که زخم‌هایم را لیس بزنم
باز
باز
باز…

لعنت به منی که مهم‌ترین چیزی که راجع به خودم نمی‌دانم این‌ست که
کم‌کم
چیزی دیگر نمانده از پوستم
که باز بخواهد
هی زخم‌تر و زخم‌تر بشود.

لعنت به منی که نمی‌فهمم
دنیای لعنتی را
چاقو به‌دست‌ها قرق کرده‌اند.

(پ.ن. ریچارد به مرگی قابل‌پیش‌بینی از پیش ما رفت.)