فرق هست بین
Fille in the blanc،
Fill in the blank
و
Feel in the blank.

و من
پسری هستم در میان این همه سفیدی
که تلاش می‌کنم جاهای خالی[ ِ بعد-از-تو] را
پر کنم؛
ولی بدجوری چاله‌ها عمیق‌ند،
ولی بدجور دکون‌ها بسته‌ن،
ولی بدجور همه‌چیز پنبه‌ای شده،
ولی بدجور زانوهایم زخم شده.

آن یک قدمِ مانده را می‌گذارم بماند.
آن‌قدر که سرد شود، سرد شود، سرد شود
و به مرحله‌ی والای «مهم نیست دیگر» برسد.
بعد تمام فتوحاتم را وقف خیریه می‌کنم
تا فقط یک وجب (یک قدم) برای خودم بماند.
تو اگر فتح‌شدنی بودی، خودت می‌آمدی. حیف دنیاست که زیر دست و پای من و تو بخواهد پر و خالی بشود، دل بندم.