند، کمی پنهان‌تر می‌شوم.

تو فکر کن من‌باب حریم‌ست،
اما در عمل، هدف‌م این‌ست که روی‌شان یادگاری بنویسم و برای خودم تابلوهای ایست و مطلقاً ممنوع نصب کنم،
که یادم بماند
کجاها و چه شد که سرم به شیشه‌های ندیده خورد، وقتی برای خودم شاد و خرسند قدم می‌زدم…

دیوار، دیوار؛
آجر، آجر؛
حجم هوای این اتاق، این خانه، کم می‌شود و من،
من…
من…
… می‌ترسم صدچندان، وقتی نفس‌م بند می‌آید دیگر و صدای جیغ‌های‌‍م، موقع فرار، توی گوش خودم پژواک می‌شود، عزیزم.

۲۲:۲۷ شنبه، ۳۰ اکتبر ۲۰۲۱

و شب،
همه که رفتند،
باز
به نبودنت
عادت…

۱۷:۴۰ جمعه، ۲۹ اکتبر ۲۰۲۱

دیر آمدی
و باز
من
جنده‌ی دوره‌گرد شدم.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org