«دینگ … دینگ …»
خدا آمد دید ابراهیم با تضرّع سر به آسمان برآورده که «اگر هستی، اثری»…
خدا گفت «هه، آقا رو!»
بعد از پشت صندلی پا شد و رفت تا قهوه‌ای بساط کند.

نرسیده به در، جلوی آینه خودش را دید؛
برگشت و کلیدی را فشار داد و فوراً به سمت آشپزخانه و صدای قل‌قل کتری رفت.

آن پایین، یکهو
باران بارید.