با سین پایه‌بلند…

به تلخی همه‌ی تمرکزهایی که از من به‌هم ریختی
به شیرینی همه‌ی قهوه‌هایی که روی میز ریختی
به بی‌مزه‌گی وقتی کل ظرف شکر را لای موهایم ریختی
و بعد
فرار کردی

با ک دسته‌دار…

به انزجار وقتی قول دادی که دیگر ویولن نزنی
به حماقت وقتی زیر تمام قول‌هایت زدی
به بی‌انصافی وقتی این‌یکی را فراموش کردی
و بعد
فرار کردی

با غ سه‌دندونه…

به سکوت همه‌ی وقت‌هایی که به نزدیک‌ترشدن فکر می‌کردی (این پابلیک پِلِیس‌س)
به هیجان وقتی هیچ ماشینی از کوچه عبور نمی‌کرد و کوچه بن‌بست می‌شد
به استغفار تمام لحظه‌هایی که خیلی نزدیک می‌شدیم، ناگهان
و بعد
فرار کردی

با شین پُر ملات…

به سردی دست‌هایت که همیشه تیز بودند
به سردی دست‌هایت که داشتند پیر[تر از خودت] می‌شدند
به سردی دست‌هایت که یک بار تمام تلاش‌م را کردم گرم‌شان کنم، اما تو
یاد چیز سردی افتادی و با کلّی تف توی دهانت
فرار کردی

با ي غافل‌گیرکننده‌ی پائیزی…

وقتی
دیگر به هیچ‌چیز فکر نکردی
و فرار (یا چیز پرواز‌گونه‌تری)
کردی