یادش به خیر…

There’s just too much that time can not erase…

□ □ □

اوه پینوکیو،

هنوز یادت هست موقعی که با مداد شمعی برات چشم می کشیدم؟

یادته به زانوهات روغن چرخ خیاطی می زدم تا بتونی شب ها با خیال راحت و بدون Phobia هر جایی که دلت می خواد بری…

یادته یه بار موقعی که داشتی با ناخن گیر دماغتو می بردی دیدمت و کلید انبار وسایلم و بهت دادم؟

یادته؟



پینوکیو تو قرار نبود هیچ وقت بزرگ بشی…

اما موهات… خدای من، ای کاش می تونستم قبل از رفتن بهت جای قیچی رو هم بگم…

□ □ □

روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد…

– که روز به روز پایین تر می آمد –

دست هایش را دراز کرد…

درازتر، درازتر و درازتر…

آن قدر خسته بود که هر چه قدر دست هایش را دراز می کرد، حس می کرد باز هم جا دارد…

دست هایش سرد شدند… دستهایش گرم شدند…

حس کرد دیگر کافی است…

حالا دیگر فقط تقلا می کرد…



محکم دستهایش را به هم قفل کرد و چرخید…

صورتش را محکم به تخت فشار داد…

او زمین را در آغوش گرفته بود…