خودت هم می‌دانستی؛
از اوّل قرار نبود این‌جوری بشود.
قرار بود نصف جزیره مال من باشد، نصف دیگرش مال تو
بعد روزهای تعطیل بیائیم نصفه‌های هم‌دیگر را ببینیم و بدویم
زیر باران
- یا به‌قول آلیس، با صدای فندق شکستن سنجاب‌ها -

که زد و جزیره دیگر رشد نکرد.

جزیره‌ی خوب، جزیره‌ای‌ست که همیشه چیزی برای تمام نشدن داشته باشد؛
مثلاً هرازگاهی یک تپه‌ای، آتش‌فشانی، چیزی ازش بزند بیرون.

جزیره‌ی بد، جزیره‌ای‌ست که تمام بشود؛
و بدتر وقتی‌که غصه‌اش بگیرد و دل صاحبش را
- که بخواهی نخواهی خسته می‌شود و جزیره را ترک می‌کند به مقصد نیویورک -
بلرزاند.

فکر کردم مرامی هم که شده، بی‌خیال اِن.وای می‌شوی.
نشستی و نگاه کردی — توی چشمانت پر از رفتن بود؛
فکر کردم تازه می‌خواهی بیای نیمه‌ی من را کشف کنی
که بلندگو داد زد
«مسافرین اِن.وای، هرچه سریع‌تر…»