۲ تا چاقوی دسته‌دار اصل زنجان
رو
تا ته می‌کنم تو سرم، با زاویه ۳۰ درجه انحرافی از وسط سرم.
تا ته، یه‌جوری که فقط دسته‌هاشون بیرون بمونه.
بعد دسته‌هاشون می‌شن شاخ و من می‌شم غول شاخ‌دار.
بعد همیشه توجیه‌‍م برای reject شدن این می‌شه که «خب من شاخ داشتم»
و بدین‌سان عقده‌ای بار نمی‌یام.

یه روزی اون‌قدر پیر می‌شم که
[چاره‌ای ندارم جز این‌که]
به این passionهای جوان‌ها و نوجوان‌ها بخندم/می‌خندم.

سر پیری، وقتی حسابی خندیم، یه روز صبح می‌رم جلوی آینه و
راست و حسینی به خودم می‌گم «زندگی ارزش این چیزها رو نداره؛ سرت سلامت!». بعد قبل از این‌که در رو برای شیرفروش بازکنم، دو تا دسته رو می‌کشم بیرون و جای خالی‌شون رو با روزنامه مچاله‌شده پر می‌کنم. کلاه‌گیس‌م رو چپ و راست می‌کنم تا روشون رو بپوشونه. بعد با لب‌خند در رو [برای/به‌روی شیرفروش؟] باز می‌کنم.