اسپری حشره‌کش داره تموم می‌شه؛
اما من هنوز کاملاً وارد اتاقم نشده‌‌م.

می‌ترسم؛
یکی بدون این‌که یقه‌ـم رو بگیره، می‌گه «هِی یو…»…
می‌ترسم؛
به حرفاش ادامه می‌ده.
می‌ترسم؛
شرط می‌بندم چشم‌ـای من‌ُ تو اون یه میلیون‌تا جمعیت پیدا نمی‌کنه.

پشه‌ها منُ می‌خورن؛
روی اینترنت کلیک می‌کنم؛
مرتیکه هنوز داره می‌گه «هِی یو…»؛
من تو این فکرم که آخرش، تو زودتر از دیده‌شدن روزمره خسته‌ می‌شی یا دانش‌گاه زودتر از چرخیدن‌های نود درجه‌ی روزمره‌ی من.

اسپری حشره‌کش آخرین تلاش‌ـش رو می‌کنه؛
مستقیم تو چشم‌ـای پشه‌ـه…
یارو هنوز می‌گه «هِی یو…» و به نصیحت‌های خودش برای یه میلیون‌تا دوم شخص مفرد ادامه می‌ده؛
من (هم) گوش می‌دم؛
پشه‌ـه چشماش‌ُ می‌گیره و در می‌ره؛
من گوش (هم) می‌دم؛
یارو با آخرین لحن حرفه‌ای‌ـش می‌گه «هِی یو…»؛
یه «هِی یو…» انگار مخاطب‌ـش یه مشت بُز‌ـَن که اشک رو به جرعه ترجیه می‌دن…

دلم براش می‌سوزه — نمی‌دونه هرشب این آخرین شغل من‌ قبل از بی‌کاری تا صبح‌ـه…

□ □ □

دلم می‌گیرد.
یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا دلم می‌گیرد
که نکند تو، توی آن یک قدم نباشی.

دنیا تسخیر شدنی‌ـست؛
خواهد بود؛
رام؛
اهلی؛
با طعم نسکافه و کیک کشمشی…

دنیا تمام می‌شود.
این هزارمین باری‌ـست که دنیا تمام می‌شود؛
و تو
همان دفعه‌ی اوّل‌ـش رفته بوده‌ای.

□ □ □

وقتی مادمازل می‌گه «بون‌‌ژوغ» رو با غَین می‌نویسن، نه با غِین؛ یعنی حتماً یه‌چیزی می‌دونه…

وقتی مادمازل موقع گفتن «اِتُ‌موا»، چشماش رو می‌بنده؛ یعنی قبلاً یه چیزی می‌دونسته…

وقتی مادمازل آخرین جمله‌ش رو فارسی می‌گه که من بفهمم؛ یعنی قراره من یه چیزی بدونم…

□ □ □

می‌شینم لب طاق‌چه و نصف صورت‌م‌و می‌چسبونم به شیشه. پنجره رو باز می‌کنم‌. پام رو لبه‌ی پنجره تلوتلو می‌خوره. یه ذره از بارون می‌یاد تو. یه ذره از بارون‌م می‌ریزه بیرون. نمی‌دونم. بقیه‌ش‌م حتماً می‌ریزه تو فاضلاب سر پشت بوم؛ اگه خدا، گدا نشه…

آخرین باری که سردت شد رو کاملاً یادمه. سردت شده بود. و این صرفاً برای من معنی بی‌عرضه‌گی می‌داد. آخرش رو یادم نیست؛ یه روز که خیلی عصبانی بودم فراموش‌ش کردم. اما الآن حتی یادم نیست که از دست تو عصبانی بودم یا خودم، که بتونم حدس بزنم…

بارون بند می‌یاد. می‌یام توی اتاق. برای خوابیدن لازم نیست آدم سعی کنه چیزی رو به یاد بیاره. برای خوابیدن لازم نیست آدم سعی کنه چیزی رو فراموش کنه؛ جز شب‌به‌خیر‌گفتن به تو…

□ □ □

آخرین افسانه‌ی فولکور همه‌ی تمدّن‌های منقرض شده
احتمالاً با یه هم‌چین چیزی تموم می‌شه:

قهرمان قصه‌ی ما،
بعد از این‌که کلاغه رو برد و به خونه‌ش رسوند،
پرسید «حالا باید چی‌کار کنم؟»…