«رستگاری نزدیک
لای گل‌های حیاط …
»
همان گل‌هایی که هر روز صبح که من پا می‌شوم
– و تو با عجله فرار می‌کنی –
له می‌شوند؛
و من تا شب منتظر می‌مانم تا شاید موقع برگشتن، دوباره از روی‌شان بگذری
و آندو شوند…