خودشیفتگی من و رِِی
وقتی که با اُلل-بیوتی-ماست-دایِ ناخودآگاه‌مان در می‌آمیــزد ـیخت،
خودویرانگری مزمن‌مان بی‌دار می‌شد
.

– صبح پا می‌شویم می‌بینیم ویران شده‌ایم؛
آشغال‌هایش را می‌ریزیم توی جیب‌مان و تا شب ویرانی‌مان را به دوش می‌کشیم –

باشد که رستگار شویم.

ما عقده‌ای‌های نه‌چندان‌کلفتِ نه‌چندان‌سفتِ نه‌چندان عصیان‌گر،
قبل از این‌که پایمان برسد آن‌ور آب و وبلاگ‌نویس‌تر بشویم …

ما؟
ما؟!

حتماً تو را دارم می‌گویم،
باز بی‌خوابی زده به سرم و ما را از تو کم کرده‌ام که به من برسم.

پیرمردها وقتی واقعاً به پیرشدن خودشان پی می‌برند
که دیگر به جوان‌ها حسودی نکنند؛

پیرزن‌ها ولی،
هرگز پیر نمی‌شوند، آن‌ها خوش‌قلب‌ند
و می‌دانند پیرزن‌شدن بیش‌تر یک وظیفه‌ی انسانی‌ست تا مسئولیت وجدانی.

یادت هست؟
یک بار هم که زیر باران‌ خیس شدیم و تو دشنام دادی، باران بند آمد و من فریاد زدم.
ترسیدی، به‌اندازه‌ی تمام دشنام‌های مانده زیر لبانت
دویدی، به‌اندازه‌ی تمام خشکی باقی‌مانده‌ات
صبر کردم، به‌اندازه‌ی تمام ترس از خشک‌سالی و قهر الهی
بارید، ولی، افسوس…