وقتی پشت سرمان باران سنگ می بارد،

می توانیم مطمئن باشیم جادوگر بزرگ روی ابرها نشسته

و گریه های خدا را سنگ می کند…

□ □ □

اوه، اینجا نه پارکه… نه لعنتی…

اینجا جاییه که از این به بعد وقتی دم درش می مونم،

می تونم مطمئن باشم یکی می یاد…

□ □ □

بعد پیامبر ادامه داد،

خدا هم وقتی تنها می شه، یه گوشه می شینه و سیگار می کشه…

بعد همه رفتن و من تو چشاش زل زدم…

بعد ادامه داد: می دونی پسرم، البته پیامبر ها هم دلشون می گیره…

بعد من هم رفتم…



شنیدم که داد می زد

البته خوشبختانه پیامبرها حق دعاکردن دارن…

□ □ □

کوچولوی مو فرفری خواب آلود،

وقتایی که وبلاگ می خونه، گریه می کنه…

کوچولوی مو فرفری خواب آلود،

زیاد به معنای قورباغه های سبز آشنا نیست…

شاید چون تا حالا تو برکه نخوابیده…

کوچولوی مو فرفری خواب آلود،

همیشه قبل از رفتن به محل کارش،

یه طناب دور کمرش می بنده

تا بتونه خیلی سریع برگرده خونه…

کوچولوی مو فرفری خواب آلود،

اوه… کوچولوی مو فرفری خواب آلود عزیز

به خاطر همه چیز ازت ممنونم…