گرمای منزجرکننده، اوّل اسفند.
و من‌ای که هرگز – زیرِ بارِ گرمای طبیعی – گرم نخواهم شد.

چه خوب که دارم می‌فهمم، دلیل تنفّرم از تابستان (فصلی که احتمالاً در آن به‌دنیا آمده‌ام) این است که هیچ‌کس نمی‌تواند من را در تابستان گرم کند.

و خسته شدیم
از بس که نگاه کردیم
و هیچ‌چی نفهمیدیم

و عشق هم یادمان رفت.

تانیا فقط یک اسم نیست؛
وقتی چشم‌هایش، آخر شب، خستگی را…
خسته‌گی را…
خسته‌گی؟
خسته؟
.
تانیا فقط یک اسم نیست.