به بهانه‌ی خرید
از منزل خارج می‌شوم
از تمام مانسترهایی که مدام فریاد می‌زنند و انتظار و طلب دارند؛
و تا شب
به هرزگی، به دلتنگی، به گمنامی،
در شهر قدم می‌زنم.

شب،
زیر پل خوابم می‌برد.

پیرمرد دوره‌گرد
نگاهم می‌کند و رویم پتوی ژنده‌اش را می‌کشد،
و آرام درِ گوشم می‌گوید: «من همان هستم…»
نگاهش می‌کنم و می‌خندم و پاسخ می‌دهم:
«من هم… :)»