این‌جا باد نمی‌آید.
من تمام قورباغه‌های این سرزمین را،
– حتی زشت‌ترین و کریه‌ترین‌شان را –
بوسیده‌ام.

ترسیده‌اند.
همه‌شان؛
سایه‌ی تو روی مرداب بوده حتماً…

این‌جا باد نمی‌آید.
من دیگر نمی‌بوسم؛
من تمام شده‌ام و تو،
قبل از این‌که تمام شوی،
لب‌های همه‌ی قورباغه‌های ویرجین مرداب را
– یک‌بار دیگر –
دوخته‌ای…

□ □ □

ناوهای پلاستیکی‌ت رو،
اوه پسر! همونایی که حتی اگه پر آب‌شون هم کنی روی آب می‌مونن؛ مورد حمله قرار می‌دم. یادته؟ بچه هم که بودیم، وقتی می‌فرستادم‌شون ته آب و دوباره می‌اومدن بالا، آب وانِ حموم خالی می‌شد و آتش‌بس ما پر از حباب می‌شد…

ضدهوایی‌هات همیشه سنگین عمل می‌کنن — بچه‌ هم که بودیم، نمی‌ذاشتن من از جو خارج شم؛ هیچ وقت نذاشتی هیچ حبابی به سقف برسه. دنیا می‌شه پر از ضدهوایی و تو فقط به این فکر می‌کنی که آسمون نباید به تسخیر من در بیاد و من فقط به این فکر می‌کنم که آسمون یعنی لودگی مسخره‌ی آخرین استراتژی…

تانک‌هات همیشه دارن می‌خزن. مهم نیست چندتاشون منفجر می‌شه. مهم اینه که نمی‌ذارن خلبان‌هام که با چترنجات می‌پرن بیرون، زنده بمونن…

پیاده‌نظام‌هات هم، هنوز، وقتی تو هنگ‌های بیش از صد نفر قرار می‌گیرن، سرودهای ملّی‌شون رو اعصابه. مثل سارکَزِم‌های بچه‌گی‌هات وقتی به‌طرز احمقانه‌ای پیروزی‌هات رو به‌حساب چیزی غیر از بی‌عرضه‌گی من می‌ذاشتی.

اوه پسر! تو تمام بچه‌گی من رو فتح کردی؛ بعد اسم‌ش رو گذاشتی غنیمت جنگی و شروع کردی به بالا رفتن ازش.
به همین سادگی؛ به همین سادگیِ همه‌ی فتح‌های ساده‌ی دنیا که یا اون سرش تو بودی، یا این سرش من فقط تو فکر بقا بودم و دلم برات تنگ می‌شد…

□ □ □

من
و همه‌ی پاریسی‌های کول این اطراف،
و همه‌ی اسبای دائم‌الخمرشون،
چهارشنبه‌شب‌ها، راه می‌افتیم و می‌ریم طرف قبرستون…

من می‌خونم براشون،
برای کول بودن‌شون، برای خماری بی‌دلیل اسباشون، برای همه‌ی بدبختی‌های نامشترک‌مون؛
و اونا دس می‌زنن،
برای چیزایی که کول بودن‌شون اجازه نمی‌ده راجع به اون چیزا فکر کنن؛
مثل درصد الکل‌شون، یا درصد الکلی که سهم منه.

ما،
قبل از این‌که به قبرستون برسیم، همیشه،
مست و پاتیل رو چمنا ولو می‌شیم،
و مطمئنیم نصف‌شب اون‌قد سردمون می‌شه که دیگه هیچ فرشته‌ای تو بازوهامون جاش نمی‌شه.
ما،
قبل از این‌که راه بیافتیم،
به همه‌ی فرشته‌ها لعنت می‌فرستیم.

من،
و همه‌ی پاریسی‌های کول این اطراف،
به فرشته‌ها اعتقاد نداریم…
و اسب‌هامون هم؛
وقتی تو ذات مزه‌ی یونجه‌شون، بدبختی طوری با طعم توت‌فرنگی قاطی شده، که ترجیح می‌دن به‌جای جدا کردن‌شون، فقط دهن‌شون رو بیش‌تر باز کنن…