باز آمد،
باز وقتی من لب پنجره ایستاده بودم آمد،
دخترک.
با همان شال آبی، دامن سیاه، موهای بور، چکمه‌های گشاد.

باز آمد،
باز وقتی من لب پنجره ایستاده بودم آمد،
برف.
سفید، با همان دانه‌های درشت، ابرهای خاکستری پُرکار، موش‌های یخ‌زده در جوب.

باز آمد،
باز وقتی من لب پنجره ایستاده بودم آمد،
دخترک در برف. برف روی دخترک.

من دست تکان دادم – برای هر دو شان! –
یک دانه برف افتاد روی بینی‌ام؛ خنده‌ام گرفت!

هم‌چنان دست تکان دادم شاید دخترک …
یک دانه برف افتاد روی بینی‌ام؛ خنده‌ام گرفت.

دور شد.
تا کمر خم شدم و دست تکان دادم، می‌دانستم برنمی‌گردد و هرگز نمی‌خندد.
یک دانه برف افتاد روی بینی‌ام؛ دخترک برگشت. نگاه‌م کرد.
بینی‌ام را نشان‌ش دادم؛ خندید!

بعد از آن دیگر برف و دخترک هرگز با هم نیامدند.
برف آمد، با باد و سرما.
دخترک آمد، با غریبه‌ها.