تف به روح مترسک
که تنها کسی هست که تعداد دفعاتی که من
{ شیک و با تپش قلب بالا از خانه در آمده‌ام
و آخر شب آرام و برادرانه در آغوشش گرفته‌ام و گفته‌ام «مهم نیست… آره، مهم نیست»}
را شمرده است.

تف به روح مترسک
که هر بار با آرامش خاطر
– از آن آرامش‌هایی که فقط در چشمان سیاه‌پوستان پیر دنیادیده پیدا می‌شود –
نگاهم می‌کند و لب‌خند می‌زند که یعنی
«برو بخواب، صبح شاید بارونی باشه و حال کنی!»

تف به روح مترسک
که عذاب وجدان جلوی چشمانم می‌آورد
— آخر یک بار دلش پر بود (شاید هم آخرین ترحّم‌ش را در هم‌زادپنداری با من گذاشت) و برایم گفت که
کاش abort نمی‌کرد و الآن حداقل یه یادگاری از «او» باقی مانده بود که از سرو کول‌ش بالا برود.
و بعد به طرز خودآگاهی به ناخودآگاهش پناه برد که بگوید «مهم نیست… آره، مهم نیست»

تف به روح مترسک
که مرا در خیال و ناامیدی از هر امیدی،
پشت پنجره و چشم به چراغ‌های قرمز اتوبان می‌خواباند.
بعد خودش معلوم نیست کدام قبرستانی می‌رود که
دم صبح ماهیچه‌هایش در فرم درآغوش‌گرفتن یک صلیب چوبی خشک می‌شود و پاهایش گِلی.

امشب باز سرد است؛
خانه که رسیدم برایم همان آهنگ قدیمی رو گذاشته بود — پیانوی فیلم دخترکی که به همه کمک کرد و آخرش پشت دوچرخه‌ی پسرک اوشگولی خوشحال و شاد و خندان رفت.
دلم نمی‌خواهد فیلم را ببینم تا بفهمم کجایش غم پیانو مصداق داشته، آخر.
دخترک را تلویحاً کرده بودند تویش. پسرک و آلبوم و عکس‌های بریده و همسایه‌های مهربان-اِیبِل هم همه بهانه بوده‌اند – دام دام، دام، ، ، دام.

خواستم بگویم من را هم به قبرستان ببرد، مترسک، امشب.
اما یاد خودم افتادم که در تمام قبرستان‌های شهر خاطره‌ای دارم؛
که حتی ارزش دشنام هم ندارند.

( خوبی‌اش این است که من را در حداکثر یک قبرستان دفن می‌کنند و جوی تف راه نمی‌افتد! )

خواستم بگویم «چوب را بده، امشب من می‌گیرم»،
خندید!
فرم صلیب روی شانه‌هایش بود؛ وقتی دوان دوان از مزرعه به قبرستانش می‌رفت.