هر خزنده‌ای، وقتی که داره می‌خزه،
اگه به یه حباب ِ مهربون برسه
– چه بخواد، چه نخواد –
می‌ره زیرش و
– چه بخواد، چه نخواد –
سرش‌ُ می‌آره بالا تا همه‌ی حبابُ نگاه کنه.

بعد حبابه
– چه بخواد، چه نخواد –
پرت می‌شه بالا،
بالاتر،
بالاتر،
تا جایی که اندازه‌ی یه نقطه می‌شه
به چشم خزنده
و خزنده
اندازه‌ی یه الاکلنگ کوچولو می‌شه
به چشم حباب مهربون.

اما وقتی می‌آد پایین
– کسی نمی‌دونه با چه هدفی –
می‌افته روی خزنده؛
بعد یا حباب می‌ترکه، یا خزنده له می‌شه…

و بالطبع،
اسم این رو نمی‌شه گذاشت یه هپی اِند…

هر خزنده‌ای، وقتی که داره می‌خزه،
– حتی اگه چشماش رو هم ببنده –
اگه به یه حباب مهربون برسه
– چه بخواد، چه نخواد –

و بالطبع،
هپی‌اِند نبودن ماجرا شاید به‌خاطر منصفانه نبودن قضیه‌ست…

هر خزنده‌ای، اما
دوست داره
– یه بار هم که شده –
یه حباب مهربون رو
– حتی برای یه لحظه / در اوج –
خوش‌حال کنه.

بعد گردن‌ـش رو تا انتها رو به بالا بچرخونه
و ببینه که حبابه داره می‌یاد طرفش
و بعد شروع کنه به توهم زدن،
و توهم زدن،
و توهم زدن…

تا این‌که یا زیر همه‌ی توهمات‌ـش له بشه،
یا توهمات‌ـش تو صورت‌ـش له بشن.

و بالطبع،
حتی اگه منصفانه نباشه،
یا هپی‌اِند
اما شور وهم رو
– حتی برای یک پالس –
تحریک می‌کنه…


هر حبابی
– اگه خودش رو مهربون حس کنه، چه از صمیم قلب، چه از صمیم مغز –
دوست داره
– حتی برای یک بار هم که شده –
توسط یه موجود ساده‌دل
– حتی برای یک پالس / یک اوج –
پرواز کنه…

بعد وقتی داره می‌ره بالا
به هیچ‌چی فکر نکنه
و وقتی داره می‌آد پایین،
توهم بزنه که باز می‌ره بالا،
و اون موجود پایینی
داره مهربونی‌ـش رو باور می‌کنه…

تا این‌که …

و بالطبع …

اما اگه حباب رو هوا بترکه،
اون وقت یه هپی‌اِند واقعی اتفاق می‌افته
و همه‌ی توهمات
– در اوج / در اوج –
موندگار می‌شن.
حتی شاید، یه اسطوره‌ی یه‌نفره هم شکل بگیره.
یه اسطوره که باعث بشه
دیگه هیچ خزنده‌ای نخزه،
یا هیچ حبابی
فکر هبوط به سرش نزنه…